یاد ایام (6)
همان روز یک کامیون خاور اجاره کردم و کلیه وسایل منزل را بدون بستهبندی داخل کامیون ریختم و به تهران فرستادم و خودم صبح روز عاشورا خیلی زود با خانواده با یک دستگاه خودرو ژیان به سمت تهران حرکت کردیم. بعدازظهر به تهران رسیدیم. کامیون قبل از ما به تهران رسیده بود. به دژبان مراجعه کردم و کلید و آدرس منزل را گرفتم. متأسفانه منزل واگذاری خرابه بود. تعدادی از شیشههای آن شکسته بود و در ورودی هم بسته نمیشد. همسر و فرزندانم حاضر نشدند در آن خانه مخروبه بمانند. منطقی هم بود.

حضور در جزیره خارک 

 پیش از این گفتم که بنده از اول جنگ در خوزستان حضور داشتم، ولی در سال1362، بنا به دستور شهید خضرایی به علت بعضی از درگیری‌های سیاسی که در شمال‌غرب ایران به وجود آمده بود، به مدت چند ماه در گروه پدافند هوایی تبریز خدمت کردم و به همین علت، در دو عملیات بدر و خیبر نتوانستم حضور داشته باشم. من را به صورت دستوری ـ که از سوی شهید خضرایی صادر شده بود ـ به تبریز بردند. فرمانده غیربومی گروه تبریز شده بودم. در آن مقطع، غائله آیت‌الله شریعتمداری و خلق مسلمان مطرح شده بود. جلوگیری از انجام یک حرکت غیرمعقول توسط خلق مسلمان مطرح بود.

جریان رفتن من به گروه پدافند هوایی تبریز جالب است.

 فشار بیش از حد کار در منطقه خوزستان باعث خستگی و فرسودگیَم شده بود. از شروع جنگ تحمیلی تا تابستان سال 1362، شبانه‌روز در منطقه خوزستان درگیر بودم. داوطلبانه به خوزستان رفته بودم. در ماه‌های اول هجوم عراق به خوزستان با پافشاری زیاد یک سایت پدافند هوایی موشکی هاوک را به منطقه نفت‌خیز خوزستان بردم و عملیاتی نمودم. این اولین باری بود که کارکنان ایرانی سایت هاوکی را عملیاتی می‌کردند.

در زمانی کوتاه پس از عملیاتی شدن این سایت، سایت دوم هاوک به منطقه منتقل و فرماندهی گردان هاوک به بنده محول شد. هنوز به گردان تازه تأسیس هاوک مسلط نشده بودم، که به علت ریزش [پاکسازی] سنگینی که در کارکنان پدافند هوایی به دستور فرمانده وقت نهاجا، سرهنگ معینی‌پور، اتفاق افتاد، با اجبار فرماندهی گروه پدافند هوایی امیدیه نیز به من واگذار شد. در زمانی کمتر از یک سال، مسئولیت گردان هاوک و گروهی که بنا به نیاز کشور روز به روز گسترش می‌یافت، به اینجانب واگذار شد.

 در روزهای آخر حضور من در منطقه، محدوده مسئولیت پوشش دفاع هوایی گروه پدافند هوایی امیدیه، کلِ مناطق نفت‌خیز کشور را شامل می‌شد. در پهنه‌ای از جنوب دزفول تا جزیره آبادان و از شرق تا بهبهان و بوشهر، که این پهنه عظیم تلمبه‌خانه‌های مستقر در کوه‌های زاگرس و تأسیسات ساحلی خلیج فارس را نیز شامل می‌شد. بعدها این محدوده به چهار گروه تقسیم شد: گروه پدافند هوایی ماهشهر، گروه پدافند هوایی اهواز، گروه پدافند هوایی بهبهان، گروه پدافند هوایی امیدیه. اداره چنین منطقه وسیعی فوق‌العاده سخت و خسته‌کننده بود و باعث فرسودگی بیش از حد من شده بود.

فرماندهان و مسئولین وقت پدافند هوایی به منظور جلوگیری از این فرسودگی، تصمیم گرفتند که بنده را به بهانه طی دوره دافوس به استراحت اجباری بفرستند. دوره دافوس کمتر از یک سال بود. حدود ده ماه از کلاس‌های دافوس گذشته بود، که از طریق راننده فرمانده پدافند مطلع شدم فرمانده جدید پدافند هوایی (شهید خضرائی) با خودرو خود جلو دافوس نهاجا منتظر من هستند. سوار خودرو ایشان شدم. ایشان فرمودند منتظر امتحانات آخر دوره نشوید. در آن زمان، بعد از طی دوره دافوس یک فرصت یک ماهه جهت مطالعه به دانشجویان داده می‌شد و بعد امتحان جامع گرفته می‌شد. ایشان فرمودند ما در تبریز وضعیت خوبی نداریم. تبریز گرفتار مسائل سیاسی است و گروه پدافند هوایی تبریز خارج از شهر است. امکان دارد اتفاقاتی بیفتد که باعث لطمه به پدافند هوایی گردد و همه را شرمنده کند. در ضمن، درگیری‌های جنگ دارد به شمال‌غرب کشیده می‌شود و ما نیازمندیم گروه پدافند هوایی تبریز را تقویت کنیم.

به هر حال، ایشان ابلاغ فرمودند که به عنوان فرمانده گروه پدافند هوایی تبریز به تبریز بروم و برای امتحان جامع دافوس برگردم. با اینکه مشتاق برگشتن به خوزستان بودم، ولی به ایشان گفتم من سرباز این نظام هستم، هر کجای این مملکت که صلاح باشد آماده خدمت‌گزاری هستم. چون با رفتن به تبریز احساس می‌کردم از جنگ دور می‌شوم، با کراهت و بدون تمایل عازم تبریز شدم. به علت اینکه در پدافند هوایی همه توجه‌ها به سمت جنگ، بویژه جنوب، معطوف شده بود و گروه تبریز با مناطقی که درگیری‌ها در آن شدت داشت فاصله داشت، به همین علت، به ویرانه‌ای تبدیل شده بود. به هرچه دست می‌زدی فرسوده بود؛ سیستم آب‌رسانی، گرمایش، منازل سازمانی و… باعث شده بود کارکنان گروه تبریز به شدت ناراضی و گله‌مند باشند و البته حق داشتند.

فقط مدت 11 ماه در گروه تبریز ماندم. در این مدت زمان کوتاه، با کمک کارکنان تبریز، گروه را در تمام زمینه‌ها بازسازی کردیم و از همه مهم‌تر اینکه آب شهر را به گروه پدافند رساندم. آب آشامیدنی کارکنان با تانکر از شهر آورده می‌شد و در تانکرهای آلوده کنار خیابان‌ها ذخیره می‌شد. این دگرگونی‌های عظیم که زندگی راحت‌تر خانواده‌های کارکنان را همراه داشت، باعث رضایتمندی و خوش‌بینی کارکنان به انقلاب شد، به گونه‌ای که امکان نفوذ هیچ عقیده مخالف و ضدنظام در کارکنان وجود نداشت. اقدامات انجام‌شده در آن زمان کوتاه هنوز زبانزد همه، حتی خانواده‌های کارکنان است.

بازگشت من از تبریز هم حکایت خود را دارد. روز سوم مهر 1364 مصادف با تاسوعا و همه‌جا تعطیل بود. صبح زود صدای زنگ منزل به صدا درآمد. شهید بابایی را پشت در مشاهده کردم، بی‌خبر آمده بود. هرچه اصرار کردم به داخل منزل نیامدند، چون نمی‌خواستند اهل خانواده صحبت‌های ما را بشنوند. کنار منزل ما مهمانسرایی بود، به آنجا رفتیم. اول ایشان با شوخی شروع به صحبت کردند.

شهید بابایی گفت: «خیلی خوش می‌گذره! دو نفری با مصطفی از جنگ فرار کردید و برای خوشگذرانی به این منطقه خوش آب و هوا آمدید.»

شهید خلبان مصطفی اردستانی به علت درگیری‌هایی که بین او و فرمانده وقت نهاجا ایجاد شده بود، به نشانه اعتراض از فرماندهی پایگاه استعفا داده بودند و به عنوان یک خلبان عادی به تبریز آمده بود. زمانی که من فرمانده گروه پدافند هوایی امیدیه بودم، شهید اردستانی فرمانده پایگاه هوایی امیدیه بودند و پشتیبانی‌های ایشان باعث کاهش بار سنگین اداره گروه پدافند هوایی امیدیه شده بود. همین همکاری‌ها باعث مودت و دوستی عمیقی بین ما شده بود که شهید بابایی از آن خبر داشت.

اما مأموریت اصلی شهید بابایی که باعث شد ایشان با عجله خودشان را به تبریز برسانند، قطع صدور نفت از جزیره خارک بود. آن زمان بود که شهید بابایی با پرخاش به من گفت که: «در بدترین موقعیتی که مملکت داره سقوط می‌کند، تو آمدی و تو تبریز قایم شدی؟» در آن روز ایشان به من گفتند که: «در جنوب بیشتر به شما نیاز است تا در تبریز و همین امروز وسایلت را جمع کن و به تهران بیا».

اما من که خودم تبریز نرفته بودم. [شهید سرلشکر خلبان محمود خضرایی] من را به زور به گروه پدافند هوایی تبریز برده بودند. ایشان فرمودند: «جزیره خارک از هستی ساقط شده و چیزی در جزیره باقی نمانده است. هر دو اسکله نفتی به صورت کامل منهدم شده و تا امروز سه روز است که صدور نفت کشور قطع شده است. همین امروز حرکت کن و به تهران بیا. روز بعد از عاشورا من کنار باند دوشان تپه منتظر شما هستم تا به خارک برویم.» گفتم: «وضع گروه تبریز چه می‌شود؟ با پدافند هوایی چه کنم؟» فرمودند: «همه چیز را هماهنگ کرده‌ام. تهران رسیدی بیا دوشان تپه کنار ستاد نهاجا و کلید یک منزل را از دژبان درب ورودی ستاد حفاظتی همان‌جا ـ که به زنجیر معروف است ـ بگیر؛ از طرف خیابان پیروزی مراجعه کن.»

 همان روز یک کامیون خاور اجاره کردم و کلیه وسایل منزل را بدون بسته‌بندی داخل کامیون ریختم و به تهران فرستادم و خودم صبح روز عاشورا خیلی زود با خانواده با یک دستگاه خودرو ژیان به سمت تهران حرکت کردیم. بعدازظهر به تهران رسیدیم. کامیون قبل از ما به تهران رسیده بود. به دژبان مراجعه کردم و کلید و آدرس منزل را گرفتم. متأسفانه منزل واگذاری خرابه بود. تعدادی از شیشه‌های آن شکسته بود و در ورودی هم بسته نمی‌شد. همسر و فرزندانم حاضر نشدند در آن خانه مخروبه بمانند. منطقی هم بود. آنجا برای یک زن تنها و چند بچه خردسال قابل سکونت نبود. وسایل را کنار یکی از خیابان‌ها نزدیک همان خانه تخلیه کردیم و سعی کردیم به گونه‌ای روی هم بچینیم که محافظ هم باشند و به امید خدا رها کردیم. شبانه خانواده را به ترمینال مسافربری رساندم و عازم اصفهان شدند. چون جایی برای خوابیدن نداشتم، شب را داخل همان ژیان به صبح رساندم. صبح اول وقت ژیان را کنار وسایل خانه رها کردم و با لباس کار و یک ساک کوچک وسایل شخصی، عازم باند فرودگاه دوشان تپه شدم. فاصله زیادی نبود. نیاز داشتم تنها با خودم فکر کنم. به فرودگاه دوشان تپه که رسیدم، شهید بابایی منتظر من ایستاده بودند.

ایشان در آن زمان معاون عملیات نهاجا و یکی از دو نفر عضو اصلی نظامی ستاد پدافند کل کشور بودند. شهید بابایی در آن روز فردی را به نام حاج آقا باقرزاده به من معرفی کردند. ایشان مسئول گروه ضربت نهاجا در تهران و رئیس مرکز بیت‌الزهرا(س) بودند، که کمک‌های مردمی را برای جبهه‌ها جمع‌آوری می‌کردند. تلفن تماسشان را به من دادند و گفتند: «مقداری نیازمندی همراه یک وانت نیسان پاترول برای شما به خارک فرستاده‌اند. هرگونه نیازمندی که در جزیره داشتید به ایشان تلفن بزنید برای شما می‌فرستند.»

 

منبع: یاد ایّام ، فهیمه کرمی، رضا جهانفر ، 1398، ایران سبز، تهران

 

. سرتيپ2 خلبان محمود خضرايي در سال 1326 در تهران متولد گرديد و در سال 1345 موفق به اخذ مدرك ديپلم رياضي شد و همان سال وارد دانشكده افسري نيروي زميني شد و در سال 1348 به درجه ستوان دومي مفتخر گرديد. دوره خلباني را در آمريكا طي نموده و در سال 1360 پس از پيروزي انقلاب اسلامي به عنوان فرمانده پايگاه سوم شكاري انتخاب گرديد. در سال 1362 به فرماندهي پدافند هوايي انتخاب و در سال 1363 فرماندهي آموزش‌هاي هوايي را عهده‌دار شد و در نهايت، در مورخه 1/2/1364 به اتفاق جمعي از مسئولين با هواپيما سی130 مورد اصابت موشك هواپيماي دشمن قرار گرفته و به شهادت رسيدند. روحش شاد و يادش گرامي باد. لازم به ذكر است كه پس از شهادتش فرماندهي آموزش‌هاي هوايي به نام وي نامگذاري گرديده است (منبع: زندگینامه فرماندهان پدافند هوایی، نویسنده: محمدرضا عاروان).

. شهید سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده