پژواکی از خاطره ها (41)
سرهنگ پياده قاسم کريمي در تير ماه سال 1335 در شهرستان گرمسار متولد شد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در مشهد به پايان رسانيد. در سال 1354 وارد دانشکده افسري شد و در سال 1357 با درجه ستواندومي پياده فارغ التحصيل گرديد. دوره هاي يکساله مقدماتي و عالي رسته اي را در مرکز پياده شيراز به اتمام رسانيد.

مشاغلي که در حين جنگ به عهده داشت عبارتند از: فرمانده دسته ادوات گروهان، فرمانده گروهان پياده، رئيس رکن دوم گردان پياده، رئيس رکن سوم گردان پياده، رئيس رکن چهارم تيپ پياده، فرمانده گردان پياده، افسر آموزش رکن سوم لشکر، رئيس ستاد تيپ، جانشين فرماندهي پشتيباني لشکر، فرمانده پشتيباني لشکر. در سال 1385 پس از سي و يكسال خدمت صادقانه به افتخار بازنشستگي نايل آمد. به دليل تلاش در انجام مأموريت هاي واگذاري در طول جنگ به دريافت  ارشديت نظامي مفتخر گرديد. وي در عملياتهاي مختلف بارها مجروح و در نتيجه 20% جانبازي در پرونده وي موجود است. ايشان خاطرات خود را در كتابي با عنوان ((گردان 110 در نبرد 8 ساله)) تدوين و در سال 1385 منتشر نموده است. چه خوب است ديگر همكاران نيز براي ماندگاري تاريخ و استفادة نسلهاي آينده، چنين زحمتي را با ايثاري مجدد متحمل شوند.

دوست و دشمن در آغوش هم!

خاطره اي از:

سرهنگ پياده قاسم كريمي فرمانده گروهان يكم گردان 110 پياده در عمليات ثامن الائمه(ع)

اواخر مرداد ماه 1360 بود كه مقرر شد گردان 110 پياده از طريق راه آهن  از مشهد به ماهشهر حركت و در آنجا به يگان اصلي يعني تيپ3 و لشكر77 ملحق گردد. فرمانده گردان سرگرد پياده پرويز حبراني بود كه الحق از فرماندهان بسيار زحمتكش و خستگي ناپذير جبهه هاي جنگ بود و نقشي سترگ در حفظ شهر سرپل ذهاب در مقابل يورش نيروهاي بعثي داشت و سرانجام نيز پس از پيروزي عمليات ثامن الائمه (ع) روي پل قصبه به شهادت رسيد. روانش شاد.

در تاريخ 31/6/1360 از طريق گردان به گروهان ابلاغ شد كه ظرف روز جاري از منطقه جديد يعني منطقه عمومي روستاي سلمانيه و محمديه بازديد و پس از انتخاب موضع، گروهان را با يك حركت تاكتيكي به آنجا تغيير مكان دهيم. همراه سرگروهبان يگان، استوار رخشاني، گروهبان گمنام و دو نفر سرباز با يك دستگاه خودروي گاز69[1] از منطقه شادگان به طرف هدف مورد نظر حركت كرديم. پس از آنكه مسافتي پيموده شد، احساس كردم كه سرباز راننده در امر رانندگي اندكي ضعيف مي باشد، لذا رانندگي خودرو را خود به عهده گرفتم. اين در حالي بود كه از وضعيت خودرو اطلاع چنداني نداشتم. در حين رانندگي به صورت ناگهاني چند رأس گاوميش در مقابل خودرو و در جاده ظاهر شدند، براي جلوگيري از برخورد با گاوها ترمز كردم، گرچه سرعت خودرو بيش از 60 كيلومتر نبود، ليكن به دليل نقص فني كه در ترمز وجود داشت، خودرو با يك گردش تقريباً 90 درجه اي به پهلو چرخيده و چون شانه جاده مرتفع بود، خودرو معلق زنان به داخل نيزارها سقوط نمود.

نتيجه اعزام به بيمارستان بود و شكستن دست و پا و عدم شركت در عمليات!، عملياتي كه مدتها براي به پاي كار آوردن مقدمات آن تلاش بسيار كرده بودم.

در بيمارستان بستري بودم. پرسنل گروهان پس از پيروزي در عمليات به ديدارم مي آمدند، در آن ميان سرباز علي اكبر آهنگران كه شغلش در عمليات تيربار‌چي بود، از شب عمليات برايم صحبت مي كرد، او گفت: در تاريكي شب دوپايه تيربارم گم شد، خيلي نگران بودم، در تاريكي شب دنبالش مي گشتم، يكي از برادران ادغامي بسيج كه همراهم بود، تصور كرد كه من از يگان عقب مانده و تمايل به رفتن به جلو ندارم، گفتم: چنين نيست، برادر بسيجي گفت: بيا تفنگم را بگير و مواظب من باش تا تعدادي از سنگرها را پاكسازي كنم. در حالي‌كه از او مراقبت مي كردم، او ضامن نارنجك دستي ها را مي كشيد و داخل سنگرهاي عراقي مي انداخت، ناگهان يك سرباز نسبتاً تنومند عراقي از يكي از سنگرها بيرون پريده و با اين برادر روبرو شد، بلافاصله متوجه نارنجك شد، آن دو با هم گلاويز شدند، عراقي از ترس اينكه نارنجك بطرف او پرتاب نشود، كمر برادر بسيجي را محكم گرفته بود، من به عنوان پشتيبان هيچ كاري نمي توانستم بكنم. چون آن دو به هم چسبيده بودند و وضعيت ثابت و مشخصي نداشتند. ناگهان و در يك لحظه نارنجك منفجر شد و آن دو نفر در آغوش هم جان باختند!؟

و بدينگونه بود كه:

دوست و دشمن در آغوش هم به ديار باقي شتافتند؟!..

 

 

عكس در ارديبهشت ماه 1381 در بازديد ميداني دانشجويان دانشگاه افسري گرفته شده است.

 

منبع: پژواکی از خاطره ها، روح‌الله سُروري ، 1387، ایران سبز، تهران

 


[1] – يك نوع خودروي سبك تاكتيكي روسي.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده