دفـاع از خـرمشـهر(41)
سه گفتار از 34 روز دفاع و مقاومت در خرمشهر فصل دوم خاطرات کارمند نظامی عبدالحسین مرشدی از روزهای دفاع و سقوط خرمشهر جنگ تن به تن در خونینشهر عقبنشینی اجباری از خونینشهر

 در تاریکی شب، عبور از لابه‌لای پل و یا استفاده از قایق و یا شناور دیگر از روی کارون ممکن نبود، ولی در روشنایی روز، فقط یک راه خروجی اضطراری از خونین‌شهر وجود داشت و آن راه باریکی در زیر پل بود که دشمن آنجا را هم به رگبار بسته بود و تردد از آن مسیر را تقریباً ناممکن می‌ساخت. با این حال، تعدادی موفق شدند از همان زیر پل و داخل لوله، خود را به آن طرف کارون برسانند.

تعداد کسانی که آن شب خونین‌شهر را ترک می‌کردند خیلی کم بود. حدود 200 نفر، شاید هم کمتر. سربازان گردان151 دژ حدود 50 نفر و تکاوران دریایی کمی بیشتر به نظر می‌رسیدند. فرمانده سربازان گردان دژ  سروان زارعیان بود که یگانش را هدایت می‌کرد. البته از افسران دیگر آن گردان سروان قمری و سروان ایازی را هم در روزهای قبل دیده بودم که همراه با سربازان خود شدیداً با دشمن درگیر بودند و می‌جنگیدند. آخرین منطقه‌ای از خونین‌شهر که بعد از مسجد جامع هنوز در دست نیروهای خودی بود و مقاومت می‌کردند، پل خونین‌شهر و اطراف آن بود. برادر پاسدار جهان‌آرا و نیروهای تحت امرش هم مانند بقیه مدافعین با چهره‌هایی خسته و خاکی و دلی خونین و چشمانی اشکبار حاضر نمی‌شدند آنجا را ترک کنند و شهر و دیار خود را که 34 روز، شبانه روز، از وجب به وجبش دفاع کرده بودند به دشمن بسپارند. آنها بچه همان‌جا بودند، زندگی‌شان آنجا مانده بود، خاطرات کودکی و نوجوانی‌شان را در آن شهر جا گذاشته بودند. اما در آن وضعیت پیش آمده، دیگر کاری از دست کسی ساخته نبود که بخواهد بماند.

بعد از اینکه بیمارستان شهر سقوط کرد و به دست دشمن افتاد، پرستاری بر خلاف میل باطنی‌اش، موفق به فرار از محل کار شد، در حالی که هنوز تعدادی مجروح و زخمی در بیمارستان جا مانده بودند. آن پرستار حین فرار از محل درگیری به بالای پل رسید و در آنجا توقف کرد. ابتدا برگشت و نگاهی به خرمشهر کرد؛ سپس دست‌هایش را به طرف آسمان بلند کرد. ظاهراً پس از راز و نیاز فراوان از خدای خود طلب مغفرت نمود و ناگهان خود را از بالای پل به داخل رود کارون انداخت. شاید به خاطر تألمات روحی و روانی و عذاب وجدان که مجروحینش را گذاشته، خود را از بالای پل به داخل رود کارون انداخت.

آخرین روز خونین‌شهر

روز چهارم آبان آخرین روزی بود که ما با خرمشهر وداع کردیم. وداعی سخت و غم‌انگیز، وداعی تلخ و ناباورانه که اشک چشم همه مدافعان را به همراه داشت. آخرین مقاومت نیروهای خودی به علت خستگی مفرط و عدم تدارکات از بین رفت و باقی‌مانده نیروها با چشمانی گریان و تنی رنجور، شبانه از پل خونین‌شهر عبور کردند. آن شب، شبی بسیار غم‌انگیز و شوم بود. ساعت 10 صبح روز چهارم آبان شهر کاملاً سقوط کرد و به دست دشمن افتاد. از روز چهارم آبان59 تا روز سوم خرداد61 که خونین‌شهر آزاد شد، حدود 19 ماه یا 575 روز شهر مظلوم خونین‌شهر در دست دشمن بود، ولی 34 روز مقاومت در خونین‌شهر، قصه ایثارگری‌ها و ازخودگذشتگی‌های مدافعان خونین‌شهر حدیث دیگری است که هرگز از صفحات تاریخ دفاع مقدس پاک نخواهد شد و می‌توان هزاران صفحه در مورد آن خاطره نوشت. در آن روزهای سخت، صدها شهید از زن و مرد و کودک و پیر و جوان بی‌گناه سر بر خاک نهادند و خون پاکشان بر زمین مقدس خونین‌شهر ریخت. خود شهدا شاهد و ناظرند که خیابان‌های خونین‌شهر چه حماسه‌هایی آفریدند، چه جانفشانی‌هایی کردند، همه مدافعان آن تا آخرین نفر و آخرین فشنگ جنگیدند با اینکه نیروهای دو طرف نابرابر و ناموزون بودند و سرانجام رزمندگان و مدافعان خونین‌شهر بالإجبار و با اکراه تمام، در آن شب شوم و لعنتی، با چشمانی گریان و دل‌هایی پر از غصه، خونین‌شهر را ترک کردند و عده‌ای شبانه از روی پل و تعدادی با قایق و بلم از رود خروشان کارون عبور کردند. پس از عبور از رودخانه، عده‌ای در کنار پل و تعدادی در کوت‌شیخ مستقر شدند و سنگربندی کردند. پل از آن لحظه به بعد، کاملاً قابل کنترل بود و همه کسانی که در کنار پل مستقر شدند، مواظب بودند تا عراقی‌ها از پل عبور نکنند و وارد آبادان نشوند. اما تعدادی که به سمت کوت‌شیخ رفتند، در جلو کافه پاپا، چند دستگاه تفنگ106م‌م مستقر کردند که بیشتر برای حفظ پل بود و از آنجا هم گاهی اوقات به سمت فرمانداری و خیابان‌های اطراف آن تیراندازی می‌کردند. سربازان گردان دژ  پس از عبور از رودخانه، در دبیرستان ابراهیمی اسکان یافتند و ما چند نفر هم در کنار آنها بودیم. روز بعد من در آنجا یک گروهان از گردان153 قوچان را دیدم که فرمانده آن ستوان بنایی بود و ستوان اکبر سیاح[1] نیز در کنار ایشان همکاری می‌کرد. مأموریت آن گروهان حفظ و نگهداری پل بود تا عراقی‌ها از آن عبور نکنند و به سمت جزیره آبادان پیشروی ننمایند. آبادان نسبت به هفته‌های قبل تغییرات زیادی داشت و خرابی‌های آن به مراتب بیشتر شده بود. در عوض، نیروهای مدافع در آبادان بسیار زیادتر به نظر می‌رسید. عبور از کارون و رها کردن خونین‌شهر و سپردن آن به دشمنِ دون، واقعاً باورکردنی نبود. گاهی اوقات فکر می‌کردم همه این اتفاقات خواب است، اما اتفاقی بود که حقیقت داشت، خونین‌شهر از دست رفته بود. در آن هنگام، تمام مدافعین گریه می‌کردند، چون پرچم کشور عراق بر بلندی ساختمان فرمانداری خونین‌شهر و نقاط دیگر به اهتزار درآمده بود و با نسیم باد پاییزی خودنمایی می‌کرد و ما رزمندگان خسته و شکست‌خورده از این طرف رودخانه کارون شاهد و ناظر آن بودیم. صحنه بسیار غم‌انگیزی بود. دشمن مقتدرانه ساحل دیگر کارون و تمام خونین‌شهر را در اختیار داشت.

بعد از سقوط خونین‌شهر

روز پنجم آبان اولین روزی بود که ما خونین‌شهر را نداشتیم و به طور کامل آن را از دست داده بودیم و حتی یک نفر مدافع از ایرانی‌ها در آن طرف شط نبود. اگر هم کسی باقی مانده بود، بالطبع به اسارت دشمن درآمده بود. این طرف کارون بچه‌ها در حالی که رو به خونین‌شهر ایستاده بودند و اشک می‌ریختند و بغضِ گلویشان ترکیده بود فریاد می‌زدند. یکی از همان بچه‌ها در میان فریاد بقیه می‌گفت: خرمشهر صدای مرا می‌شنوی؟ به تو می‌گویم خونین‌شهر! به سربازان بعثی بگو دیر یا زود ما برمی‌گردیم و آزادت می‌کنیم. خونین‌شهر! می‌دانم کوچه و خیابان‌هایت توان آن را ندارند که حضور چکمه‌پوشان صدامی را تحمل کنند، ما نخواهیم گذاشت سربازان بعثی خنده‌کنان کوچه پس کوچه‌هایت را جولانگاه خود قرار دهند. خونین‌شهر! مطمئن باش اجازه نمی‌دهیم متجاوزین خواب راحتی را در آغوش تو داشته باشند. بار دیگر می‌گویم! ما برمی‌گردیم. خداحافظ خونین‌شهر.

عبور از کارون و وداقع با خونین شهر واقعاً ذلت‌بار بود.

اشعاری حماسی برگرفته از روزنامه‌های آن زمان

من از کارون خونین‌دل وضو دارم
در این وادی که دشمن چکمه بر حلقوم آن دارد
بمیرم من به ننگ گر بعثیان را زنده بگذارم
قسم بر نای شبگیر جوان‌مردان جان بر کف
 

هزاران ناله فهمیده‌ها را در گلو دارم
مثال ببر زخمی کینه در دل از عدو دارم
بر این میثاق با روح شهیدان نیمه‌شب‌ها گفتگو دارم
که خونین‌شهر تا نستانمت کی آبرو دارم
 

 

منبع: دفـاع از خـرمشـهر ، کریمی، قاسم ، 1395، ایران سبز، تهران.

 


[1]. دو نفر از افسران گردان153 تیپ2 لشکر77 خراسان

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده