از نوهد تا خرمشهر(42)
خاطره یک جفت پوتین در موقعیّت تنگ چزابه بودیم. گروهانهای پیاده در خطّ مقدّم و ستاد گردان پشت سر گروهانها مستقر بود. در اطراف سنگرهای ستاد گردان، سنگر فرمانده مخابرات گردان با سربازان مخابرات بود. در آن سنگر، یک درجهدار و چهار سرباز بودند. از آن سنگر ارتباط مخابرات، شامل تماس تلفنی و تماس بیسیمی با گروهانهای خطّ مقدّم و ستاد و فرمانده دستهها برقرار بود. گروهبان مجید گودرزی و چهار نفر سرباز از پرسنل ستوان داود مرتضوی، فرمانده دسته مخابرات بودند. دسته مخابرات گردان بسیار فعّال بود و اگر در نقطهای در اثر ترکش توپ یا خمپاره سیمهای ارتباطی مخابرات پاره میشدند، آنها سریع نسبت به ترمیم و رفع عیب اقدام میکردند و شبکه مخابرات گردان همیشه حاضر به کار بود و ارتباط در سایه زحمات آنها همیشه برقرار بود.

در یکی از آن روزها، گروهبان مجید گودرزی به سنگر من آمد و اعلام کرد که مدّت چند روزی است پوتین وی پاره شده است و کف آن خراب است و محل‌های دوخت شده کفش باز شده است و راه رفتن با آن پوتین به سختی انجام می‌شود. به همین منظور، درخواست یک جفت پوتین را داشت و با توجّه به اینکه درجه‌داران آن ماه سهمیه پوتین نداشتند، از من درخواست می‌کرد که انباردار گردان، استوار آزادی را متقاعد کنم تا یک جفت پوتین به وی واگذار کند. من هم به وی قول دادم در اسرع وقت با استوار آزادی، انباردار، تماس می‌گیرم و دستور واگذاری پوتین را می‌دهم. مدّت سه روز گذشت و من به علّت گرفتاری‌های خطّ مقدّم جبهه و مشکلات در تنگ چزابه نتوانستم استوار آزادی را ببینم. من قضیه پوتین را به فراموشی سپرده بودم، تا اینکه بعد از چهار روز دوباره گروهبان مجید گودرزی به سنگرم آمد و درخواست خود را در مورد پوتین تکرار کرد. من که موضوع پوتین را فراموش کرده بودم، با یادآوری او کمی ناراحت شدم که چرا موضوع پوتین را پیگیری نکرده‌ام و به فراموشی سپرده‌ام. به گروهبان مجید گودرزی گفتم حتماً امروز به انباردار گردان دستور واگذاری پوتین به شما را می‌دهم. آن روز نیروهای عراقی مرتّب خطّ مقدّم پدافندی ما را زیر آتش گرفته بودند و واحدهای توپخانه عراق به طور پراکنده منطقه ستاد گردان را هم زیر آتش داشت.

دو روز پشت سر هم سیم‌های تلفن گردان از ستاد به گروهان‌ها در نزدیکی‌های سنگر مخابرات قطع می‌شد و توپخانه عراق مدام اطراف سنگر مخابرات را زیر آتش داشت. سربازان و درجه‌داران دسته مخابرات گردان مجبور بودند زیر آتش دشمن نسبت به ترمیم و مرمّت سیم تلفن اقدام نمایند. آن روز ساعت 6 بعدازظهر از طریق تماس بی‌سیمی با گروهان ارکان و دسته پشتیبانی با استوار آزادی صحبت نمودم و قضیه پوتین گروهبان مجید گودرزی را مطرح کردم و گفتم در اسرع وقت یک جفت پوتین سربازی نمره 42 را به سنگر مخابرات برای گروهبان مجید گودرزی ببرد.

استوار آزادی گفت: چشم فردا صبح این دستور را اجرا می‌کنم. رأس ساعت 9:30 صبح یک جفت پوتین نمره 42 به سنگر مخابرات برای گروهبان مجید گودرزی آورد و رسید آن را گرفت. گروهبان مجید گودرزی خوشحال بود که سرانجام صاحب یک جفت پوتین نو شده است و مشکلات راه رفتن وی با پوتین جدید برطرف می‌گردد و همان ساعت از سنگر مخابرات به من زنگ زد و تشکّر کرد.

همان ساعت که پوتین را گرفته بود، از سربازان همسنگرش قوطی واکس کفش می‌گیرد و پوتین را خوب و عالی واکس می‌زند تا چرم آن نرم شود و پای وی را نزند. بعد از اتمام واکس، بندهای پوتین را به هم گره می‌زند و آن را در ده متری جلوتر از درب سنگر مخابرات قرار می‌دهد تا با گرمای خورشید، واکس خوب جذب چرم کفش پوتین شده و نرم شود. 5 دقیقه‌ای بود که پوتین را جلو آفتاب گذاشته بود. یک‌مرتبه یک گلوله توپ از طرف توپخانه عراقی‌ها در نیم متری پوتین به زمین خورد. انفجار گلوله توپ و ترکش‌های آن پوتین را تکّه‌تکّه کرده بود و مقدار جزئی از رویه کف پوتین مانده بود و بقیه تماماً سوراخ‌سوراخ شده بود.

آن را با آن وضع برداشته بود و به سنگر من آمد. سلام کرد و از من سؤال کرد جناب سروان ایازی آیا از صمیم قلب دستور دادی پوتین نو به من بدهند؟! جواب دادم: بله! مگر چه شده است؟! گفت: بفرما این هم پوتین نو! عراقی‌های نامرد به پوتین جدید من هم رحم نکردند! آنها دوست نداشتند من صاحب پوتین نو شوم و با یک گلوله توپ، پوتینم به این وضع درآمده است. آن نامردها قدرت ندارند من را بزنند، پوتین را زدند. در دلم خندیدم و گفتم برو خدا رو شکر کن که پایت در آن نبود! اگر بود الآن خودت سوراخ‌سوراخ شده بودی! لبخندی زد و گفت: من اصلاً از پوتین شانس ندارم باید سوزن و نخ تهیّه کنم و همین پوتین قدیمی را ترمیم و مرمّت کنم. او مرا دوست دارد و علاقه ندارد از من جدا شود، چون زمان زیادی است در منطقه جنگی به من خدمت می‌کند! گفتم ناراحت نباش خدا به تو رحم کرده است که پایت در آن نبود و به خاطر شانسی که آورده‌ای من دوباره به استوار آزادی زنگ می‌زنم که یک پوتین دیگر به تو بدهد، ولی این بار هم مواظب خودت و هم مراقب پوتین باش! چون گردان به شما خیلی نیاز دارد و ارتباط تلفنی و بی‌سیمی فقط به دست پرتوان شما برقرار می‌شود.

خندید و گفت با رسیدن پوتین جدید سعی خواهم کرد از آن بیشتر مراقبت نمایم و هرگز آن را تنها نگذارم. از سنگرم خارج شد. من همان موقع به استوار آزادی، زنگ زدم و موضوع پوتین مجید گودرزی را مطرح کردم و داستان را تعریف کردم. کلّی با او خندیدیم. آزادی گفت: شب یک پوتین جدید برایش می‌برم و تذکّرات کافی به او می‌دهم که خیلی مواظب پوتین جدید باشد، چون این آخرین پوتین نمره 42 است و دیگر به پای او پوتین ندارم. درجه‌داران و سربازان گردان موضوع پوتین گروهبان مجید گودرزی را شنیده بودند و اگر در جایی او را می‌دیدند به او می‌گفتند: مواظب پایت باش بدون پوتین نباشی! عراقی‌ها روی پوتین پای شما بسیار حساسند!

 

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده