از نوهد تا خرمشهر(41)
پشتیبانی واحدها لازم است کمی در مورد پشتیبانی گردان151 دژ خرّمشهر صحبت کنم. قبل از شروع جنگ، رکن چهارم و گروهان ارکان با دسته­های خود که عباتند از: دسته موتوری، دسته دژبان، دسته خبّاز، دسته حمل و نقل، دسته انبار و مهمّات و غیره فعالیت اداری داشتند و با شروع جنگ، عملاً در جنگ شرکت نمود و در کنار سایر دسته­ها، کمک مؤثّری برای راه­اندازی گروهانهای پیاده و رزمندگان، تهیّه و آماده کردن آب، غذا، مهمّات، سوخت، تعمیر و نگهداری سلاح و خودرو و غیره بودند.

گروهان‌های پیاده به علّت درگیری و تیراندازی، نیاز مبرم به تفنگ106 و قطعات آن داشتند. در گلوله­باران­های عراق در آفند و پدافند، اغلب تفنگ‌های 106 که روی خودرو سوار بودند، از ناحیه لاستیک یا ماشین ترکش می‌خوردند و یا در لاستیک خودرو پنچری و پارگی ایجاد می‌شد و آن قبضه دیگر متحرّک نبود و نمی‌شد با آن تیراندازی کرد، زیرا موقعیّت آن زود شناسایی می‌شد و توسّط تانک‌های عراقی به عنوان هدف ثابت زیر آتش قرار می‌گرفت؛ لذا راننده و خدمه آن مجبور می‌شدند به هر نحو ممکن خودرو را از دید تانک‌ها خارج سازند تا دسته موتوری و ترابری بتوانند به او برسند و در مورد تعمیر و یا تعویض لاستیک، رینگ، قطعه موتوری یا قطعه تفنگ106 اقدام نمایند. در آن لحظه، عملاً 3 یا 4 نفر از خدمه نمی‌توانستند کاری انجام دهند. ستوان اسکندری فرمانده دسته موتوری و ترابری از گروهان ارکان بود. او بسیار فعّال و کاری بود و اجازه نمی‌داد زمان زیادی تلف شود. خود و پرسنل مسلّط به کار به خودرو آسیب­دیده می‌رسیدند و آن را مهیّا و آماده جنگ می‌کردند. اغلب خودروهای جیپ احتیاج مبرم به لاستیک، تسمه، رادیاتور، شمع و پلاتین داشتند که ایشان هیچ­وقت کوتاهی نکرد و به هر شکل ممکن، مشکل خودروها را برطرف می­نمود. استوار جلالی اسلحه‌دار و استوار دورقی انباردار سلاح، مهمّات، قطعات و لباس و غیره بودند. همواره آماده بودند تا اسلحه­ها همیشه سالم و فعّال و آماده بکار و رزم باشند و هر نقص و عیبی پیدا می‌کردند، سریع برطرف می‌کرد.

راننده­های تانکر آب به علّت گرمای زیاد جنوب بسیار فعّال بودند و در روز دو نوبت نسبت به تهیّه آب برای رزمندگان و نیروهای خطّ مقدّم و دژها اقدام می‌کردند.

در اواخر مرداد ماه، به علّت نابود شدن تأسیسات پادگان دژ، سرگرد شریف‌النسب و معاون وی سرگرد اقارب­پرست از طریق مسجد جامع، پرسنل رزمندگان دژ خرّمشهر، نیروی ژاندارمری، هوانیروز و دانشجویان دانشکده افسری را سروسامان می‌دادند. الحق که خوب نیروها را پشتیبانی می‌کردند و جایی هم که نیرو لازم داشت کمک می­رساندند. متأسّفانه به علّت درگیری در نوار مرزی، موفّق نشدم آن دو جوانمرد ساعی و کوشا را از نزدیک ببینم. فقط گفته می‌شد که این وسایل یا این تانکر آب یا این مهمّات از طرف نیروهای شریف‌النسب یا اقارب‌پرست رسیده است و پشتیبانی و ارسال کمک­های لازم و ضروری نیروهای خوب انجام می‌شد. اسلحه و مهمّات را اغلب اقارب­پرست تهیّه می‌کرد. زاغه و انبار مهمّات پادگان دژ خرّمشهر نابود شده بود و سلاح و مهمّات از طرف آبادان می‌رسید و مرکز آمادی در ایستگاه7 درست شده بود که مقابل پایگاه دریایی بود و مهمّات آنجا می‌رسید و ما رزمندگان از آنجا تحویل می‌گرفتیم. البتّه از سلاح و مهمّات نیروهای عراقی که در منطقه شکست خورده بودند و آن را جا گذاشته بودند نیز استفاده می‌کردیم.

در خرمشهر، گردان تکاوران دریایی و گردان دانشجویان دانشکده افسری نیز به شدت فعال و درگیر نبرد بودند. در مورد فداکاری و اثرگذاری آنان و دیگر یگان‌های موجود در آن منطقه نبرد باید به منابع مربوط مراجعه نمود.

خاطره اسب

قبل از شروع جنگ و زمانی که گروهان سوم در دژها مستقر بود و حفاظت و حراست آنجا را به عهده داشتم، در طول روز ما به نزدیکی سیم­های خاردار می‌رفتیم و سالم بودن آن را بازبینی می‌کردیم. در یکی از شب­ها، روبه‌روی دژی که گروهبان جواد علی‌پور حفاظت از آن را به عهده داشت، صدایی شنیده می‌شود. گروهبان علی‌پور با چند نفر دیگر به دنبال صدا و سیم­های خاردار حرکت می‌کند. در شب مهتابی، دو نفر و یک اسب را می‌بیند. به آنها ایست می‌دهد، ولی متوقّف نمی‌شوند. تیراندازی هوایی می‌کند. آن دو نفر اسب را رها می‌کنند و پا به فرار می­گذارند و به آن سوی سیم خاردارها، یعنی خاک عراق می­روند و ناپدید می‌شوند. با تیراندازی هوایی علی‌پور سایر دژها مطّلع می‌شوند و من با شنیدن تیراندازی فوری با استوار کابلی عازم دژ علی‌پور شدم. دیدم گروهبان علی‌پور با عدّه‌ای از سربازان به همراه یک اسب می­آیند. سؤال کردم علی‌پور چه خبر است؟! جواب داد جناب سروان دو نفر با یک اسب نوار مرزی را رد کرده بودند و به سمت دژ می­آمدند. با تیراندازی من، آن دو نفر فرار کردند و اسب را جا گذاشتند. از قرار معلوم قاچاقچی بودند. من اسب را آورده­ام. مدّت یک روز اسب در اختیار علی‌پور بود و سربازان و درجه‌داران با آن اسب­سواری می‌کردند و عکس می‌گرفتند. آن روز تفریح آنها همین اسب بود. دیدم مشغولیّت آنها با آن اسب اصل حفاظت و نگهداری از نوار مرزی را ممکن است از خاطرشان فراموش کند. به همین خاطر، به علی‌پور دستور دادم سوار اسب شود و آن را به گردان تحویل دهد. علی‌پور هم دستور را اجرا کرد و اسب را به گردان تحویل داد. دیگر نمی‌دانم اسب چه سرنوشتی داشت و چه شد؟!

گروهبان جواد علی­پور

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده