از نوهد تا خرمشهر(38)
فرماندهان گردان151 دژ خرمشهر(ادامه) من برای سنگر فرماندهی گردان سربازی به اسم «بایرامعلی بهلولزاده» تعیین نمودم. او سرباز زرنگ و اهل یکی از روستاهای ارومیه بود. بسیار کاری بود و در پهن کردن سفره صبحانه، ناهار و شام استاد و در گرفتن جیره و مایحتاج سنگرها کوشا بود. به او گفتم در سنگر فرماندهی خدمت میکنی و کارها و امورات سنگر را برطرف مینمایی. هر وقت هم جناب سرهنگ کاری داشت، بدون معطّلی انجام میدهی. گفت: چشم جناب سروان، هرچه در قدرت و توان دارم برای بهبود سنگر فرماندهی به کار میبرم. چند روزی در آن سنگر خدمت میکرد و کارهای سنگر را انجام میداد. روز ششم از آمدن سرهنگ وکیلیان گذشته بود. رکن سوم گزارش نوبهای تهیّه کرد. آن را بردم تا وی به نام فرمانده گردان آن را امضا نماید تا به لشکر92 زرهی بفرستم. نگاهی به آمار و گزارش کرد و گفت: پس چرا تعداد توپهای شلیک شده عراقی به منطقه را ننوشتهاید؟ باید آن را هم بشمارید و تعداد آنها را نیز بفرستید. نمیدانستم چه بگویم! از همان روز سرباز بایرامعلی بهلولزاده را که یک تسبیح 31 دانهای در دست داشت مسئول شمردن گلوله توپهایی که به منطقه میرسید گماشت. آن سرباز عدد و رقم نمیشناخت؛ به وی یاد داد که از ساعت 8 صبح تا 8 شب هر تعداد صدا را که میشنوی یکی از دانههای تسبیح را به آن طرف تسبیح ببرد، اگر تعداد آن تمام شد یک خط جلو سنگر بکشد و آخر شب تعداد خطها را به او گزارش دهد.

درجه‌داران و سربازان وقتی متوجّه فرمان جدید فرمانده گردان شدند، سرباز بایرام‌علی بهلول‌زاده را اذیّت می‌کردند و یا او را به حرف می‌گرفتند تا آمار از دستش دربرود! بهلول‌زاده با صدای بلند می‌گفت کسی مزاحم کار من نشود! من دارم صدای توپ‌هایی را که به منطقه گردان شلیک می‌شود می‌شمارم. اگر کارم را درست انجام ندهم، فرمانده گردان برایم اضافه خدمت می‌نویسد. همچنین، یکی از سربازان او را مشغول می‌کرد و تعداد خط‌هایی را که جلو سنگر کشیده بود کم یا زیاد می‌نمود. بهلول‌زاده می‌گفت: کسی با من حرف نزند و حواس مرا پرت نکند! همه درجه‌داران و سربازان می‌خندیدند. هر کسی که بهلول‌زاده را صدا می‌کرد جوابش را نمی‌داد. به جایی رسیده بود که حتّی جواب من را هم نمی‌داد. سرباز بهلول‌زاده دهقان‌زاده‌ای بود از روستاهای ارومیه. ساده و پاک. همه از او می‌پرسیدند بهلول‌زاده جناب سروان ایازی درجه‌اش بزرگ‌تر است یا سرهنگ وکیلیان؟ جواب می‌داد و می‌گفت: درجه سروان ایازی 6 تا ستاره است ولی مال سرهنگ وکیلیان 4 تا و او همیشه می‌گفت: من فقط به دستورات جناب سروان ایازی عمل می‌کنم نه وکیلیان. من درست یک روز وقت گذاشتم تا بهلول‌زاده را تفهیم کنم که وکیلیان فرمانده است نه من!

سرهنگ وکیلیان را به تمامی خطوط پدافندی گردان آشنا کردم و سپس به گروهان ارکان و دسته خمپاره‌انداز رفتیم. آنها را هم از نزدیک دید و آشنا شد و در آخر به ستاد گردان برگشتیم.

در یکی از شب‌ها، نیروهای عراقی روی واحدهای خطّ مقدّم و ستاد، اجرای آتش کردند و با توپ‌های خمسه‌خمسه، منطقه گردان را می‌زدند. سرهنگ وکیلیان از سنگر ستاد بیرون آمده بود و منطقه را نگاه می‌کرد. سپس به داخل سنگر برگشت و با من تماس گرفت و گفت: جناب سروان سریع به دسته خمپاره بگو جواب توپ‌های عراقی را بدهد. گفتم جناب سرهنگ دسته خمپاره‌انداز خطّ مقدّم عراقی‌ها را می‌کوبد. او نمی‌تواند جواب توپخانه را بدهد، چون خمپاره120م‌م برد چندانی ندارد. توپخانه عراق با ما فاصله زیادی دارد. جواب داد فوری به دیدبان خمپاره‌انداز خبر بده که بیاید اینجا و گرای سمت چپ را که چراغ‌های آن روشن است، بگیرد و قبضه‌های خمپاره را روانه آنجا کند! گفتم جناب سرهنگ این قسمت از روشنایی که جناب‌عالی می‌بینی واحدهای گروهان یکم است که کمی به داخل شکم خاکریز عراقی‌ها رفته‌اند و به آنها نزدیک هستند. خلاصه وی را منصرف کردم. در مدّتی که آنجا بودیم سرهنگ وکیلیان نتوانست تشخیص بدهد واحدهای گردان از کجا شروع و به کجا ختم می‌شود. ما عملیات طریق‌القدس را شروع کردیم، در حالی که سرهنگ وکیلیان فرمانده‌ای بود که حتّی نتوانست یک دستور یا یک برنامه را در این عملیات انجام دهد. تنگ چزابه بزرگ‌ترین عملیات گردان بود و سرهنگ وکیلیان به اندازه یک سرباز هم در گردان کارایی نداشت. وقتی که عملیات به اتمام رسید، گردان151 دژ زمین‌های زیادی را از نیروهای عراقی پس گرفت و تعداد زیادی را هم اسیر گرفتیم.

 

  • سرهنگ 2 قوام رازانی

سرهنگ 2 قوام رازانی که اهل خرّم‌آباد بود، یکی دیگر از فرماندهان گردان151 دژ بود. وی با یک خودرو جیپ از لشکر92 زرهی به گردان آمد و خود را معرّفی کرد. ما در تدارکات عملیات فتح‌المبین بودیم. زمانی که او به گردان آمد، من رئیس رکن سوم بودم. خود را به وی معرّفی کردم. در محلّی که برای تجدید سازمان و آموزش مستقر بودیم، آمدند و درجه‌داران و سربازان وی را از نزدیک دیدند. در گروه‌های پیاده، سؤالاتی در مورد آرپی‌جی7 از چند نفر از سربازان پرسید، ولی کسی جواب درستی نداد. از همان روز، به من دستور داد که برای سربازانی که به اسلحه آرپی‌جی7 وارد نیستند، کلاس آموزشی دایر کنم. 80 نفر از سربازان گردان آماده شدند تا در کلاس آرپی‌جی7 شرکت نمایند و این کلاس برای مدّت 8 روز، هر روز 4 ساعت برقرار بود. سرهنگ قوام رازانی عقیده داشت که همه سربازان باید اسلحه آرپی‌جی7 را بشناسند و بتوانند با آن تیراندازی نمایند. بعد از اتمام کلاس، همه سربازان را در محلّی جمع کردم و هر یک از آنها یک بار به عنوان تیرانداز آرپی‌جی7 هدفی را که تعیین کرده بودم، تیراندازی کردند. کار آموزش به پایان رسید و سربازان با کوله‌باری از تجربه به این اسلحه به واحدها برگشتند. سرهنگ 2 قوام رازانی افسری پخته و نظامیِ خوبی بود؛ با اینکه علاقه نداشت از سنگر فرماندهی بیرون برود، ولی در همان سنگر بر گردان مدیریّت داشت و درصدد بود مشکلات و کمبودهای گردان را برطرف کند. آن زمان ستوان رختدار رئیس رکن دوم گردان بودند. در روز 2/1/62 من و سرهنگ قوام رازانی و ستوان رختدار برای دریافت و توجیه عملیات فتح‌المبین با فرمانده تیپ55، سرهنگ عبادت، به مشاوره پرداختیم. عملیات ما با فرماندهی قوام رازانی از طرف پل نادری و درّه خنگ و سایت 5 بود.

وقتی عملیات آغاز شد، سرهنگ قوام رازانی در سنگر فرماندهی قرار گرفته بود و در آنجا با بی‌سیم واحدهای پیاده را رهبری می‌کرد. گروه‌های پیاده عملیات را شروع کرده بودند و من به عنوان رکن سوم و ستوان مرتضوی، بی‌سیم‌چی و هدایت‌کننده بی‌سیم‌ها به دنبال واحدها در حرکت بودیم. من گروه‌ها را هدایت می‌کردم و سرهنگ قوام رازانی با بی‌سیم به گوش بود تا زمان عملیات به اتمام رسید.

واحدهای پیاده گردان151 دژ خرمشهر از هر نظر خودکفا بودند. وقتی طرح و برنامه عملیاتی را برای فرماندهان بر روی نقشه عملیاتی تشریح می‌کردیم، همه وضعیّت را درک می‌کردند و فرمانده گروه‌ها عملیات را هدایت می‌کردند؛ با اینکه سرهنگ 2 قوام رازانی افسر کارآزموده و زرنگی بود، ولی متأسّفانه در آن عملیات بیشتر در داخل سنگر بود و از آنجا هدایت و رهبری را انجام می‌داد.

 

 

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده