پژواکی از خاطره ها (25)
سرهنگ پياده فريدون رمضاني در فروردين 1331 در شهرستان تربت جام متولد شد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در شهرستان مشهد به اتمام رسانيد. در سال 1350 به دليل علاقه به امور نظاميگري و عشق به وطن پس از گذشتن از سد كنكور وارد دانشكده افسري گرديد و در سال 1353 از اين مؤسسه علمي نظامي فارغ التحصيل شد. دورههاي آموزشي مقدماتي و عالي رسته پياده را در ادوار مختلف خدمتي در مرکز پياده شيراز طي نمود. با ورود به دانشکده فرماندهي و ستاد در تهران و اتمام موفقيت آميز آن به دريافت فوق ليسانس نظامی مفتخر گرديد. مشاغلي که در طول جنگ به عهده داشت عبارتند از: فرمانده گروهان پياده، رئيس ركن سوم گردان پياده، معاون و فرمانده گردان و بالاخره رئيس ركن سوم تيپ که به نحو مطلوب در این مشاغل انجام وظيفه نمود.

در مرداد ماه 1380 پس از سي سال خدمت شايسته به افتخار بازنشستگي نايل آمد.  در طول جنگ به دليل ابراز لياقت در عمليات رزمي در مجموع به دريافت ارشديت نظامي مفتخر گرديد.

گلوله ها هميشه قاتل نيستند!

خاطره اي از:

سرهنگ پياده فريدون رمضاني فرمانده گروهان سوم گردان 134 پياده در عمليات ثامن الائمه (ع) آغاز مي کنم به ياد خدا، او که هستي بخش عالم هستي است. هشت سال دفاع مقدس و مقابله با دشمن در جنگ تحميلي خاطرات و يادمانهاي فراواني در ذهن هر رزمنده باقي مي گذارد.

 من نيز از اين قاعده مستثني نيستم، از آنجايي که اولين خاطره بهتر در ذهن باقي مي ماند بر آنم تا پس از سالها ياد آنروز گرم و طاقت فرساي آغاز نبرد 8 ساله را با خاطره اي شايد کوچک ليکن سرنوشت ساز آغاز کنم.

فرمانده گروهان سوم گردان 134 پياده از تيپ3 لشکر77 بودم. پس از ورود به آبادان در ارديبهشت60 مقرر گرديد با انجام شناسايي کامل در منطقه عملياتي آبادان، تپه شهيد مؤذني (تپه هاي مدن) مستقر شويم.

درست يادم هست. آن روز هوا بسيار گرم و سوزان بود، يک روز تلاش فراوان و شناسايي منجر به انتخاب منطقه اي جهت استقرار گرديد. پس از صرف ناهار از فرط خستگي براي چند لحظه استراحت به پناهگاهي موقت که از يک پليت[1] و چند کيسه گوني شني تشکيل شده بود پناه برديم.

همراه من ستوان محمديان معاون گروهان و سرباز بيسيم چي ام بودند.

به مجرد اينکه در آن سايه ناپايدار دراز کشيديم، از فرط خستگي، گرما فراموش شد و به خوابي عميق فرو رفتيم!

نمي دانم چه زماني گذشته بود که ناگهان با صدائي مهيب از خواب پريدم. لحظاتي به اطراف نگريستم، به يکباره همه با صدايي بلند فرياد زديم «سبحان الله» ، چرا که يک عدد گلوله 160 م.م نسبتاً سنگين بر روي سنگر فرود آمده، سقف را شکافته و در کنار ما جاخوش کرده بود، جالب اينکه تصميم به انفجار نيز نداشت. بديهي است در صورتيکه منفجر شده بود، اثري از هيچکدام از ما سه نفر باقي نمي ماند.

از فرط شادي سجده شکر بجاي آورديم، گرچه بدين موضوع واقف بوديم، ليکن ايمان و اعتقادمان به اينکه زندگي و مرگ دست خداست دوچندان شد.

لذا از آن روز، تلاش ما در راه آزاد کردن مناطق اشغالی سرزمين عزيزمان بيشتر شد و خدا را شکر مي گوييم که زنده مانده ايم و شكست متجاوزين به سرزمين عزيزمان را شاهد بوديم ، در عين حال دانستيم که:

 

گلوله ها هميشه قاتل نيستند!

   عكس در سال 1381 در آموزش ميداني دانشجويان دانشگاه افسري، پل رفائيه منطقه عملياتي فتح‌المبين گرفته شده است

منبع: پژواکی از خاطره ها، روح‌الله سُروري ، 1387، ایران سبز، تهران

 


[1] – صفحاتي از آهن سفيد كه براي پوشش سقف سنگر مورد استفاده قرار مي گرفت.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده