فرماندهان صدام (18)
صدام سیگاری روشن کرد و گفت: "ادامه بده." 45 دقیقه حرف زدم؛ حرفهایی که اگر در سال 1995م میگفتم، سرم را از دست میدادم. صدام آرام و ساکت بود و تنها زمانی که گفتم آمریکا در سال 1991م به هدفش دست نیافت، با سر تایید کرد. در ادامه گفتم که پس از حوادث 11 سپتامبر 2001م وقوع جنگ دیگری با آمریکا حتمی است و اگر عراق نتواند از جنگ اجتناب کند و به رهنامه( دکترین) نظامی فعلیاش بسنده کند، در جنگ با آمریکاییها شکست حتمی خواهد بود.

 

حمدانی: صدام معمولا فرماندهان لشکرها را برای ملاقات احضار می‌کرد. در چنین مواقعی همیشه فکر می‌کردم چیز مهمی قرار است اتفاق بیفتد. اولین باری که صدام فرماندهان را احضار کرد، زمانی بود که فرمانده یکی از سپاه‌ها بودم. آن روز ساعت چهار بعدازظهر بود و ما برای ملاقات او باید 100 کیلومتر راه می‌پیمودیم. از آنجا که فکر می‌کردم صدام آخرین وضعیت را از من می‌پرسد، فرماندهان لشکرها را جمع کردم و افسران اطلاعات هم نقشه‌هایشان را باخود آوردند.

 به فرماندهان لشکرها گفتم: اگر صدام چیزی پرسید، چگونه پاسخ دهند و خود را برای اجرای ماموریت نظامی آماده کردم. در سالنی جمع شدیم و روال معمول این بود که وقتی وارد یکی از کاخ‌های صدام می‌شدیم، باید ضمن ادای احترام نظامی، نام و درجه خود را ذکر می‌کردیم. اما وقتی در آنجا با فضایی دوستانه و تعدادی زن و مرد میهمان روبه‌رو شدم، مات و مبهوت ماندم. آن جلسه در واقع جلسه مشاعره بود که صدام و دیگران در آن مشغول شعر خواندن بودند.

 با خود فکر کردم صدام پس از این جلسه در مورد ماموریت مورد نظر به من چیزی می‌گوید. پنج ساعت بعد، زمان صرف شام بود و همه بجز من و دیگر فرماندهان شامشان را خوردند. ما همچنان منتظر دستورات بودیم. وقتی میهمانان صدام پس از صرف شام به سالن بازگشتند، بار دیگر همان فضای خودمانی برقرار و شعرخوانی آغاز شد. مراسم در ساعت 11 شب تمام شد و همه به همراه صدام سالن را ترک کردند. من هنوز منتظر بودم از یکی از نیروهای محافظ پرسیدم: "جناب رئیس جمهور برای چه ما را احضار کردند؟" او رفت و ده دقیقه بعد برگشت و گفت: "راحت باشید، دستور خاصی نیست."

این جریان یکبار دیگر هم تکرار شد ولی این بار تعجب نکردم، زیرا متوجه تغییرات صدام شده بودم. فکر می‌کردم صدام می‌خواهد از لاکی که در آن فرو رفته بود خارج شود چون فرار حسین کامل برایش بسیار دردناک بود. با توجه به حوادث، کار رئیس دفتر صدام اهمیت بیشتری پیدا کرد. شخصیت صدام پیش از فرار حسین کامل و پس از آن کاملاً فرق کرده بود.

صدام، ملک حسین پادشاه اردن را برای فرار حسین کامل مقصر می‌دانست چون فکر می‌کرد شاه حسین اورا به این کار واداشته است.  یکی از محافظین صدام در مورد حادثه‌ای که در یکی از جلسه‌های صدام با علی حسن المجید، عزت الدوری و دو تن دیگر اتفاق افتاده بود، برایم تعریف کرد که صدام یک باره موضوع و فضای جلسه را تغییر داد و درحالی‌که با مشتش محکم بر روی میز می‌کوبید، گفت: "هرگز این کار ملک حسین را فراموش نمی‌کنم.!" همه از این حالت صدام ترسیدند و وقتی با مشت بر روی میز کوبید. همه اتاق را ترک کردند. حالتش خطرناک بود و هر لحظه نیز تغییر می‌کرد.

وودز: صدام اصولاً اقدامی هم علیه ملک حسین مدنظر داشت؟

حمدانی: صدام هیچ کاری نمی‌توانست بکند؛ زیرا اردن در واقع شاهراه عراق بود. مرز اردن تنها مرزی بود که بدون اعمال هیچ تحریمی هنوز بر روی عراق باز بود. پس از این واقعه، صدام به نوعی دچار بی‌تفاوتی شد. برای نمونه، در 30 ژوئن2002م ما را به یکی از کاخ‌هایش در نزدیکی فرودگاه احضار کرد. اندکی پیش از ورود صدام، عبد حمید محمود منشی شخصی صدام به ما گفت چون صدام گلودرد شدیدی دارد وحالش مساعد نیست، زیاد حرف نزنیم. صدام وارد شد و به احترام نظامی حاضران پاسخ داد. قصی گفت: "خوب، حال شما مساعد نیست. اجازه بدهید از خدمتتان مرخص شویم." اما صدام گفت: "نه، بنشین. می‌خواهم گزارش‌ها را بشنوم." ژنرال سیف الدین الراوی رئیس ستاد گارد ریاست جمهوری درمورد چگونگی توزیع لشکرهایش به صدام گزارش داد. وقتی نوبت من شد، گفتم: "قربان، می‌خواهم چیزی به شما بگویم که لازم است توجه زیادی به آن مذبول شود. می‌خواهم درمورد جنگ با آمریکا صحبت کنم؛ جنگی که برای ما جنگ فاجعه‌باری خواهد بود."

صدام سیگاری روشن کرد و گفت: "ادامه بده." 45 دقیقه حرف زدم؛ حرف‌هایی که اگر در سال 1995م می‌گفتم، سرم را از دست می‌دادم. صدام آرام و ساکت بود و تنها زمانی که گفتم آمریکا در سال 1991م به هدفش دست نیافت، با سر تایید کرد. در ادامه گفتم که پس از حوادث 11 سپتامبر 2001م وقوع جنگ دیگری با آمریکا حتمی است و اگر عراق نتواند از جنگ اجتناب کند و به رهنامه( دکترین) نظامی فعلی‌اش بسنده کند، در جنگ با آمریکایی‌ها شکست حتمی خواهد بود.

سپس درمورد نقاط ضعف خودمان صحبت کردم و گفتم که فرمانده یکی از سپاه‌های زرهی هستم ولی هیچ یک از 1098 دستگاه تانک و نفربری که دارم به علت نبود نیروهای هوایی و تجهیزات پدافند هوایی کافی هرگز حتی به میدان جنگ هم نمی‌رسند. موارد برتری ارتش آمریکا بر ارتش عراق را برای صدام توضیح دادم و گفتم که قصد داشته‌ام اصول جنگ چریکی را به نیروهای سپاهم آموزش دهم ولی به‌علت کمبود نیروهای پیاده پشتیبان نتوانسته‌ام.

در ادامه، به دلایل ضرورت تغییر روش‌ها و رهنامه نظامی‌مان و اینکه چرا خواهان این تغییر در شیوه جنگیدن هستم، اشاره کردم و توضیحاتم را با ذگر این نمونه ادامه دادم که فرودگاه مجاور مکانی که ما نشسته‌ایم می‌تواند محل شکست گارد ریاست جمهوری باشد، زیرا برای آمریکایی‌ها هدفی راهبردی به شمار می‌آید و حتی اگر نیروهای ما هیچ درگیری با آمرریکایی‌ها نداشته باشتد، باز این محل ممکن است هدف حملات هوایی قرار گیرد. صدام گرچه برایش سخت بود، اما همه آنچه که گفتم را پذیرفت و گفت بحث‌های مطرح شده باید بیشتر بررسی شوند و شخصاً توصیه های مرا به وزیر دفاع و رئیس ستاد مشترک ارتش ابلاغ می‌کند. فرق این صدام در مقایسه با صدام سال 1995م از زمین تا آسمان بود.

منبع: جنگ ایران و عراق از دیدگاه فرماندهان صدام، عبدالمجید حیدری، 1393، مرزوبوم، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده