پژواکی از خاطره ها (21)
سرهنگ توپخانه محسن خبير در ارديبهشت ماه 1316 در مشهد متولد شد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همان شهرستان به اتمام رسانيد. در سال 1337 وارد دانشگاه نظامي گرديد. در سال 1338 با درجه ستوانسومي توپخانه فارغ التحصيل گرديد.دوره هاي آموزشي يکساله مقدماتي و عالي توپخانه را در مرکز توپخانه و موشک ها مستقر در اصفهان طي نمود.

مشاغلي که در طول جنگ به عهده داشت عبارتند از: فرمانده گردان توپخانه پدافند هوائی، رئيس رکن دوم لشکر77، معاون پشتيباني لشکر77، رئيس رکن دوم قرارگاه عملیاتی شرق، رئيس ستاد لشکر77. سرانجام در مهر ماه 1368 پس از سي سال خدمت صادقانه به افتخار بازنشستگي نايل آمد. در طول خدمت در جبهه به دليل شايستگي در اداره یگان تحت فرماندهی مفتخر به دريافت ارشديت نظامي گردید.

خاطراتی از سرهنگ محسن خبير

فرمانده گردان 398 پدافند هوايي لشكر77 در عمليات ثامن الائمه (ع)

در اواخر اسفند ماه 1359 گردان پدافند هوایی به همراه توپخانه لشکر به جنوب اعزام و در پادگان نوا، یکی از پادگان های نیروی هوائی نزدیک سربندر استقرار یافت. از این زمان حساس ترین دوران خدمت مقدس سربازی من آغاز گردید.

خاطرات این روزها پیرامون ایثارگری‌ها، دلاوری ها، حماسه ها و از همه مهمتر عشق به میهن اسلامی همه رزمندگان که پایه همه فداکاری های آنهاست همواره در آرشیو ذهنم خودنمایی می کند.

لازم است قبل از شروع بیان خاطره یادی از تعدادی پرسنل بسيار فداکار گردان نموده که هم اکنون جمعی از آنها در بین ما نبوده و جمعی دیگر در بارگاه کبریائی به تنعم مشغولند.

شهید سرتیپ2 جمشید رأفتی جاويدان، شهید ستوانیار معمارزاده، شهید محمد کیوان، جانباز ستوانیکم فاطمی، جانباز استوار قصابی، شادروان سروان جوان، شادروان سرهنگ قربانی. یاد همه آنها بخیر.

اشك شوق كارگران خستگي را از تنم بيرون آورد

 

تلمبه خانه باغ ملک در نزدیکی رامهرمز قرار دارد. می دانید که وظیفه آن پمپاژ نفت در مسیر لوله هاست، مدتی بود که در لیست اهداف هوائی نیروی هوائی عراق قرار گرفته بود و کارگران از این حیث بسیار نگران بودند. در اواخر خرداد ماه به اینجانب به عنوان فرماندهی گردان پدافند هوائی ابلاغ گردید که با توجه به مقدورات نسبت به برقراری پدافند این تلمبه خانه در سطح پائین اقدام نمایم. در حداقل زمان ممکن تعداد دو قبضه جنگ افزار پدافند (توپ 23م.م) را با خدمه مربوطه پیش بینی و شخصاً از طریق ماهشهر، امیدیه باغ ملک، در منطقه مستقر نمودم. هنوز استقرار توپ ها کامل نشده بود که صدای غرش هواپیماهای جنگی دشمن در فضا طنین‌انداز شد. کارکنان بلافاصله منطقه را ترک و به اطراف پراکنده شدند. خدمه پدافند با جنگنده ها درگیر شدند. مانور خلبانان از یکسو و رهگیری جسورانه خدمه پدافند هوائی از سوی دیگر صحنه تماشایی را خلق کرده بود.

کارگران در حالی‌که در منطقه پراکنده شده بودند نظاره گر این صحنه بودند. این درگیری در دو یا سه نوبت و هر دفعه در دقایقی طولانی ادامه داشت. لیکن دقت و سرعت و عکس العمل توپها، اجازه نزدیک شدن هواپیماها را به تلمبه‌خانه نداد، سرانجام هواپیماها بمب های خود را به‌ناچار در فواصلی نسبتاً دور از تأسیسات رها و مجبور به فرار شدند.

لحظاتی بعد کارگران که در روزهای قبل نیز شاهد هجوم هواپیماها بوده و تلفاتی هم داده بودند، در حالی‌که اشک شوق بر صورتشان جاری بود به استقبال خدمه آمدند و آنان را غرق بوسه كردند و البته این انجام وظیفه خوب مورد قدردانی مسئولین شرکت نفت نیز قرار گرفت.

 

اينجا بود كه اشك شوق كارگران خستگي را از تنم بيرون آورد.

 

چگونه می شود انسان تا این حد حقیر باشد!

پس از پیروزی شگرف عملیات ثامن الائمه(ع)، نیروی هوائی دشمن دیوانه وار به هر کجا که توان داشت چه با بمب و چه با موشک حمله می کرد.

در یکی از این روزها شادروان سرهنگ قربانی که مأموریت نظارت بر جنگ افزارهای استقرار یافته را داشت، در سه راهی دارخوین پس از بازدید از یک قبضه توپ 23م م به سمت ستاد گردان در حال حرکت بود، مشاهده هواپیماهای دشمن در فضای منطقه او را متوقف ساخت. پرنده مهاجم به هر منطقه حفاظت شده ای که وارد می شد مورد شلیک قرار گرفت. سرانجام در نزدیکی روستایی در همان حوالی بمب خود را به طرف کورسو آتشی که دید رها کرد و سپس اقدام به فرار نمود. بمب در محل اصابت نموده، اما صدای انفجارش شنیده نشد.

قربانی گفت: به طرف نقطه اصابت حرکت کردم، صحنه جالبی را مشاهده نمودم. محل اصابت بمب نزدیک کلبه ای بود که در کنار آن زن جوانی در حالی‌که حامله بود و بچه دیگری بر پشت بسته بود مشغول طبخ نان در تنور محلی بود.

خوشبختانه بمب عمل نکرده بود، ولی اندکی از مواد منفجره خمیری شکل آن پیرمردی را در همان حوالی مضروب ساخته بود، پست امداد شهر پیرمرد را که صدمه چندانی هم نديده بود به درمانگاه اعزام كرد. لحظاتی در این مورد به فكر فرو رفتم، نگاهی به صحنه کرده، نگاهی به افق دور که پرنده مهاجم در حال فرار بود. ناخودآگاه این جمله به ذهنم خطور کرد که:

چگونه می شود یک خلبان تا این حد حقیر باشد؟!

 آنجایی که اشک در چشمانم جاری شد و خستگی بر جسم و جانم چمبره زد!

ساعت 7 بامداد را نشان می داد، 21 روز از انهدام نیروهای دشمن در شرق کارون یعنی اجرای موفقیت آمیز عملیات ثامن الائمه(ع) گذشته بود.

در این مدت هواپیماها و موشک های دور برد دشمن به شيوه‌هاي مختلف شهرها، منابع اقتصادی و هر نقطه ای را که مي‌توانستند مورد حمله قرار داده بودند.

به طرف بندر امام جهت بازدید از توپ های مستقر در نقاط حساس حرکت می‌کردم. صدای نفیر دو هواپیما در اوج آسمان توجهم را جلب کرد. آنها در حال پرواز به سمت بندر امام بودند. ارتفاع پرواز آنها در سطحی نبود که جنگ افزارهای سطحی قادر به هدف گرفتن آنها باشند، ولي به مجرد حضور آنها در آسمان ایران و منطقه، جنگ افزارهای پدافند هوائی به غرش درآمدند و این نشانه هوشیاری و آمادگی خدمه بود و در عین حال باعث خوشحالی من. هواپیماها در آسمان به مانور پرداختند، در حالی که هیچگونه بمب و موشکی رها ننمودند.

لحظاتی چند بدین حالت گذشت که هواپیمای کپ[1]( هواپیمای خودی که در همان ارتفاع بالا از منطقه محافظت می نمود) را مشاهده کردم که با سرعت به سوی هواپیماهای مهاجم در حرکت بود. با رها نمودن اولین موشک هواپیمای خودی به طرف مهاجم، گرچه آثاری از برخوردش به هواپیماهای دشمن مشاهده ننمودم، لیکن پرنده هاي مهاجم فرار را بر قرار ترجیح دادند. از این دفاع جانانه و هماهنگی هواپیمای گشتی و توپهای پدافند در راندن متجاوزین در آن شرایط که اصولاً برتری هوائی با دشمن بود، غرق شادي و شعف بودم که ناگهان متوجه پرواز سه فروند هواپیمای متجاوز در سطحی بسیار پایین و از طریق خورموسی به سمت منطقه سوم دریایی شدم، متعاقب آن صدای رگبار مداوم ضد هوائی و لحظاتی بعد صدای چندین انفجار پی در پی شنيده شد، آن سوی بیسیم فرمانده یگان پدافند مستقر در پتروشیمی گزارش بمباران تأسیسات و مجروح شدن تعدادی از پرسنل را به من داد، سریعاً خود را به محل حادثه رساندم، با کمال تأسف ناظر صدمات زیاد وارده گردیدم، از سوی دیگر ناله و شیون مردم عزیزی که بستگان خود را در اثر این تجاوز هوائي ازدست داده بودند!

اذعان می کنم که اشک از چشمانم سرازیر شد و خستگی بر جسم و جانم چمبره زد.

عكس در سال 85 در منطقه عملياتي آبادان گرفته شده است.

 

منبع: پژواکی از خاطره ها، روح‌الله سُروري ، 1387، ایران سبز، تهران

 

 

 


cap1

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده