فرماندهان صدام (15)
یکی دیگر از موارد در 27 نوامبر 1995م بود. درآنزمان، در سخنرانیام در یک همایش نظامی که صدام هم حضور داشت از راهبرد نظامی عراق در سال 1991م انتقاد کردم و گفتم به نظرم پیش از آغاز جنگی دیگر با امریکا باید راهبرد نظامیمان را تغییر دهیم. صدام در آن جلسه که 200 افسر بلندپایه در آن حضور داشتند، خودش بهطور مستقیم به من و گفتههایم حمله کرد و گفت: " مشکل ژنرال حمدانی این است که نوشتههای غربیها را میخواند و به رسانههای آمریکایی گوش میدهد. آنها او را شستوشوی مغزی دادهاند." سپس خطاب به وزیر دفاع و ستاد مشترک ارتش گفت: "اینیک دستور است. نمیخواهم هیچ ژنرالی در مورد نقطهضعفها حرف بزند. آنها فقط اجازه دارند جنبههای خوشبینانه وضعیت مارا بیان کنند."

ژنرال حمدانی: در 17 ژانویه 1984م چند تن از فرماندهان گارد ریاست‌جمهوری از جمله عدنان خیرالله، ژنرال فتحی، یک مشاور نظامی و من با صدام دیدار کردیم تا امکانات گارد ریاست‌‌جمهوری را بررسی کنیم. در آن زمان مامور شده بودم گردان‌های جدید تانک تی72 را عملیاتی کنم. صدام با تغییر دادن موضوع جلسه که آمادگی یگانی ریاست جمهوری بود، شروع به صحبت در مورد شانس و تصادف در جنگ کرد و پرسید  می‌شود شانس و تصادف را هم یکی از اصول جنگ برشمرد؟

بسیاری از افراد حاضر در جلسه سرشان را به نشانه موافقت تکان دادند و گفتند چنین چیزی ممکن است. اما من با قطع رشته کلام آنها، گفتم شانس و تصادف نمی‌تواند از اصول جنگ باشد و این پاسخ چنان توجه صدام را به حرف‌هایم جلب کرد که برای خیرالله هم بسیار جالب بود. البته وقتی صدام پرسید: "چرا؟"، با اینکه می‌دانستم حرف‌هایم درست است ولی به یکباره احساس کردم فشار خونم به شدت بالا رفت.

در آن لحظه دیدم خیرالله در صندلی‌اش فرو رفت و حسین کامل هم به پشت سر او بود در صندلی‌اش جابه‌جا شد. آنها با این حرکات به من فهماندند که مواظب باشم. صدام دوباره پرسید: "چرا نه؟" و من به او گفتم که اصول جنگ باید ماهیتی غیرانتزاعی داشته، ثابت و پایدار باشند، درحالی که شانس و تصادف اموری متافیزیکی هستند و نمی‌توان بین آنها تفاوتی قائل شد. البته مثال‌های زیادی هم در این زمینه برایش ذکر کردم. چهره صدام عبوس و عصبانی به‌نظر می‌رسید ولی وقتی برای پاسخ به تلفن ملک فهد پادشاه وقت عربستان از اتاق خارج شد، نفس راحتی کشیدم.

خیرالله پرسید: "داشتی چه می‌کردی؟" و من پاسخ دادم: "مگر چیز اشتباهی گفتم؟" خیرالله گفت: "خیر، چیزی که تو گفتی درست است، اما نباید با صدام این‌گونه صحبت کنی. باید موضوع را با ادب و نزاکت بیشتری بیان می‌کردی. پذیرش آنچه تو می‌گویی برای صدام سخت است." تازه آنجا بود که فهمیدم با صدام باید به شیوه مخصوصی سخن است.

زیگموند فروید روان‌شناس معروف معتقد است افراد ممکن است بیش از یک شخصیت داشته باشند. به نظر من، صدام ویژگی‌های شخصیتی متعددی داشت. گاهی فردی کاملا باهوش و گاهی به سادگی یک کشاورز بی‌سواد بود. لحظه‌ای بسیار مهربان و لحظه‌ای دیگر چنان خشن و بی‌رحم بود که شیطان هم به گرد پایش نمی‌رسید. لحظه‌ای کاملا بخشنده و لحظه‌ای دیگر بسیار خسیس بود. توان بالایی برای گوش دادن داشت و در عین حال اجازه نمی‌داد هرکس هرچه می‌خواهد بگوید و گاهی هم از گوش دادن به برخی حرف‌ها اجتناب می‌کرد. او بسیار جسور بود و پس از گوش دادن به نظرات دیگران، خود می‌توانست ایده جدیدی بیافزاید. صدام در سطح سیاسی بازیگر تاکتیکی بی‌نظیری بود، اما در سطح راهبردی 99 درصد نظراتش نادرست بود و مشکل اصلی‌اش این بود که کشور بر اساس معیارهای عشیره‌ای اداره می‌کرد.

در 11 سپتامبر 1994م صدام از من پرسید: مشکلم چیست و چرا به نظر می‌رسد همیشه نظراتم مخالف می‌باشد و گفت  دیگر مرا تحمل نمی‌کند. نمی‌توانستم به او بگویم که مشکلم خود اوست، بنابراین گفتم: " ما از نظر تمدن مشکل داریم." وقتی منظورم از این حرف را پرسید گفتم: "رهبران عراق ظاهراً بر اساس منطقی عشیره‌ای می‌جنگند، درحالی که گستره این جنگ وسیع‌تر و چیزی فراتر از درگیری عشیره‌ای است. این جنگ بین دو تمدن است." فکر می‌کردم صدام با دلایلی که ارائه دادم قانع می‌شود. پس از آن، مرا به لشکر فرستاد و گفت می‌خواهد تصمیم دیگری بگیرد. بعدها به من گفتند که صدام ابتدا قصد داشته مرا به زندان بفرستد ولی در اقدامی بی‌سابقه و یا به‌ قول برخی دوستان به‌علت خوش شانسی‌ام، نظرش را تغییر داده است.

وودز: همین جا بود که قصی برای حمایت از تو میانجیگری کرد؟

حمدانی: در واقع، قصی بیش از سه بار مرا نجات داد. یکی از موارد در نوامبر 1990م بود که با طرح صدام برای دفاع از منافع جدید عراق در کویت مخالفت کردم. نظرات من در مورد نیروهای آمریکا و ائتلاف درست و هرکس که رهنامه نظامی آمریکا را خوانده بود نیز مقاصد کشور را می‌دانست. فکر می‌کردم طرح ما نامناسب است و آمریکایی‌ها برای دفاع از کویت وارد آن خواهند شد. اما از من به عنوان کسی که در مخالفت با صدام سخن گفته بازجویی شد و پلیس مخفی عراق حتی می‌خواست مرا در بغداد محاکمه کند که قصی میانجیگری کرد. اتهامات زیادی به من وارد شد. نخست، با نظرات صدام رئیس جمهور عراق مخالفت کرده بودم. دوم، با گفتن اینکه ما در جنگ شکست می‌خوریم، روحیه ارتش را تضعیف کرده بودم . در کل هفت مورد اتهام علیه من طرح شده بود.

یکی دیگر از موارد در 27 نوامبر 1995م بود. درآن‌زمان، در سخنرانی‌ام در یک همایش نظامی که صدام هم حضور داشت از راهبرد نظامی عراق در سال 1991م انتقاد کردم و گفتم به نظرم  پیش از آغاز جنگی دیگر با امریکا باید راهبرد نظامی‌مان را تغییر دهیم. صدام در آن جلسه که 200 افسر بلندپایه در آن حضور داشتند، خودش به‌طور مستقیم  به من و گفته‌هایم حمله کرد و گفت: " مشکل ژنرال حمدانی این است که نوشته‌های غربی‌ها را می‌خواند و به رسانه‌های آمریکایی گوش می‌دهد. آنها او را شست‌و‌شوی مغزی داده‌اند." سپس خطاب به وزیر دفاع و ستاد مشترک ارتش گفت: "این‌یک دستور است. نمی‌خواهم هیچ ژنرالی در مورد نقطه‌ضعف‌ها حرف بزند. آنها فقط اجازه دارند جنبه‌های خوش‌بینانه وضعیت مارا بیان کنند."

منبع: جنگ ایران و عراق از دیدگاه فرماندهان صدام، عبدالمجید حیدری، 1393، مرزوبوم، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده