از نوهد تا خرمشهر(27)
عملیات ثامنالائمه (ع) بعد از مداوا در بیمارستان501 ارتش تهران، کمکم سلامتی خود را بازیافتم. دست چپ و ستون فقراتم بهبود یافت و قادر بودم تحرّک داشته باشم. من و خانوادهام در تهران در منزل برادرم سربار بودیم. من در تهران خانه و مسکنی نداشتم و زندگی من در شهر خرّمشهر و در خانههای سازمانی پادگان دژ بود. من و خانوادهام آنجا زندگی میکردیم و زمانی که نیروهای عراقی با هواپیمای جنگی پادگان خرّمشهر را بمباران کردند، کلّیه اثاث و وسایل زندگیم در خانههای سازمانی افسران، که ثمره 8 سال زندگی من و همسرم بود، پودر شدند و همگی سوختند. به طور کلّی، من نیز جنگزده شده بودم. هیچگونه وسیله زندگی و سرپناه برای زن و بچهام نمانده بود. دیگر نمیتوانستم بیشتر از این سربار برادرم باشم. او نیز یک فرهنگی ساده بود که با مشقّت زندگی میکرد. برادرم در تهران، نازیآباد ایستگاه 2، در آپارتمانهای فرهنگی اسکان داشت. آن آپارتمان حدود 80 مترمربّع بود و جای کافی برای دو خانواده را نداشت.

مجبور بودم چاره‌ای بیاندیشم. تصمیم گرفتم خود را به کمیته13 نازی‌آباد معرّفی کنم و این کار را هم انجام دادم و از آنها درخواست کمک کردم. مسئول کمیته13 تهران جوان فهمیده و مؤدّبی بود و همین که وضعیّت زندگی و کاری خود را بیان کردم، متوجّه همه مسائل شد و به من گفت نگران نباش! به زودی برایت مسکنی تهیّه می‌کنم. دو روز بعد یک دستگاه آپارتمان یک‌خوابه در طبقه 2 از یک ساختمان در نازی‌آباد تهران به من تحویل دادند. گویا صاحب آن آپارتمان حاجی خیّری بود که به جنگزده‌ها کمک می‌کرد. وقتی آپارتمان را تحویل گرفتم، هیچ‌گونه وسیله زندگی نداشتم. با همسرم به بازار نازی‌آباد رفتیم و آنجا دو عدد پتو خریداری نمودیم و از منزل برادرم خداحافظی کردم و به آپارتمان واگذار شده برگشتیم. غیر از آن دو پتو هیچ وسیله دیگری نداشتیم، حتّی فرزندم وسیله خواب نداشت و مدّت دو ماه هم بود که حقوق نگرفته بودم. به بانک سپه مرکزی تهران واقع در توپخانه مراجعه کردم و از رئیس بانک درخواست حقوق کردم.

البتّه حقوق ماهانه من از بانک سپه خرّمشهر پرداخت می‌شد، ولی نه من در خرّمشهر مانده بودم و نه خود خرّمشهر! وضعیّت خود را به رئیس بانک اعلام کردم و گفتم اکنون جنگزده هستم و هیچ‌گونه وسیله زندگی یا پولی برای خرج کردن ندارم. خوشبختانه رئیس بانک دستور پرداخت حقوق مرا صادر کرد. با گرفتن حقوقِ دو ماه، با همسرم به گلوبندک (بازار) تهران رفتیم و آنجا مقداری وسایل زندگی و کمی خواربار تهیّه کردیم و به منزل آوردیم.

چهار روز در کنار همسرم و فرزندم بودم. هیجان بزرگی درونم را فراگرفت و آرزو داشتم هرچه سریع‌تر به گردان دژ برگردم. فرزندم بی‌تابی می‌کرد و همسرم ناراحت بود که او را ترک می‌کنم و با فرزندم تنهایش می‌گذارم. دو روز بعد با قطار تهران-اهواز عازم اهواز شدم. آن روز مورّخ 1 / 9 / 59 بود. وقتی به اهواز رسیدم خود را به لشکر92 زرهی معرّفی کردم و نامه بیمارستان501 ارتش را به رکن یکم دادم.

رکن یکم حضورم را ثبت کرد و اعلام کرد که جناب سرهنگ زمانفر به فرماندهی گردان دژ خرّمشهر منصوب شده‌اند و شما هم به عنوان رئیس رکن سوم گردان معرّفی شده‌اید و گردان دژ در منطقه کوت شیخ (اهواز)  به استراحت و بازسازی مشغول است و سرهنگ زمانفر تعداد زیادی درجه‌دار و سرباز و سلاح و مهمّات دریافت نموده است و گردان خوب بازسازی شده است. خود را به کوت شیخ رساندم و سرهنگ زمانفر را پیدا کردم و خود را به ایشان معرّفی کردم. گفتم من جعفر ایازی هستم، فرمانده گروهان سوم دژ خرّمشهر بودم که در خیابان آرش خرّمشهر زخمی شدم و پس از بهبودی و مرّخصی از بیمارستان اکنون برای انجام وظیفه آماده‌ام و در لشکر شغل ریاست رکن سوم گردان را به من سپرده‌اند. سرهنگ زمانفر فرمود بسیار خوشحالم که شما را می‌بینم. امید است که در هدایت گردان سهم مهمّی داشته باشید و از تجربیات جنگی شما استفاده نماییم. قرار است چند روز دیگر برای تعویض یک گردان به آبادان ایستگاه 7 برویم. اکنون دارم نواقص و مشکلات گردان را به وسیله لشکر حل می‌کنم. من بسیار خوشحال بودم که گردان151 دژ سرانجام فرمانده پیدا کرده است و این برای گردان دژ یک نعمت بود. درجه‌داران و افسران قدیمی گردان وقتی مرا دیدند همه به دیدارم آمدند و به من خوشامد می‌گفتند و از اینکه بهبود یافته‌ام و دوباره به جبهه برگشته‌ام راضی بودند.

از صحبت و گفتگو با سرهنگ زمانفر به این نتیجه رسیدم وی افسری پخته و کاری و فرماندهی خوب برای گردان خواهد شد. ورزیدگی و قاطعیّت از خصایص رفتاری ایشان بود. بعد از رفع مشکلات سلاح، مهمّات، پرسنل، وسایل نقلیّه و آمبولانس، گردان آماده بود تا مأموریّت جدید خود را به انجام برساند. راه زمینی اهواز- آبادان بسته بود و فقط راه هوایی میسّر بود، که آن هم با هلی‌کوپتر صورت می‌گرفت. در آبادان محلّی برای تخلیّه هلی‌کوپترها وجود داشت به نام «چوئبده».

طرح و برنامه کاری و عملیاتی گردان به این شیوه بود که بایستی ما همه پرسنل گردان را با ساز و برگ سازمانی و وسایل موجود، از طریق هوا به کمک هلی‌کوپتر به ایستگاه چوئبده ببریم و در چوئبده محلّی برای تجمّع گردان در نظر بگیریم، تا همه پرسنل تخلیّه شوند. سپس به ایستگاه 7 آبادان برویم و گردان مستقر در آن محل را تعویض نماییم. من که کار و برنامه عملیات هلی‌برد را بارها در مانورها تمرین کرده بودم، با هماهنگی سرهنگ زمانفر، درجه‌داران و سربازان و افسران را در گروه‌های 9 نفری و 12 نفری تقسیم نمودم و در روز مقرّر، با هلی‌کوپتر آنها را در چند سورتی پروازی از بندر امام به چوئبده انتقال دادیم. این عملیات حدود دو روز طول کشید، تا همه گردان انتقال داده شوند و در روز 3/9/59، همه افسران و درجه‌داران و سربازان با ادوات جنگی و سلاح انفرادی در چوئبده حاضر بودند. در پایگاه چوئبده، حدوداً 1200 متر پایین‌تر، ایستگاه هلی‌کوپترها را در کنار نخل‌های گردان مستقر کردیم تا بعد از هماهنگی با گردان مستقر در ایستگاه7، آنان را تعویض نماییم.

همان روز با سرهنگ زمانفر برای شناسایی به ایستگاه 7 آبادان رفتیم و موقعیّت زمین و سنگرهای واحدها را بررسی کردیم و مقرّر شد ساعت 4:30 گردان151 دژ، گردان مستقر در ایستگاه 7 را تعویض نماید و این کار از ساعت 4:30 شروع شد و تا ساعت 7:30 به اتمام رسید و اکنون گردان151 دژ در سنگرهای ایستگاه 7 آبادان مستقر بودند. در آن خط، فاصله نیروهای عراقی با واحد ما در حدود 1000 متر بود و عراقی‌ها درصدد بودند که از طریق ایستگاه7، آبادان را بگیرند و تلاش می‌کردند که خطّ مقدّم گردان را در هم شکنند، ولی به علّت ورزیدگی پرسنل هر بار با شکست مواجه می‌شدند و اغلب جنازه نیروهای عراقی در 300 متری خطّ مقدّم ما می‌ماند و بوی تعفّن آنها در هوای گرم آبادان می‌پیچید و سربازان سردرد می‌گرفتند. جنگ در آن جبهه زمان و ساعت و شب و روز نداشت و شب‌ها با روشن کردن منوّر منطقه را زیر آتش می‌گرفتند. مدّت 25 روز در ایستگاه 7 آبادان با مزدوران بعثی در ستیز بودیم و حفاظت و حراست از باندهای هلی‌کوپتر در چوئبده هم به عهده گردان دژ بود. من یک دسته از گروهان چهارم را آنجا برای حفاظت و حراست گماشته بودم و زود به زود به آنها سرکشی می‌کردم. راه زمینی از آبادان به اهواز وجود نداشت و کسی نمی‌توانست از آبادان با راه زمینی به اهواز برود. پرسنل و کارمندان ادارات و نیروهای مردمی و جنگی زمانی که می‌خواستند به مرخصی بروند بایستی با داشتن امریّه و برگه خروج از فرمانداری آبادان به چوئبده بیایند و از آنجا با هلی‌کوپتر به اهواز منتقل شوند و چون باند هلی‌کوپترها بسیار حیاتی و مهم بود، احتیاج به حراست و نگهبانی داشت که این امر به عهده افراد ورزیده بود. هر روز من به سربازان حفاظت و حراست تذکّر می‌دادم که خیلی مراقب باشید تا خدایی ناکرده در باند هلی‌کوپتر اتّفاقی نیفتد.

 

 

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده