از نوهد تا خرمشهر(26)
بیمارستان طالقانی آبادان در بیمارستان وضعیّت خوبی نداشتیم. خبر رسید که نیروهای عراقی به پل خرّمشهر تسلّط پیدا کرده­اند و آن طرف پل نیروهای باقیمانده در خرّمشهر سنگر گرفتهاند.من از آن نیروها جدا شده بودم و مدام در فکر آنها بودم. در دلم می­گفتم خدایا آن نیروهایی که زنده­اند اکنون چه میکنند و هدایت و رهبری آنها با چه کسی است؟ در یک لحظه، فکر کردم نداشتن فرمانده بالای سر واحد و نیروها این معنا را پیدا میکند که آنها یتیم شده­اند. نمیدانستم در این شرایط چه کار کنم. نیروهای عراقی آبادان را نیز زیر آتش گرفته بودند و از آن سوی جزیره مینو، توپخانه عراق کار میکرد و اطراف بیمارستان را زیر آتش گرفته بود. با اینکه بالای پشت بام نماد صلیب سرخ با رنگ قرمز نصب شده بود، ولی نیروهای عراقی به آن توجّهی نداشتند و مرتّب آنجا را هم هدف گرفته بودند. پارکینگ بیمارستان مورد هدف قرار گرفت و تعدادی ماشین میسوخت. در بیمارستان، تعداد زخمی­ها بسیار زیاد بود و عدّهای از زخمی­ها سرم به دست روی زمین دراز کشیده بودند.

هر آن امکان داشت بیمارستان نیز مورد هدف واقع شود. همه دکترها و پرستاران ناراحت بودند، خیلی هم ترسیده بودند و نمی‌توانستند درست و با خیال راحت به خدمتشان ادامه دهند. ساعت 10 صبح بود و شدّت آتش عراقی‌ها روی آبادان زیاد شده بود. یکی از دکترها کنار تخت من آمد و گفت: گویا شما فرمانده یکی از واحدهای خرّمشهر هستی و دسترسی به بی‌سیم هم داری. آیا نمی­توانید ارتباطی داشته باشید که بتوانیم زخمی­ها را از آبادان خارج کنیم؟ گفتم با بی‌سیم امکان تماس نیست، ولی اگر تلفن کنارم باشد، شاید بتوانم کاری انجام دهم. با وضعی بسیار بد دست چپم بسته و پانسمان شده بود و به دست راستم هم سرم وصل بود و کمرم هم پانسمان شده بود. به کمک آن دکتر، خود را به یکی از اتاق­ها رساندم. با چندین شماره تلفن تماس گرفتم و جوابی نگرفتم. نیروی دریایی سربندر را گرفتم. سرهنگی جواب دادند. من خود را معرّفی کردم و گفتم سروان ایازی هستم، از پرسنل گردان دژ خرّمشهر که زخمی شده‌ام و حالم هم خوب نیست و از بیمارستان آبادان با شما تماس می­گیرم. در آبادان وضع بسیار خطرناک شده است و توپخانه عراق تمام اطراف بیمارستان را مورد هدف قرار داده است و پارک موتوری بیمارستان هم آتش گرفته است و می‌سوزد. حدود 300 نفر زخمی هم در بیمارستان وجود دارد و بیمارستان جوابگوی همه آنها نیست و این امکان می‌رود توپخانه عراق بیمارستان را هدف بگیرد.سالن و اتاق­های بیمارستان پر از زخمی بدحال است. آیا شما می‌توانید برای این مجروحان کاری بکنید که بتوانیم آنها را از این وضع و مهلکه نجات دهیم؟ جواب دادند هرچه در توان من باشد کوتاهی نمی‌کنم. یک دستگاه هاورکرافت اینجا موجود است. می‌توانم دو ساعت دیگر آن را روانه آبادان کنم و در کنار آبادان چوئبده توقّف نماید و شما سریع و خیلی زود زخمی­ها و بیماران را به چوئبده بیاورید تا از آنجا به سرعت تخلیه شوند. بسیار خوشحال شدم. گفتم آیا واقعاً هاورکرافت خواهد آمد؟ من مجبور می­شوم زخمی­ها را به چوئبده ببرم، ولی اگر نیامد چی؟! گفت: امید داشته باشید و باور کنید که من سریعاً هاورکرافت را روانه می‌کنم. آن دکتر هم صحبت­های تلفن مرا با سربندر گوش کردند و بسیار خوشحال شد و سریع خبر را به همه کارمندان ابلاغ نمود، تا هرچه زودتر مهیّا شوند که زخمی­ها و بیماران را به چوئبده ببریم. بعد از نیم ساعت تلاش و پیگیری، توانستند دو دستگاه اتوبوس آماده نمایند و چهار دستگاه آمبولانس هم موجود بود. به بیمارستان آماده‌باش داده بودند. سرم اغلب بیماران عوض شد و پانسمان عدّه زیادی از مجروحان از نو انجام گرفت، تعدادی هم روی برانکارد بودند و نمی‌توانستند حرکت کنند. تعدادی هم با اینکه زخم کاری داشتند، ولی می‌توانستند روی پا راه بروند. در اوّلین سری اتوبوس، تعداد 65 نفر از زخمی­ها را سوار کردیم. راهروی اتوبوس پر شده بود. اتوبوس به سمت چوئبده حرکت کرد. آنجا تعدادی پرستار مرد نگه داشتیم، تا در صورت نیاز به بیماران کمک کنند. در 4 مرحله، 270 نفر زخمی و بیمار به چوئبده رسیدند.

مدّتی سپری شد و همه دلشوره داشتند. وضع بسیار بدی منطقه چوئبده را دربرگرفته بود، که صدای حرکت هاورکرافت را روی آب شنیدم. هاورکرافت به چوئبده رسید و با همکاری خدمه و سایر پرستاران همه 270 نفر مجروح و مریض را با سرم و برانکارد و… داخل آن سوار کردیم. من و جواد رختدار هم جزو زخمی­های داخل هاورکرافت بودیم. هاورکرافت به حرکت افتاد. ما جایی را از داخل هاورکرافت نمی­دیدیم و فقط متوجّه می‌شدیم که دستگاهی به این عظمت، بزرگ و سیاه­رنگ حرکت می‌کند. مدّتی در راه بودیم. درست نمی‌دانم چند ساعت بود، تا اینکه هاورکرافت ایستاد. درب هاورکرافت باز شد و ما اسکله­ای دیدیم که ساکت و آرام و بدون سر و صدا بود. زخمی­ها و بیماران را یکی­یکی خارج کردند و زخمی­ها را بازدید می‌کردند. عدّه‌ای را به سربندر و تعدادی را هم به شیراز و اصفهان روانه کردند. من آن سرهنگ نیروی دریایی را دیدم و خود را معرّفی کردم و از او بابت کمک و مساعدت به مجروحان تشکّر نمودم. او تعداد زیادی آمبولانس، اتوبوس و ماشین برای زخمی­ها فراهم آورده بود. البتّه اتوبوس­ها صندلی نداشتند و همه آنها را برداشته بودند تا بیماران روی برانکارد راحت دراز بکشند. ترس و دلهره از همگی دور شده بود. من و جواد رختدار را با یک اتوبوس که عازم اصفهان بود، فرستادند. شب در راه بودیم و اوایل صبح زود بود که اتوبوس به اصفهان رسید و به سرعت ما را به بیمارستان منتقل کرد. آن روز در بیمارستان بستری بودیم. لباس­های نظامی را که پاره شده بودند درآوردند و لباس بیماران را پوشیدیم. جواد دردش بیشتر از من شده بود و تاب و تحمّل نداشت. مداوم مرفین ضدّدرد به سرمش اضافه می‌کردند. آن روز جواد رختدار را برای جرّاحی به اتاق عمل بردند. دو ساعت طول کشید و در حالی که بیهوش بود او را آوردند. کارهای لازم پزشکی روی پای راست وی انجام شده بود. یک ربع بعد مرا به اتاق عمل بردند و بعد از آن، مرا به صورت دَمَر خواباندند. روی پشتم و قسمت نخاع و کمرم کار می‌کردند. بعد از یک ربع ترکش­های کمر و ستون فقراتم را درآوردند و مرا نیز به بخش آوردند و من و جواد هر دو به خواب رفتیم. پاسی از شب هر دو از خواب بیدار شدیم. من کمی احساس سوزش و درد داشتم. جواد هم گفت: درد پایم زیاد است. ساعت 11 شب دکتر به بالین ما آمد. مرا معاینه و پانسمانم را در حضور خودش عوض کردند. رو به من کرد و گفت: جناب سروان خیلی شانس آوردی که ترکش درون ستون فقرات زیاد عمیق نبود و گرنه فلج می‌شدید و خوشبختانه من هم با احتیاط ترکش­ها را از مسیر نخاع خارج کردم. ان‌شاء­الله به زودی خوب ­می­شوید. باند پای راست جواد رختدار را باز کردند و عوض نمودند. ران وی 62 بخیه خورده بود. دو روز بعد دستور مرخّصی من و جواد رختدار از طرف دکتر جرّاح صادر شد و همان روز یک نفر از خیّرین شهر اصفهان به بیمارستان آمد و اندازه لباس برای من و جواد رختدار را گرفت و نیم ساعت بعد دو دست کت و شلوار و لباس زیر و پیراهن برای ما آوردند و ما آنها را پوشیدیم. همچنین، بلیط اتوبوس برای ما فراهم کرده بودند و ساعت 1 بعدازظهر از اصفهان عازم تهران شدیم. با کلّیه پرستاران و دکترهای آن بخش خداحافظی کردیم. همه خوشحال بودند که توانسته­اند به رزمندگان زخمی کمک کنند و ما را روانه خانواده‌هایمان نمایند.

ساعت 8 صبح اتوبوس اصفهان به ترمینال جنوب در تهران رسید. من و جواد از اتوبوس پیاده شدیم. مسیر ما جدا از هم بود. جواد با من خداحافظی کرد و من او را بغل کردم و بوسیدم و از هم جدا شدیم. من با تاکسی به خانه برادرم رفتم. زن و فرزندم به علّت جنگزدگی و نداشتن خانه و مسکن در خانه برادرم بودند. وقتی وارد خانه شدم، همه از دیدن من خوشحال شدند. بعد از چند لحظه، همه متوجّه شدند که زخمی هستم و خدا را شکر می‌کردند که هنوز زنده هستم. یک روز در میان برای پانسمان زخم­هایم به بیمارستان501 ارتش مراجعه می‌کردم و آنها مرتّب و عالی به من رسیدگی می‌کردند، تا اینکه رفته­رفته بهبودی خود را بازیافتم. همیشه یاد خرّمشهر و دوستان و درجه‌داران و سربازان مرا به فکر فرو می‌برد و از اینکه از آنها فاصله گرفته­ام ناراحت بودم.

البتّه ناگفته نماند نبرد در خرّمشهر قبل از 31 شهریور در نوار مرزی شروع شده بود، ولی در 31 شهریور 59، هواپیماهای جنگی عراق اغلب شهرهای ایران را بمباران کردند، که شامل 19 نقطه مهم و فرودگاه­های کشور بود و آن روز را تجاوز بعثی­ها به میهن اسلامی ایران اعلام کردند (31 شهریور آغاز تجاوز عراق و شروع جنگ بود).

نبرد در خرّمشهر از یکم تا چهارم آبان شدّت بیشتری گرفته بود و عراقی‌ها به حومه و شهر خرّمشهر رسیده بودند و در آن روزها، جنگ از حالت کلاسیک خارج شده و به صورت کوچه به کوچه، خیابان به خیابان و محلّه به محلّه بود و این مقاومت به وسیله گردان151 دژ خرّمشهر از لشکر92 زرهی و گردان تکاوران دریایی بوشهر و سپاه پاسداران خرّمشهر و نیروهای داخلی مردمی بود، که آنها هم بسیار اندک بودند. در عوض با شروع جنگ، عراق با 3 لشکر و 3 تیپ مستقل تک را آغاز کرد، که با مقاومت شدید نیروهای ایرانی روبه‌رو شد و سرانجام با 12 لشکر تانک و مکانیزه شدّت حمله را بیشتر کرد و در روز چهارم آبان ماه 59، عراق با وارد کردن نیروهای تازه نفس به منطقه و با توجه به کمبود سلاح، مهمّات و نیروی انسانی رزمندگان ایرانی، بنا به دستور مقامات نیروهای مقاومت شهری، پس از خارج کردن مردم از طریق رودخانه و از شهر، خرّمشهر تخلیه شد و در نتیجه، سقوط کرد.

من زمانی که زخمی شدم و در بیمارستان طالقانی بستری بودم، شدّت مقاومت نیروهای ایرانی برقرار بود و وقتی به اصفهان رسیدم، دو روز بعد خبر سقوط خرّمشهر را شنیدم. یعنی چهار روز بعد از زخمی شدن من، خرّمشهر سقوط کرد. از بدو شروع جنگ در خرّمشهر تا سقوط آن، نیروهای عراقی حدود 7000 نفر کشته و زخمی داشت و تعداد تانک و نفربر منهدم شده از شمارش خارج بود.

 

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده