از نوهد تا خرمشهر(25)
جنگ در خیابان آرش و زخمی شدن من در بلوار 40 متری، جنگ عظیمی برپا بود. تمام نیروها به آن سمت رفته بودند. تعدادی از تکاوران آنجا شهید شدند. سرگرد شریفالنسب هم آنجا بود. اطّلاع پیدا کردم که عراقیها از طریق خیابان خیّام نفوذ کرده­اند. همه درگیر بودند، خسته و کوفته بدون آب و غذا. فقط جنگ بود و آتش. نیروهای عراقی تا انتهای خیابان اردیبهشت هم رسیده بودند.

تعدادی از نیروهای هوانیروز وارد خیابان اردیبهشت شده بودند و با عراقی‌ها درگیر بودند. نیروهای من در یکی از خیابان­ها، که به خیابان آرش وصل بود، مستقر بودند. جنگ به صورت خیابانی و کوچه به کوچه بود.

از طریق بی‌سیم به من خبر رسید (از طرف نیروهای مستقر در انتهای خیابان آرش) که نیاز مبرم به مهمّات و فشنگ داریم. من مجبور شدم با یک گروه متشکّل از خودم و ستوان رختدار و استوار آزادی و تعدادی سرباز، با مهمّات زیاد و اسلحه از کوچه­ها عبور کنیم و به گروه مستقر در انتهای خیابان آرش مهمّات و گلوله برسانیم. از راه بی‌سیم به آنها گفتم کمی مقاومت کنید، به زودی به شما می­رسیم و مهمّات و گلوله به شما می­رسانیم! در خیابان آرش، به دو گروه چهار نفری تقسیم شدیم و از کنار کوچه­ها عبور می‌کردیم و آنها را دید می­زدیم. شاید نیروهای عراقی آنجا هم نفوذ کرده باشند. با قدم­های بلند، ولی با احتیاط گام برمی­داشتیم و همگی اسلحه به دست حالتی تدافعی به خود گرفته بودیم و برای کمک و یاری رساندن به سربازان در حرکت بودیم. هنوز به انتهای خیابان آرش نرسیده بودیم که چند گلوله توپ خمسه‌خمسه فرود آمد. گرد و خاک از زمین بلند شد. صدای انفجار گلوله­ها زیاد بود و ساختمان کناری ما فروریخت و ترکش توپ­های خمسه‌خمسه هر دو گروه را در خیابان آرش دربرگرفت. همه گیج و منگ شده بودیم. ارتعاش و صدای انفجار و موج همه را گرفته بود. سوزش را در بدن خود احساس می‌کردم. چشم باز کردم و دیدم تعداد چهارنفر از سربازان و یک درجه‌دار با ترکش­های بزرگ توپ شهید شده­اند. آن طرف بی‌سیم­چیِ ستوان رختدار هم شهیده شده بود. ستوان رختدار و من به همراه یک سرباز و استوار آزادی زخمی شده بودیم. ترکش بزرگی پای راست ستوان رختدار را پاره کرده بود و استخوان ران پایش دیده می‌شد و گوشت‌های آن کنده شده بود. رختدار گفت جناب سروان ایازی، اینجا آخر خط است و ما هم اینجا شهید می‌شویم! گفتم جواد روحیه داشته باش! ما هنوز زنده‌ایم! جلد گوله آرپی‌جی سرباز شهید را با کارد سنگری پاره کردم و پای راست ستوان رختدار را با آن تکّه کوله و بند پوتین محکم بستم. خود از قسمت دست چپ و ستون فقرات زخمی شده بودم. خون تمام لباس و شلوارم را دربرگرفته بود. دست چپم زیاد حرکت نداشت و نمی‌توانستم خودم را پانسمان کنم و از خونریزی جلوگیری نمایم. به سمت سرباز بی‌سیم­چی رفتم. دیدم بی‌سیم در اثر ترکش ترکیده است و دیگر کار نمی‌کند. استوار آزادی نیز از ناحیه سر زخمی شده بود و یکی از سربازان هم از ناحیه دست راست جراحت برداشته بود. من و آزادی زخم آن سرباز را هم بستیم.

ابتدای خیابان آرش را نگاه می‌کردم. آمبولانس را دیدم. با اشاره دست و فریادهای استوار آزادی، راننده متوجّه ما شد. ابتدا ترسید که عراقی باشیم، ولی وقتی که جلو آمد متوجّه شد که ایرانی هستیم. من و رختدار به شدت زخمی شده بودیم و خون زیادی از ما رفته بود و چشم من سیاهی می‌رفت. به سختی همه سوار آمبولانس شدیم و به ابتدای خیابان آرش رسیدیم. یک وانت­پیکان دیدیم. به او محلّ شهادت سربازان را دادیم و آنها هم رفتند که شهدا را بیاورند. من رفته­رفته چشمانم سیاهی می‌رفت و از حال رفتم و به علّت خونریزی زیاد بیهوش شدم و دیگر چیزی نفهمیدم. آن روز 30 مهرماه 59 بود و روزی بود که همه پرسنل گردان151 دژ خرّمشهر تا جان در بدن داشتند، از خرّمشهر دفاع کردند. وقتی چشم باز کردم متوجّه شدم در بیمارستان طالقانی آبادان هستم. دست چپم باندپیچی شده بود و به سختی می‌توانستم آن را حرکت دهم. سرباز بی‌سیم­چی من فهمیده بود که زخمی شده­ام و خود را به بیمارستان رسانده بود. درد وجودم را فراگرفته بود. دست چپم و ستون فقراتم باندپیچی شده بود. در سرم نیز درد زیادی حس می‌کردم. کمی روی تخت بیمارستان خود را جابه­جا کردم و از سرباز صبح مفرّح وضعیّت شهر را جویا شدم. گفت: جناب سروان، جنگ بیداد می‌کند. همه درگیرند. سرباز فرهانی را که به آن طرف آب فرستاده بودی تا قایق بیاورد، زیر آتش دشمن قایق آورد و زخمی­ها را سوار کرد و با سختی زیاد زیر آتش دشمن زخمی‌ها را به آن طرف آب رساند و اکنون آن زخمی­ها در بیمارستان هستند. سرباز علی فرهانی به صبح مفرّح گفته بود که به جناب سروان ایازی بگو از جانم مایه گذاشتم و دستورات وی را اجابت نمودم و تعداد 7 نفر از سربازان و دو نفر از مردم عادّی که زخمی شده بودند را به آن سوی آب بردم و برگشتم. من در آن حالت که روی تخت بیمارستان بودم، به سربازانم افتخار می‌کردم و باید اعلام کنم همه سربازان در خرّمشهر حماسه آفریدند و اگر بخواهم اسامی همه آنان را به صورت مکتوب اینجا قید کنم و از مردانگی، رشادت، گذشت و ایثار آنها بنویسم، هزاران صفحه سفید را باید سیاه کنم. اینجا می­گویم و می­نویسم درود به شرف سربازان گروهان سوم دژ خرّمشهر که جانانه جنگیدند و شجاعانه شهید و مجروح شدند.

 

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده