دفـاع از خـرمشـهر(22)
سه گفتار از 34 روز دفاع و مقاومت در خرمشهر فصل دوم خاطرات کارمند نظامی عبدالحسین مرشدی از روزهای دفاع و سقوط خرمشهر در جستجوی پسرعمه­ام، سرباز جبهه

در طول مسیر، من از چند نفر از همان نظامیان داخل مینی­بوس در مورد پسرعمه­ام پرسیدم، ولی هیچ­کدام از آنها او را نمی­شناختند. هنوز از سه­راهی خرمشهر به طرف حمیدیه چند کیلومتری طی نکرده بودیم که صدای غرش عجیبی به گوشمان رسید. کمی جلوتر که رفتیم، متوجه شدیم دشمن زاغه مهمات لشکر92 را بمبارن کرده. صدای انفجار مهمات سنگین از کیلومترها دورتر به گوش می­رسید و دود غلیظ ناشی از انفجارات مانند ابری سیاه فضای منطقه را فراگرفته بود. با مشاهده آن صحنه همه مسافران مینی­بوس وحشت­زده شدند. مخصوصاً چند نفر از خواهران که اضطراب و نگرانی تمام وجودشان را گرفته بود و مدام صدام و ارتش متجاوزش را نفرین و لعنت می­کردند. در آن وضعیت بعضی از مسافرین تقاضا داشتند مینی­بوس متوقف شود و آنها پیاده شوند تا به جای امنی بروند. اما وضعیت وخیم­تر از این بود که جای امنی پیدا شود.

در مسیر جاده به طرف حمیدیه، عده­ای از سربازان را مشاهده نمودم که ظاهراً از محل انفجار زاغه مهمات گریخته و کنار جاده بلاتکلیف و سرگردان بودند. در طول مسیر، نیروهای مردمی هم با لباس شخصی با سلاح­های قدیمی و ابتدایی، مانند تفنگ اِم1 و برنو در دستشان، سوار بر خودروهای نیسان وانت و سیمرغ در حال تردد بودند. در آن شرایط، کسی اطلاع نداشت که آنها به کجا می­روند و یا از کجا می­آیند. شاید خود آنها هم اطلاع دقیقی نداشتند که مقصد نهایی­شان کجاست. آن روزها هرکس تلاش می­کرد به هر طریق ممکن به جنگ و دفاع کمک کند و گوشه­ای از کار را بگیرد. در آن آشفته­بازار جنگ، به کار بردن نیروهای متفرق که از شهرهای مختلف وارد منطقه عملیاتی می­شدند، بسیار مشکل بود. این مورد بستگی به وحدت فرماندهی داشت که چگونه نیروهای متفرق را ساماندهی و یا سازماندهی کند و از آنها استفاده بهینه شود.

یکی از فرماندهان مردمی که می­توان به نیکی از او یاد کرد، دکتر چمران بود که با گردآوری نیروهای مردمی، جنگ­های پارتیزانی و چریکی را علیه دشمن اجرا می­کرد و ضربات مهلکی به دشمن وارد نمود. شاید شبیه دکتر چمران، فرماندهان دیگری بودند که گمنام و ناشناخته در گوشه و کنار جبهه­های خوزستان و یا سایر جبهه­ها، فقط برای رضای خدا و برای اعتلای دین اسلام و نظام جمهوری اسلامی و کشورمان ایران می­جنگیدند که اسم آنها کمتر برده می­شود. دکتر چمران از فرماندهان نام­آور و از مدافعان مشهور محور حمیدیه ـ بستان بود که بعد از ماه­ها نبرد با دشمن، در منطقه دهلاویه به شهادت رسید.

آن روز هرچه به شهر حمیدیه نزدیک­تر می­شدیم، جبهه جنگ شکل واقعی خود را بهتر نشان می­داد. عبور آمبولانس­های استتارشده حامل مجروحان جنگی مؤید این قضیه بود. آن روز من و پسرعمه­ام با تعدادی دیگر که همراهمان بودند تا حمیدیه رفتیم، ولی نتوانستیم از آنجا به طرف پادگان حمیدیه برویم، زیرا عراقی­ها در حال پیشروی به سمت شهر حمیدیه بودند و ادامه مسیر برایمان ناممکن بود. در نتیجه، ما از سرنشینان خواستیم از مینی­بوس پیاده شوند. مردم محلی در آنجا به ما گفتند راه­ها بسته شده و دشمن در حال محاصره کردن شهر می­باشد. زمانی که ما در آنجا توقف داشتیم، صدای انفجار گلوله­ها و شلیک آتشبارها را به وضوح می­شنیدیم که همانند طبل و دُهل به گوش می­رسید. صداها هر لحظه بیشتر و درگیری­ها هر آن نزدیک­تر می‌شد. در حالی که ما سرگردان و بلاتکلیف گوشه خیابان ایستاده بودیم، با ناراحتی زیاد تصمیم به برگشت گرفتیم. در حالی که نتوانستیم پسرعمه­ام را ملاقات کنیم، پس از ساعتی توقف به ناچار مجدداً راه اهواز را در پیش گرفتیم و حرکت کردیم. به هنگام مراجعت از حمیدیه هم تعداد زیادی از مردم بومی که فکر جانشان بودند، با زور و التماس سوار مینی­بوس شدند تا از مهلکه نجات یابند. شاید حدود 30 نفر با ما آمدند. تا جایی که ممکن بود ما زنان و کودکان را سوار می‌کردیم تا از منطقه خطر دور شده باشند.

وقتی به اهواز رسیدیم و در سه­راهی خرمشهر توقف کردیم، عده­ای از مردم سراسیمه به طرف مینی­بوس دویدند و از ما می­پرسیدند عراقی­ها به کجا رسیدند؟ آیا حمیدیه و سوسنگرد را گرفتند؟ ما برای اینکه به شایعات دامن نزنیم بدون اینکه به کسی پاسخ بدهیم، خیلی زود مسافران را پیاده کردیم و به سمت مسجدسلیمان حرکت کردیم. آفتاب هنوز غروب نکرده بود که به منزل رسیدیم. برادران و خواهران و مادر شنبه دوان دوان خود را به ما رساندند تا از احوال شنبه باخبر شوند، اما متأسفانه هیچ خبری برای آنها نداشتیم. این امر موجب ناراحتی بیشتر آنها شد، چند نفر شروع به گریه کردند و فکر می­کردند اتفاق بدی برای شنبه افتاده که ما آن را کتمان می­کنیم. با دیدن آن صحنه من هم ناراحت شدم، اما جلو گریه­ام را گرفتم. به آنها قول دادیم بیکار ننشینیم و به زودی از سربازشان خبری بدست آوریم. قصد داشتیم روز بعد مجدداً به حمیدیه برویم تا هر طور شده از شنبه خبری کسب کنیم و برگردیم.

صبح روز بعد به راه افتادیم. اول وقت به اهواز رسیدیم. در اهواز قصد داشتیم بقیه مسیر را با وسیله دیگری برویم. به همین خاطر مینی­بوس را در خیابانی پارک کردیم و سوار یک خودرو نظامی شدیم که به طرف حمیدیه می­رفت. در مسیری که می­رفتیم از مردم و رزمندگان خبر خوبی شنیدیم که بسیار خوشحالمان کرد. آنها می­گفتند دشمن دیروز و دیشب تلاش بسیاری کرد تا حمیدیه را تصرف کند، اما مدافعان و رزمندگان ایرانی اعم از پرسنل تیپ3 لشکر92 زرهی دشت آزادگان و سپاه خوزستان و نیروهای مردمی اجازه ندادند دشمن وارد شهر شود. علاوه بر اینکه دیشب حمیدیه سقوط نکرد، آنها نیروهای دشمن را چند کیلومتر به عقب راندند و اکنون احتمال سقوط شهر از بین رفته است. این خبر برای ما بسیار خوشحال­کننده بود، زیرا ما به راحتی می­توانستیم از آن شهر عبور کنیم و به پادگان تیپ3 برسیم.

آن روز وقتی حمیدیه را پشت سر گذاشتیم و به پادگان نزدیک شدیم، به ما خبر رسید تیپ3 زرهی بعد از اینکه دشمن را در شبانه­روز گذشته شکست سنگینی داده و آنها را عقب رانده، در حال حاضر مشغول پدافند و استحکام بخشیدن مواضع خود است. نزدیک ظهر بود، پرسان‌پرسان و با زحمت بسیار خود را به محل گردان145 مکانیزه رساندیم. پسرعمه­ام در دسته خمپاره­انداز120م­م گروهان ارکان گردان145 خدمت می­کرد. با توجه به اینکه دشمن در آن جبهه شکست سختی خورده بود، پرسنل آن گردان می­خواستند از موقعیت بدست­آمده استفاده نموده و ضربه دیگری به پیکره ارتش صدام وارد نمایند. به همین دلیل، وقتی ما به محل آنها رسیدیم، گردان145 آماده حرکت به سمت ارتفاعات الله‌اکبر بود تا با یک یورش جانانه ضربه مهلک دیگری به دشمن وارد نماید.

منبع: دفـاع از خـرمشـهر ، کریمی، قاسم ، 1395، ایران سبز، تهران.

 

. اسلحه ام1 و برنو هر دو از اسلحه­های قدیمی هستند که سال­هاست در نیروهای مسلح کاربرد و سازمان ندارند.

. روستای دهلاویه در مسیر سوسنگرد به شهر مرزی بستان است که در زمان شهادت دکتر چمران خط مقدم جبهه بود.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده