از نوهد تا خرمشهر(23)
نفوذ در پادگان دژ و شهادت سروان کبریایی اواخر روز 24 مهر سال 59 نیروهای عراقی با تلاش زیاد، گوشهای از پادگان را به تصرّف درآوردند (انتهای پادگان) و نیروهای خود را مستقر کردند، ولی قسمت ستاد، ترابری، پارک موتوری، ساختمانهای خراب شده آسایشگاه گروهانها و خبازخانه (که اغلب ویران شده بودند) در اختیار نیروهای ما بود. نیروی داخل پادگان از دو طرف، یعنی از انتهای پادگان و از طرف کمربندی مورد هدف عراقیها بود. با این وضعیّت، مشخّص بود نیروهای مستقر در پادگان (نیروی ارکان، نیروهای ستاد و عدّهای از نیروهای مردمی) توانایی حفظ پادگان را ندارند، چون واقعاً تعداد کمی باقی مانده بودند. تعدادی زیادی هم شهید و مجروح بودند. جنگ برای گردان دژ در داخل پادگان افتخارآمیز بود. هر بار یک تیم عملیاتی انتهای پادگان را به آتش میکشید.

نیروهای عراقی جرئت پیشروی را نداشتند. در این روز، عراقی‌ها بیشتر حاشیه شهر را در اشغال داشتند و از نیروی کمکی خبری نبود. تانک‌های عراقی در اطراف شهر بودند و نیروهای پیاده‌نظام قوی خود را وارد کرده بودند. من آشنایی کامل با جنگ‌های چریکی و پارتیزانی داشتم و این نوع جنگ در تخصّص نیروی ویژه است و من دوره آن را دیده بودم. نیروهای باقیمانده را به 6 گروه 6 الی 8 نفری تقسیم کردم و در خیابان‌ها و ساختمان‌های بزرگ شهر، که دید کافی به حاشیه شهر داشت، مستقر نمودم و نیز مهمّات کافی در اختیارشان گذاشتم و آنها را به بی‌سیم مجهّز کردم. آنها با هوشیاری و تیراندازی بموقع از ورود پیاده‌های عراقی به شهر جلوگیری می‌کردند و اغلب نیروهای عراقی را می‌زدند. جنازه سربازان عراقی در حاشیه شهر دیده می‌شد. جنگ به خیابان و کوچه‌های اطراف کشیده شده بود و واحدهای توپخانه و تانک‌ها با اجرای آتش، پیاده‌های خود را پشتیبانی می‌کردند و دائم شهر و ساختمان‌های شهر را می‌زدند. ما در این شرایط، هیچ سلاح دوربردی نداشتیم. اغلب ساختمان‌های بزرگ از دور مورد اصابت قرار می‌گرفتند. از هر ساختمانی که به سمت واحدهای پیاده عراقی تیراندازی می‌شد، آنها گرای آن ساختمان را به توپخانه یا تانک‌ها می‌دادند و آن را ثبت تیر می‌کردند و آنجا را به آتش می‌کشیدند. جنگ همه‌گیر شده بود و تمامی هم نداشت. در یکی از ساختمان‌های چهارطبقه، تعداد 4 درجه‌دار و 3 سرباز به سختی زخمی شدند که از این میان، یک سرباز و دو درجه‌دار به بیمارستان نرسیدند و شهید شدند. شدّت آتش بسیار زیاد بود و ساختمان‌ها فرومی‌ریختند. یک ساختمان که نیروهای سپاه در آن مستقر بود مورد هدف قرار گرفت. آن ساختمان به کلّی ویران شد و روی سر نیروها فروریخت و همگی شهید شدند. در این شرایط، تمهیدات و رفع نیازمندی‌های رزمندگان بسیار مشکل شده بود و عملاً چند قبضه تفنگ106 دیگر کارایی نداشتند، زیرا فاقد گلوله بودند. نیروهای مردمی و جوانان خرّمشهر که مسلّح شده بودند، در خیابان‌ها و کوچه‌ها با مزدوران عراقی در نبرد بودند. تعداد 5 قبضه آرپی‌جی7 موجود بود و سربازان و درجه‌داران رشید در ساختمانی مشرف به 40 متری طالقانی مستقر بودند. تعدادی تانک وارد 40 متری شده بودند و تعدادی نیز مورد اصابت آرپی‌جی قرار گرفتند و به آتش کشیده شدند. یکی از تانک‌ها که در حال سوختن بود، وارد یک ساختمان در 40 متری شد و ساختمان فروریخت و در نتیجه، آن دو سرباز و یک نفر از نیروهای مردمی زیر آوار شهید شدند. وضعیّت گلوله بسیار ناجور بود و فشنگ کم بود. چندی که گذشت، استوار امینی با رشادت تمام و زیر آتش دشمن، به فرزندان انقلاب و سربازان و درجه‌داران مهمّات رساند. وی از آبادان با مشقّت زیاد مهمّات تهیّه می‌کرد و با اینکه مسن بود، ولی مثل یک جوان رزمنده فعّال بود. در این وضع، عقب‌نشینی نیروهای خودی که تعدادشان کم بود ناگزیر به نظر می‌رسید، چون عراق نیروهای جدید و تازه‌نفس به منطقه خرّمشهر وارد کرده بود. در بالای یکی از ساختمان‌ها بودم و با دوربین اطراف شهر را نگاه می‌کردم. تا چشم کار می‌کرد تانک، نفربر، ادوات زرهی، خودرو و نفرات پیاده عراقی بود. نیروهای عراقی از خمپاره120م‌م هم استفاده می‌کردند. سراسر شهر زیر آتش بود. بعضی از ساختمان‌ها می‌سوختند و دود حاصل از سوختن کارخانه صابون‌سازی و بعضی ساختمان‌های شهر فضای شهر خرّمشهر را فراگرفته بود، طوری که خورشید دیده نمی‌شد. جنگ چریکی آغاز شده بود و رزمندگان کوچه به کوچه و خیابان به خیابان با مزدوران در نبرد بودند. مجبور بودیم کلّیه تفنگ‌های 106 را که باقی مانده بودند، به کوت شیخ و کافه‌پایا منتقل نماییم، چون فشنگ نداشتیم. به سختی آن چند قبضه را از پل نو عبور دادیم. عراقی‌ها پل را زیر آتش داشتند و جیپ‌های حامل تفنگ106 مجبور بودند با سرعت و تک به تک از پل عبور کنند تا به وسیله عراقی‌ها شکار نشوند. سربازان و درجه‌داران که رفته‌رفته پایشان به مسجد جامع باز شده بود و عدّه‌ای از نیروها هم که آنجا بودند، برای گرفتن آب و نان، به مسجد می‌رفتند.

داخل مسجد خرّمشهر غوغایی بود و همه در جنب و جوش بودند. بخش‌های غربی خرّمشهر میدان جنگ شده بود. کم‌کم سر و صدای تانک‌ها هم به پا خواسته بود و این تانک‌ها الباقی تانک‌هایی بودند که واحدهای گروهان‌های پیاده خرّمشهر آنها را زده بودند. آنها زیر نظر صدّام‌حسین کار می‌کردند و از گارد ویژه صدّام بودند.

 

شهادت سروان کبریایی

جنگ همه‌جا را در برگرفته بود و عراقی‌ها برای بار دوم از انتهای پادگان دژ به پادگان حمله کردند. این بار آنها با تانک و نفرات زبده پیاده وارد عمل شدند. سروان کبریایی با تعداد معدودی از پرسنل در داخل پادگان دژ بود. آن روز 7/7/59 بود. نیروهای عراقی از ساعت 8 تک خود را آغاز کردند و پادگان را با توپ‌های خمسه‌خمسه مورد هدف قرار دادند. تانک‌های عراقی با اجرای آتش و مانور، همراه نیروهای زبده پیاده نزدیک می‌شدند. جنگ شدّت بیشتری داشت و تعداد نیروهای ما در پادگان بسیار کم بود. عدّه زیادی از نیروهای پیاده عراق کشته شدند و تعدادی تانک نیز به آتش کشیده شد. از جادّه منتهی به درب پادگان خانه‌های سازمانی، عدّه‌ای از نیروهای مردمی و سپاه به کمک نیروهای پادگان رفته بودند. من و ستوان علیلو و ستوان زارعیان در محل‌های دیگر درگیر جنگی سخت بودیم و نمی‌توانستیم به کمک پادگان برویم. گروهان 4 به فرماندهی ستوان قدیمی نیز در جزیره مینو مأموریت داشتند. مردم عادّی که تفنگ داشتند، بالای ساختمان‌ها سنگر گرفته بودند و نیروهای پیاده عراقی را می‌زدند. نیروهای عراقی دستور اکید برای اشغال پادگان داشتند. سروان کبریایی با هدایت نیروهایش و نیروهای باقیمانده در پادگان، با تمام قدرت مبارزه می‌کرد. ما از راه دور دود حاصل از سوختن تانک‌های عراقی را می‌دیدیم. تانک‌های روسی عراقی و توپخانه، پیاده‌های خود را پشتیبانی می‌کردند.

در داخل پادگان، جنگ تن به تن و انفرادی شروع شده بود. سربازان عراقی مثل مور و ملخ به پادگان نفوذ کرده بودند. ساختمان‌ها و آسایشگاه خراب شده گروهان‌ها را طی کرده بودند. سروان کبریایی برای جلوگیری از آنها  و مقاومت در نزدیکی ستاد مرکزی با تعدادی کمی نیرو، سنگر گرفته بود و نیروهای موجود را فرماندهی می‌کرد. جنگ در کنار ستاد، شدّت بیشتری داشت و همانجا بود که سروان کبریایی مورد هدف تیر مستقیم تک‌تیراندازهای عراقی قرار گرفت و شهید شد. یادش گرامی باد. افسری باایمان، ورزیده و خوش‌قلب بود. خداوند روحش را شاد کند. به علّت نبود آمبولانس، پیکر سروان کبریایی را زیر آتش تانک و توپخانه بر روی کاپوت یک پیکان سواری قرار دادند و از پادگان خارج کردند و به آبادان انتقال دادند.

پادگان دژ بعد از شهادت سروان کبریایی و شهادت درجه‌داران و سربازان گروهان ارکان، به دست مزدوران بعثی افتاد و آنها در کنار ستاد گردان سنگربندی کردند. آن روز در کنار خانه‌های سازمانی درجه‌داران و افسران گردان، جوانان سلحشور به کمک پادگان آمده بودند. متأسّفانه تعداد زیادی از آنها شهید شدند و کسانی هم که مانده بودند مجبور بودند از آن ساختمان عقب‌نشینی کنند و در نتیجه، نیروهای عراقی به پادگان مسلّط شدند.

 

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده