از نوهد تا خرمشهر(22)
نیروهای ما بسیار کم بودند. مجبور بودیم تقسیم شویم. برای جلوگیری از نفوذ کلّی، چند دستگاه تفنگ106 با تعدادی سرباز آنجا مستقر نمودیم، تا جلو عراقیها را بگیریم. متوجّه شدم عراقیها به کمک عوامل ستون پنجم خود تا پشت استادیوم آمده­اند. مجبور شدم دوباره تعدادی از پرسنل را با قبضه تفنگ106 به آنجا بفرستم. کم­کم نیروهایی متفرّقه حاکم میشدند و مدیریّت و فرماندهی از بین میرفت. کنترل نیروها مشکل بود و هر سرباز و درجهدار در هر نقطه­ای که بود، برای جلوگیری از نفوذ دشمن می­جنگید. در این مناطق، تعدادی از سربازان و درجهداران شهید و مجروح شدند.در کمربندی، تعداد 4 قبضه تفنگ106 مستقر بود و با بیسیم به من خبر دادند که تانکهای عراقی درصدد هستند از کمربندی به داخل شهر نفوذ کنند و از داخل کمربندی با اجرای آتش و مانور شهر را زیر آتش گرفته بودند. با دو قبضه تفنگ106 به کمک آنها رفتم. در همین شرایط، گروه­های ستوان رختدار، ستوان افضلی، استوار ورابیپور و گروهبان سوختانلو خود را به آنجا رساند­ند. آن چهار قبضه آن­قدر تیراندازی کرده بودند که لوله تفنگ106 قرمز شده بود و مهمّات را هم تمام کرده بودند. احتمال میرفت اگر دوباره با آن قبضهها تیراندازی انجام شود منفجر شوند.

تانک‌ها نزدیک بودند. هر 6 گروه آرایش جنگی داشتند و در کمربندی با اجرای آتش و مانور تیراندازی کردند. 6 دستگاه تانک مورد اصابت گلوله قرار گرفت و شعله­های آتش آنها به هوا بلند شد. ستوان رختدار و استوار ورابی‌پور افتخار بزرگی کسب کردند. چون هرکدام دو دستگاه تانک را زده بودند و بقیه را من و سایر گروه­ها زدیم. کمی جلوتر رفتم و در سمت چپ کمربندی، گروهی اجرای آتش می‌کردند و هرکدام دو دستگاه تانک را زده بودند. فهمیدم که از نیروهای شریف‌النسب بودند. البته من ایشان را در طول جنگ از نزدیک ندیدم. آن درگیری یک روز کامل طول کشید و نیروهای عراقی در کمربندی تار و مار شدند و عقب‌نشینی کردند.

عراقی‌ها دوباره با نیروهای بیشتری به منطقه برگشتند و لحظه به لحظه جبهه­های بیشتری را در خرّمشهر باز می‌کردند، تا نیروهای ایرانی را تقسیم کنند و این تقسیمات نیرو ادامه داشت. در همه جبهه­ها، نیروهای عراقی از ما ضربه می‌خوردند. در قسمت گمرک، عراقی‌ها نفوذ بیشتری کرده بودند و توانستند از شرق و غرب گمرک نفوذ داشته باشند و از دو نقطه وارد آن شوند. ما با آنها درگیر بودیم و جنگ به شدّت ادامه داشت و عراقی‌ها پافشاری می‌کردند تا گمرک را به اشغال خود درآورند. جنگ بُعد تازه­ای به خود گرفته بود و من با تعداد کمی نیرو در آن محل می­جنگیدیم و تانک‌ها و نفرات دشمن را می­زدیم. احساس کردم فقط 6 قبضه تفنگ مانده است و نیروی ما بسیار کم است و امکان از بین رفتم یا اسیر شدن هست. به همین خاطر، با بی‌سیم درخواست کمک از نیروها کردم.

تا چشم کار می‌کرد تانک بود و نیروهای توپخانه به کمک آنها شلیک می‌کردند. ستوان زارعیان صدای مرا شنید و از ستوان رختدار درخواست کمک کردم. چند دقیقه نگذشته بود که ستوان زارعیان با ستوان رختدار همراه گروهبان دشتی، گروهبان پورنصیر و گروهبان قاسمی و نیز به همراه 8 تا 10 نفر از نیروهای جهان‌آرا سوار بر خودروهای جیپ مسلّح به تفنگ106 به کمک من آمدند. احساس خوبی داشتم. جنگ با اجرای آتش آنها شدّت بیشتری به خود گرفت. مانور آتش تفنگ‌های 106 ادامه داشت. تانک‌ها و نفربرهای عراقی یکی پس از دیگری به آتش کشیده شد. عراقی‌ها از قدرت آتش رزمندگان ایرانی متعجّب شده بودند. دود و آتش دوباره منطقه را فراگرفت و قوای کمکی توانستند من و پرسنل مرا از محاصره نجات دهند. شدّت جنگ و تیراندازی با تفنگ106 به حدّی بود که موج انفجار روی شنوایی گوش چپم اثر گذاشت (روی عصب­های شنوایی) و عصب­های شنوایی گوشم قدرت کار کردن را از دست دادند و مدّت چند ساعت گیج و منگ شده بودم و گوش چپم سوت می­کشید و صداها در داخل گوشم ارتعاش پیدا می‌کرد. درد زیادی احساس می‌کردم و در گوش سمت چپ احساس سنگینی می‌کردم. اصلاً نمی‌توانستم جواب بی‌سیم را بدهم. سردرد روی چشمانم اثر کرده بود و آب چشمانم سرازیر شده بود. تا صبح از شدّت درد نتوانستم جایی قرار بگیرم. مجبور شدم تکّه­ای از پارچه­ی پیراهنم رو برش دهم و در گوشم بگذارم و آن را ببندم. آن روز وضع جسمی من بسیار خراب بود. دنیا روی سرم می­چرخید. آن روز هم یکی از مهم‌ترین جنگ­های خرّمشهر بود. در این نبرد، یک شهید و 8 نفر مجروح داشتیم و من در این جنگ نابرابر با کمک دوستانم خود را نجات دادم.

آن روز رسانه­های خارجی مرتّب خبر سقوط خرّمشهر را اعلام می‌کردند. فرماندار آبادان در رادیو آبادان مصاحبه­ای انجام داد و اعلام کرد نیروهای رزمنده ما با عراقی‌ها در نبرد هستند و هدف و آرمان نیروهای خرّمشهر را اعلام کرد و در سخنرانی خود، عملاً استقامت و مقاومت خرّمشهر را به عراقی‌ها اعلام نمود. هنوز نیم ساعتی از سخنرانی و مصاحبه تمام نشده بود که عراقی‌ها آن محل و نقاطی را که فرماندار اعلام کرده بود، به وسیله توپخانه خمسه‌خمسه زیر آتش شدید قرار دادند و عدّه‌ای در آن قسمت و محلّه­ها جان خود را از دست دادند و عدّه زیادی هم زخمی شدند. جنگ در خرّمشهر دیگر جنگ کلاسیک نبود و نیروهای عراقی فهمیده بودند که با تانک، نفربر و ادوات زرهی نمی­توانند شهر را اشغال کنند. به همین دلیل، نیروهای تازه­نفس و ورزیده خود را به همراه سربازان پیاده و در دسته­های 20 نفری برای تصرّف شهر در اکثر نقاط وارد عمل کردند و با پشتیبانی توپخانه پیشروی را ادامه دادند. ما نیز از تاکتیک و فنّ آنها اطّلاع پیدا کرده بودیم و به همین دلیل، نیروهای باقیمانده گردان دژ اعم از نیروهای داوطلب، هوانیروز و دانشکده افسری را به گروه­های 8 الی 10 نفری تقسیم کردیم. افسران به همراه درجه‌داران در رأس گروه سربازان بودند که عبارت بودند از گروه‌های:

1- ستوان ایازی                                            2- ستوان شریعتی

3- ستوان زارعیان                                        4- ستوان رختدار

5- ستوان مقیّد                                             6- ستوان کوه‌بر

7- ستوان علیلو                                            8- استوار جلالی

9- ستوان خیلایی                                         10- گروهبان سوختانلو

11- ستوان کرمی                                           12- استوار بوربور و …

بعد از سازماندهی و تمهیدات، در محل­هایی در نزدیکی پل نو و خانه‌های سازمانی گمرک و راه­آهن و صددستگاه مستقر شدیم و تیم­ها از طریق بی‌سیم با هم در ارتباط بودند. من وقتی در پل نو بودم دیدم که سه خودرو جیپ، که تکاوران دریایی روی آن سوار بودند، آمدند و سؤال کردند کجا نیروهای عراقی زیادند؟ می‌خواستند آن محل را به آنها نشان دهم. من نیز آنها را به سمت صابون­سازی بردم که سه قبضه تفنگ106 واحد من آنجا بودند و ستوان گلبو نیز آنجا بود. آنها را به وی سپردم و خود برگشتم. در تماسی که با ستوان گلبو داشتم گفت: جناب سروان ایازی نیروهای تکاوران دریایی، 7 دستگاه تانک دشمن را در منطقه صابون‌سازی منهدم کرده­اند و بقیه نیز در حال فرار هستند. این نیروها از آبادان به خرّمشهر اعزام شده بودند و شب­ها به آبادان برمی­گشتند. چون شب عراقی‌ها تحرّک و عملیات نداشتند. ناگفته نماند یکی از مشکلات مهم گردان151 دژ خرّمشهر بنزین برای خودروهای جیپ بود که تفنگ106 روی آن سوار بود. دو پمپ بنزین در خرّمشهر وجود داشت که هر دو توسّط نیروی هوایی عراق بمباران شده بود و سوختی نداشت. از طرف ارتش، دو دستگاه تانکر سوخت در شهر تردد می‌کرد و به خودروهای نظامی و سایر رزمندگان که خودرو داشتند بنزین می‌داد. تحرّک و جابه‌جایی همه خودروها مصرف بنزین را زیاد کرده بود و راننده­ها مجبور می‌شدند، زود به زود بنزین بزنند و اغلب مشخّص نمی‌کرد تانکر سوخت کجاست. برای تسهیل در کار سوخت­رسانی من یک دستگاه بی‌سیم به راننده تانکر دادم تا قبضه‌ها از طریق بی‌سیم، محلّ تانکر را پیدا کنند. راننده­های خودرو حمل سوخت خیلی می­ترسیدند، چون توپخانه عراق مرتّب شهر و محلّه­های آنجا را زیر پوشش خود داشت و تحرّک و جابه‌جایی تانکرها خیلی مشکل بود و در نتیجه، تانکر سوخت نمی‌توانست در محل ثابت بماند.

 

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده