از نوهد تا خرمشهر(20)
جنگ در بلوار طالقانی و 40متری نیروهای عراقی تا کنار بلوار طالقانی و 40 متری رسیده بودند و تعداد 5 دستگاه تانک دشمن که نفوذ کرده بودند، آنجا بود. گروهبان سوختانلو و استوار جلالی از طریق بیسیم این خبر را دادند. دو قبضه تفنگ106 آنجا بود، که با مزدوران در نبرد بودند. در یکی از قبضهها یک سرباز پیمانی و دو سرباز زرنگ که از دوستان شهید خاقانی بودند، آنجا با تانکهای عراقی در جنگ و گریز بودند. من با یک قبضه تفنگ106 وارد ابتدای 40 متری شدم. همان لحظه استوار جلالی یکی از تانکها را زده بود و میسوخت. به 300 متری آنها رسیدم و شلیک کردم. یکی دیگر از تانکها آتش گرفت و شروع به سوختن کرد. سه تانک دیگر مانده بود. سرباز پیمانی هم یکی از تانکها را زد و به تانک دوم عراقی خیلی نزدیک شده بود. تانک دوم سرعت خود را زیاد کرد و قبضه تفنگ106 را زیر گرفت و مچاله کرد و حدود 50 متر آن را روی آسفالت خیابان کشید.

قبضه له شده بود و تانک، باقیمانده له شده قبضه را به پیاده‌رو برد. من که آن واقعه و حرکت را دیدم بسیار ناراحت شدم و برای سرباز پیمانی و یارانش، که سه نفر بودند، خیلی متأثّر شدم و بسیار اندوهگین بودم. احساس کردم هر سه شهید شده‌اند. تانک پشتش به من بود و من به آن تانک با ناراحتی شلیک نمودم. تانک کنار پیاده‌رو آتش گرفت و شروع به سوختن کرد و تنها یک تانک باقی مانده بود، که در تیررس استوار جلالی بود. او خیلی فرز و زرنگ بود و فرصت تیراندازی به تانک را نداد و آن را به آتش کشید. در بلوار 40 متری 5 تانک عراقی سوخته بود و آتش و دود منطقه را دربرگرفته بود. من از نظر روحی برای آن سه سرباز ناراحت بودم.

یک‌مرتبه دستی را دیدم که تکان می‌خورد و صدایی را شنیدم که گفت: جناب سروان ایازی ما اینجا هستیم. کمی جلو آمدم هر سه رزمنده در داخل جوب کنار بودند. از قبضه پایین آمدم و دست آنها را گرفتم و آنها را در آغوش کشیدم. با دیدن آنها بسیار شاد شدم. سرباز پیمانی گفت: جناب سروان ایازی، وقتی دیدم تانک به ما خیلی نزدیک شده است هر سه به داخل جوب کنار جادّه پریدیم. تانک عراقی جیپ ما را له کرد و تفنگ106 ما از بین رفت. هر سه آنها را سوار قبضه تفنگ106 خود کردم و خدای بزرگ را سپاس گفتم که این قهرمانان سالم هستند و سپس از 40 متری دور شدیم. سرباز پیمانی به من گفت: جناب سروان ایازی، بدبخت شدیم چون دیگر قبضه تفنگ106 با خودرو نداریم که با آن تانک‌های عراقی را بزنیم و با آن بجنگیم. آنها را دلداری دادم و گفتم تاریخ، مقاومت و دلیری و شهامت شما سربازان انقلاب را ثبت خواهد کرد و نام و یاد شما قهرمانان همیشه خواهد ماند. گفتم نگران نباشید درصدد خواهم بود سریعاً یک قبضه تفنگ106 با خودرو مربوطه فراهم کنم. متأسّفانه به علّت کمبود و نبود تفنگ106 و خودرو جیپ، هیچ وقت موفّق نشدم آنها را به سلاح مورد دلخواهشان مجهّز کنم . به آنها گفتم شما رزمندگان این بار با تفنگ‌هایتان قلب مزدوران عراقی را نشانه‌روی کنید و آنها را به جهنم بفرستید. جنگی تمام عیار همه شهر را فراگرفته بود.

 

 مهمّات اغتنمامی مزدوران بعثی عراق 17/8/60

 

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده