از نوهد تا خرمشهر(19)
دیزلآباد و کشتارگاه ستوان علیلو با نیروهای زیر امر خود به همراه تعدادی تفنگ106 در دیزلآباد و کشتارگاه در نبرد بود. نیروهای عراقی در این منطقه حسّاس شده بودند و قصد داشتند که در آن پیشروی نمایند. مهمّات نیروهای ستوان علیلو رو به اتمام بود. در بیسیم صدایش را شنیدم. درخواست کمک میکرد. با ستوان رختدار، استوار جلالی، گروهبان ورابیپور و تعدادی از سربازان، با مقداری مهمّات به سوی دیزلآباد و کشتارگاه حرکت کردیم. وقتی به حدود منطقه رسیدیم، دیدم ستوان علیلو زیر آتش سنگین تانکهای عراقی مقاومت میکند و نیروهای عراقی هم تصمیم داشتند با کلّیه امکانات، آن منطقه را بگیرند. به دشواری و آن هم زیر آتش دشمن، مهمّات را به قبضههای تفنگ106 رساندیم.

قبضه‌ها با گرفتن مهمّات شدّت آتش را زیاد کردند. با آتش و مانور تعدادی از تانک‌های عراقی را به آتش کشیدیم و عراقی‌ها مجبور به عقب‌نشینی شدند. در این عملیات، سه نفر از سربازان و دو نفر از درجه‌داران ستوان علیلو شهید و مجروح شدند. تا آن روز تانک‌های متجاوز عراقی موفّق نشده بودند با تیر مستقیم، قبضه‌های تفنگ106 را به آتش بکشند. اغلب شهید و زخمی شدن پرسنل گردان دژ ناشی از ریختن هزاران گلوله توپ خمسه‌خمسه بود و این توپ به شهر هم می‌رسید و به طور دائم، شهر خرّمشهر را می‌کوبید و باعث شهادت و جراحت مردان، زنان، سالخوردگان و کودکان می‌شد. شهر بدون دارو، برانکارد، آمبولانس، آب و برق بود. عدّه‌ای در حال ترک شهر بودند و تعدادی هم فقیر بدون وسیله و امکانات بودند و اغلب خانه و کاشانه خود را ترک نکرده بودند. بعد از رهایی ستوان علیلو و عقب‌نشینی نیروهای عراقی، به پل نو برگشتیم. با این وضعیّت کمبود آب و غذا و شدّت گرما، رفته‌رفته کلّیه پرسنل انرژی خود را از دست می‌دادند، ولی با این حال، جنگ هدف اصلی پرسنل بود. سربازان با گالن‌های 20 لیتری برای آوردن آب به مساجد شهر روی آورده بودند و اغلب قمقمه‌های سربازان و درجه‌داران خالی بود. در این شرایط، تعدادی از گروهان‌های دانشجویی دانشکده افسری به ما ملحق شدند. از این نیروها تعدادی را به دیزل‌آباد و کشتارگاه برای تقویّت ستوان علیلو اعزام کردم. نیروهای دانشکده افسری رزمندگان لایق و کارآمدی بودند و خوب می‌جنگیدند. من خود شاهد ترکش خوردن دو دانشجو بودم. زخم آنها عمیق بود و وسیله جابه‌جایی و آمبولانس بسیار کم بود. هر دو اعلام کردند زخمی شدن ما مهم نیست، ما فقط باید بجنگیم. رفته‌رفته خونریزی آنها زیاد شد، ولی کمک‌های اوّلیه در محل انجام گردید. بالأخره بیهوش شدند و مجبور شدیم آنها را با قبضه تفنگ106 (که روی جیپ سوار بود) منتقل نماییم و آنها را به مسجد جامع بفرستیم. گروه‌هایی که برای آب و غذا تعیین کرده بودیم بسیار فعّال بودند و از آبادان برای ما آب و غذا می‌آوردند و با اعمال و رفتار خودشان به پرسنل روحیّه می‌دادند. رزمندگان غذا را روی سنگ، کارتن، گونی یا تخته شکسته می‌خوردند. آن روز غذای ظهر عدس‌پلو بود و با اینکه سرد شده بود، ولی بسیار خوشمزه بود و برای همه بهترین غذا بود. غذا به تمامی گروه‌های رزمنده، هرجا که بودند و از جمله در سنگرها، رسید و قمقمه‌های آب همه پر شد و سربازان با خوردن ناهار روحیّه گرفتند و به جنگ ادامه دادند.

عراقی‌ها حلقه محاصره را تنگ‌تر کرده بودند. خبر رسید که عراقی‌ها با 25 تانک درصدد هستند از شمال پادگان دژ وارد شوند و هر طور که شده پادگان را تصرّف نمایند. البتّه در شمال‌شرقی کمی به پادگان دژ نفوذ کرده بودند. باز خبر رسید که عراقی‌ها از سمت کمربندی هم به سوی پادگان در حرکت هستند. آنها می‌خواستند از دو طرف وارد پادگان شوند و در پادگان به هم ملحق گردند. این خبر به کلّیه نیروهای رزمنده رسیده بود. نیروهای تکاوران دریایی، نیروهای سپاه جهان‌آرا و نیروهای دژ خرّمشهر به سوی این دو محور آمدند. تعدادی به کمک پادگان رفتند و تعدادی هم راه عراقی‌ها را در کمربندی بستند و با آنها درگیر شدند. با رشادت و از جان‌گذشتگی می‌جنگیدند و صدای تیراندازی و آتش یک لحظه هم قطع نمی‌شد. تانک‌های عراقی هدفی جز گرفتن پادگان دژ نداشتند. در داخل پادگان، نیروها به چند گروه تقسیم شده بودند و جلو پیشروی عراقی‌ها را گرفته بودند. این جنگ 48 ساعت ادامه داشت و شدّت آتش رزمندگان عالی بود. در این جنگ، تعدادی از تانک‌ها و نفربرهای عراقی زیر آتش قرار گرفتند. من بیشتر به این مسأله فکر می‌کردم که چرا عراقی‌ها فقط از تانک و نفربر PMP استفاده می‌کنند و چرا از پیاده‌نظام آنها خبری نیست؟ هر چقدر هم که از تانک و نفربر عراقی از بین می‌رفت و یا می‌سوخت باز جایگزین می‌کردند، ولی متأسّفانه ما نیروی جایگزین نداشتیم.

آن روز (24/7/59) در داخل پادگان عدّه‌ای شهید و مجروح شدند و آمار شهدا و زخمی‌ها از دست همه خارج شده بود. آن روز گردان دژ، نیروهای مردمی، سپاه پاسداران، نیروی تکاوران دریایی، هوانیروز و دانشکده افسری به حدّی شهید و مجروح داشتند که خرّمشهر به خونین‌شهر تبدیل شد. یک سرگرد و یک سرباز عراقی را به اسارت گرفته بودیم. خدمه تانک آتش گرفته بودند. یکی از قبضه‌های تفنگ106 آنها را اسیر کرده بود. آنها را به نزد من آوردند. وقتی نیروهای کم ایرانی را دیدند به زبان عربی گفت: این نیرو است که جلو لشکر 10 و لشکر 3 عراقی را گرفته‌اند؟! آن سرگرد به هیچ‌وجه باور نداشت. به وسیله گروهبان، اطّلاعاتی از آنها گرفتیم و به ما گفتند که نیروهای عراقی در منطقه مارِد پل زده‌اند و رودخانه کارون را قطع کرده‌اند. این خبر چنانچه راست باشد، خطر سقوط خرّمشهر و آبادان را در پی دارد.

 

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده