پژواکی از خاطره ها (11)
مقايسه رفتار روز پنجم مهرماه 1360 بود كه كاروان 10 الي 15 خودروي اسراي عراقي به ماهشهر به مدخل شهر آبادان رسيد. مردم اجتماع كرده بودند. احتمال درگيري و انتقام بسيار زياد و البته طبيعي بود. نيروهاي نظامي به شدت نگران اين برخورد بودند.

اسرا را در اولين مدرسه نزديك پل ايستگاه 7 آبادان جمع نموده و منتظر رسيدن خودرو از طرف فرمانداري براي تخليه آنها به ماهشهر بوديم. با كمال تعجب مشاهده كردم كه تعدادي از مردم با محبت آبادان با فلاسكهاي يخ و آب و شربت به مدرسه مراجعه و از اسرا استقبال نمودند. مفهوم واقعي انسانيت را در اينجا ديدم و از اين همه لطف و بزرگواري اشك شوق ريختم. آقاي جعفري و حاج آقاي جمي، امام جمعه آبادان نيز از اسرا ديدن كردند. در اينجا مي شود رفتار انساني مردم آبادان را با درنده خويي هاي ارتش بعث عراق مقايسه كرد!   

 

صدام در شرق كارون

 پس از پيروزي عمليات ثامن الائمه (ع) تخليه اسرا توسط تيپ2 به طرف ماهشهر از يك مدرسه نزديك پل ايستگاه 7 آبادان صورت مي گرفت. يادم هست      آن روز آقاي جعفري فرماندار آبادان و حجت السلام جمي امام جمعه آبادان نيز حضور داشتند. افسر گروه پشتيباني اطلاعات رزمي سرگرد سيد باقر هاشمي كه مسئول تفكيك اسرا و اعزام آنان بود، به من مراجعه كرد و گفت: يكي از اسرا فوق العاده ناراحت است و شديداً گريه مي كند. از من خواست تا تماسي با او بگيرم و ضمن صحبت انگيزه اين بي‌تابي را دريابم.

وارد مدرسه شدم، در داخل يكي از اتاقها اسيري را ديدم كه روي صندلي نشسته و پزشكيار واحد او را كه مجروح بود پانسمان مي كرد و او به شدت گريه مي كرد.

به او نزديك شدم، افسري بود با درجه سرواني كه لباسش با بقيه فرق داشت. توسط مترجم سر صحبت را باز نموده و به او دلداري دادم. گفتم: نگران نباش تو اسير نيروهاي اسلام هستي، ممكن است چگونگي اسارت خود را بيان كني؟

اسير كه توجه من را به خود ديد، كمي آرام گرفت و چنين گفت: من افسر گارد محافظ صدام هستم، چند روز قبل در معيت صدام حسين جهت بازديد يا به عبارتي ديگر جهت دادن روحيه به يگانها كه شايعه تك نيروهاي ايران مطرح بود بوسيله هلي كوپتر از بغداد به خرمشهر و سپس به منطقه شرق كارون آمديم. صدام حسين تقريباً از تمام يگانهاي مستقر در شرق كارون بازديد كرد و تا ديروز بعد‌‌ از ظهر (4/7/60) در منطقه حضور داشت، چون عملياتي صورت نگرفت، عصر روز شنبه (4/7/60) بود که صدام حسين پس از صرف عصرانه در عرشه يک کشتي کوچک سفيد رنگ تفريحي با صحبتي کوتاه براي فرماندهان خود و اظهار اينکه اولاً نيروهاي ايراني توان و شهامت حمله به دلاوران ما را ندارند، ثانياً در صورتيکه مقدورشان بود تاکنون اقدام به تک مي نمودند، منطقه را ترک کرد. هنگام سوار شدن به هلي كوپتر مرا مخاطب قرار داد و گفت در صورتيكه ميل داري مي تواني چند روزي را در اينجا بماني. چون متوجه شده بود كه يكي از دوستانم در ليست فرماندهي گردان در شرق كارون حضور دارد، لذا تشكر كرده و از اينكه در چنين شرايطي فرصت ديدار دوستانم به من داده شده بود بسيار خوشحال شدم.

توسط ستاد فرماندهي لشكر3 به منطقه استقرار يگان دوستم كه در منطقه مياني سر پل بود رفتم. دوستم با ديدن من بسيار خوشحال شد و با علاقه فراوان مشغول پذيرايي و بيان خاطرات گرديد. نماز را در سنگر او بجا آوردم وسپس ضمن صحبت از هر جا به تماشاي تلويزيون نشستيم. در همين زمان فرمانده گردان دستور صدام حسين را مبني بر تخفيف آماده باش صد درصدي كليه پرسنل به ستاد گردان ابلاغ نمود ( لازم به ياد آوري است كه از اواخر ماه قبل يعني شهريور60 تمام يگانهاي مستقر در شرق كارون به حالت آماده باش كامل بودند، چه آنهايي كه در مواضع بودند و چه آنهايي كه در حال استراحت، همگي با تجهيزات كامل به سر مي بردند).

ساعت از نيمه شب گذشته بود، گرم صحبت بوديم كه ناگهان متوجه سر و صدا و شلوغي از بيرون سنگر شديم، يك نفر از پرسنل وحشت زده وارد سنگر شد و فرياد زد كه: حمله كردند، ايرانيها حمله كردند! سپس افسر عراقي در حاليكه تقريباً با خودش حرف مي زد چند دفعه تكرار كرد، قوا ة الايراني، … الصاعقه … الصاعقه!

من و فرمانده گردان از سنگر بيرون پريديم، در تاريكي شب نمي دانستيم به كدام جهت حركت كنيم، از هر طرف گلوله و آتش و غرش توپها بود كه ديده و شنيده مي‌شد ، در همين زمان سوزش عجيبي در پاي راست خود احساس كردم، پس از چند ثانيه در حالي كه قادر به حركت نبودم توسط رزمندگان شما اسير شدم.

فريبا

خانم جوانمردي، مسئول بيمارستان خرمشهر که بعداً همان مسئوليت را در بيمارستان طالقاني آبادان به عهده گرفته بود مي گفت: يکي از پرستاران شجاع بيمارستان خرمشهر تا آخرين لحظه اشغال خرمشهر توسط دشمن، تلاش در مداوا يا اعزام و انتقال مجروحين به آبادان يا ساير شهرهاي استان خوزستان را داشت که سرانجام در آغاز روز چهارم آبان ماه به اسارت دشمن درآمد.

اين پرستار شجاع که معروف به فريبا بود (لابد اسم مستعار) توانست در شرايط ويژه اي از دست دشمن فرار کند.

هنگامي که با تعدادي از مردم در حال فرار از خرمشهر از روي پل به طرف آبادان عبور مي کرد، تحمل جاگذاري تعدادي از مجروحين را در بيمارستان خرمشهر نداشته و لذا چون مادر فرزند گم شده اي هر از گاهي به پشت سر و به خرمشهر مخروبه و به بيمارستان و مجروحين در آن مي‌نگريست. ليکن صد افسوس که از دستش کاري بر نمي آمد.

سر انجام در لحظه اي زود گذر به طوري که ناظران مي گويند پس از وداع با خرمشهر و بيمارستان و مجروحين از فراز پل خرمشهر خود را به قعر رودخانه کارون پرتاب نمود.

ياد اين شیرزن ايراني همواره گرامي باد.

خاطره شهادت جمعي از پرسنل لشكر كه زمينه ساز اين پيروزي غرور آفرين بودند هرگز از يادم نمي رود.

– سرهنگ محمود تولائي فر، فرمانده گردان 129 پياده كه در روز بازديد فرماندهي و ستاد لشكر از منطقه اتفاق افتاد.

– ستوان نيكوكار و سرگرد احمدلو و استوار حسين زاده و سرباز ابراهيمي و … در منطقه ذوالفقاريه در مورخه 9/8/59.

– سرگرد نسطورفر ، ستوان جعفري و جمعي ديگر در عمليات 20/10/59 به درجه رفيع شهادت نائل آمدند.

– سرگرد فرامرز عباسي در منطقه فياضيه.

– سرگرد پرويز حبراني فرمانده گردان 110 پياده روز هفتم مهرماه و روي پل قصبه.

– افراد و درجه داراني ديگر كه اسم آنها در ذهنم مانده است مانند محرم زماني، ايرج بازمانده، محمد چاجوئي، محمد چالاكي، شكرانه ساداتي، و تعداد زيادي ديگر كه پيشگامان و نويد دهندگان اين پيروزي بوده اند.يادشان گرامي باد.

 

منبع: پژواکی از خاطره ها، روح‌الله سُروري ، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده