پژواکی از خاطره ها (10)
سرهنگ مخابرات محمد جواد انشائي در مرداد ماه سال 1312 در شهرستان فسا چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همان شهرستان به اتمام رسانيد و از آنجايي که روحيه وطن خواهی و نظامي گري در وي قوي بود، در سال1333 وارد دانشگاه نظامي شد و در مهر ماه سال1334 با درجه ستوانسومي مخابرات فارغ التحصيل گرديد. دوره هاي يکساله مقدماتي و عالي رسته مخابرات را در مرکز آموزش مخابرات تهران گذرانيد.

با وجودي که داراي تحصيلات مخابرات نظامي بود، ولي به دليل داشتن مديريت مناسب در شرايط ويژه در دوران جنگ تحميلي در مشاغل معاون تيپ پياده، فرماندهي پشتيباني لشکر، رئيس ستاد لشکر77 و معاون زميني قرارگاه عملياتي دريا و سواحل (د – س) به نحو احسن انجام وظيفه نمود. در عمليات ثامن الائمه(ع) در پست معاون تيپ مجروح گرديد. سرانجام در مهر ماه 1366 پس از سي و دو سال خدمت صادقانه به افتخار بازنشستگي نايل آمد. ضمناً به دليل ابراز لياقت و شايستگي درطول جنگ به دريافت مدت 12 ماه ارشديت نظامي نايل آمد.

 

    خاطراتي از سرهنگ محمد جواد انشايي

معاون تيپ2 لشكر 77 در عمليات ثامن الائمه (ع)

 

 تيپ 2 لشكر 77 در تاريخ 21/08/1359در جزيره آبادان مستقر گرديد و پدافند  از آن شهر را تا تاريخ 28/1/60 كه مسئوليت منطقه را به تيپ 1 لشكر 77 واگذار نمود، به عهده داشت. در اين مدت و پس از آن حوادثي اتفاق افتاد كه شنيدن بعضي از آنها خالي از لطف نيست.

لازم به يادآوري است كه در آن زمان من معاون تيپ 2 بودم.

 

دعاي پيرزن:

پيرزني هر روز به مدرسه زينب كه ستاد عملياتي تيپ 2 بود مراجعه و با لحن بسيار دلسوزانه و ملتمسانه اي تقاضاي خدمت و كمك كردن به پرسنل از قبيل شستشوي لباس آنها را داشت. با مراجعه مكرر اين زن، به عوامل اطلاعاتي دستور داده شد كه وي را تحت نظر گرفته و مراقبت نمايند تا انگيزه مراجعه هر روز وي به ستاد و اصرار انجام كارهاي خدماتي به پرسنل روشن گردد. سرانجام پس از 48 ساعت تعقيب و نفوذ مخفيانه به محل زندگي وي كه در اتاقي مخروبه واقع در نخلستانهاي حاشيه بهمنشير بود چنين گزارش گرديد: آنها خانواده اي 5 نفره هستند كه سرپرست آنها در حال حاضر همين زن است، دو كودك و دو زن جوان ديگر كه گويا يكي عروس و ديگري فرزند اوست با هم زندگي مي كنند.

خوراک روزانه آنها بوسيله غذايي که همان پيرزن از پرسنل تيپ که در مدارس آبادان مستقر بودند دريافت مي نمود، تأمين مي گرديد. مأمور بررسي مي‌گفت: در موقع صرف غذا با باز كردن سفره و گذاشتن آن قبل از خوردن، مادر همه را به دعا و شكر گذاري دعوت مي كرد. در حين دعا از خداوند مي خواست كه اين سربازها و ارتشي‌هايي كه از مشهد براي كمك به آنها آمده اند را موفق و سلامت بدارد و بارها براي سلامت آنها دعا مي كرد و به بچه ها اظهار مي داشت كه اگر اينها نبودند، معلوم نبود ما در كدام اردوگاه و زير دست كدام يك از اين از خدا بي خبر ها بوديم و چه….. و چه….

 

عكس فوق در سال 81 در آموزش ميداني دانشجويان دانشگاه افسري در منطقه عملياتي جنوب گرفته شده است

 

نوزادي رها شده در وحشت

از شخصي كه خود را آموزگار مدارس خرمشهر معرفي مي كرد شنيدم كه مي‌گفت: پس از سقوط خرمشهر و قبل از آمدن نيروهاي نظامي به آبادان من به اتفاق چند نفر مرد و زن ديگر آباداني، پياده از آبادان به طرف شادگان حركت كرديم. با آشنائي كه به منطقه داشتيم تمام شب را راه رفتيم. يكي از همراهان كه او هم آموزگار بود با خانم خود كه تازگي داراي فرزند شده بود در گروه من قرار داشت. او فرزند خردسال خود را با چادر به پشت خود بسته و با حالتي آميخته از ترس و نگراني و اضطراب ناشي از اسارت سريعاً قدم بر مي داشت. با طلوع  آفتاب به جاده خاكي كه به سمت شادگان مي رفت رسيديم و تقريباً يقين پيدا نموديم از منطقه خطر دور شده ايم. براي زماني محدود جهت استراحت توقف كرديم. ناگهان صداي شيون و زاري زن جوان كه به سر و صورت خود مي زد، توجه همه را جلب كرد. پس از بررسي معلوم شد كه زن بيچاره در اثر وحشت و دويدن شبانه كه براي فرار از مرگ وحشتناك و اسارت بود گره چادرش رها شده و كودك در مسير راه به زمين سقوط نموده و در نتيجه او فرزند خردسال خود را  در بيابان از دست داده است!

 

منبع: پژواکی از خاطره ها، روح‌الله سُروري ، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده