دفـاع از خـرمشـهر(16)
سه گفتار از 34 روز دفاع و مقاومت در خرمشهر فصل اول خاطرات سرهنگ آزاده ابوالحسن ایزدجو از روزهای دفاع و سقوط خرمشهر پیدا شدن دانشجو کیومرث ژاله پس از دو هفته(ادامه)

آن روزها من همچنان ساک دستی و محتویات داخل آن را همراه خود داشتم تا در صورت نیاز از آن استفاده کنم. به نظرم، غروب روز ششم آبان­ماه بود که در کنار همان بلم نشسته بودم، تاریکی شب فرارسید، بلم را که حدود 10 متری با ساحل فاصله داشت، به سمت آب حرکت دادم. همچنان از وجود مار می­ترسیدم. از آنجایی که رود کارون به دریا متصل است، جزر و مد[1] دارد. ظاهراً رودخانه در آن موقع حالت جزر بود و آب رودخانه پایین بود، اما با شروع تاریکی، ظاهراً بخت با من یار شد و رودخانه به حالت مد درآمد و کم­کم آب رودخانه به قایق نزدیک­تر شد. هوا که کاملاً تاریک شد، بلند شدم و اطراف خود را بررسی کردم. با یاد و نام خدا کارم را شروع کردم، بلم را به سختی به رودخانه انداختم. سمت حرکت آب از شمال به جنوب بود و من باید از غرب به شرق می­رفتم. گرچه برای اولین بار بود که داخل بلم پارو می­زدم، اما در همان لحظات اول نحوه پارو زدن را یاد گرفتم. خیلی دقت می‌کردم که صدای پاور زدن به گوش عراقی­ها نرسد. سرعت آب در آن منطقه خیلی زیاد بود و خود به خود آب مرا به طرف جنوب می­برد. در آن موقع، خدا خدا می­کردم که عراقی­ها گلوله منور شلیک نکنند و یا متوجه فرار من نشوند. اگر دشمن مرا می­دید، ده­ها قبضه تیربار به طرفم شلیک می­کردند و جنازه من به خلیج فارس می­رفت. در آن محل، عرض رودخانه کارون حدود 150 تا 200 متر به نظر می­آمد که این فاصله برای عبور من شاید حدود 10 تا 15 دقیقه طول می­کشید. ترس و دلهره من از دو جانب بود. هم از سمت عراقی­ها می‌ترسیدم و هم از طرف نیروهای خودی که اشتباهی من را به جای دشمن به رگبار نبندند.

من شنا بلد بودم، در دانشکده افسری استخر داشتیم و هفته­ای دو نوبت تمرین می‌کردیم، اما شنا کردن داخل رودخانه­ای مثل کارون با استخر تفاوت زیادی داشت. ضمن اینکه شاید کوسه و تمساح هم داشته باشد. در حالی که به وسط رودخانه رسیده بودم، سعی می­کردم با شدت بیشتری پارو بزنم تا زودتر به ساحل مقابل برسم. در همان حال بلوز افسر عراقی را از تنم درآوردم و با زیرپوش به کارم ادامه دادم تا چنانچه بچه­های خودی مرا دیدند، شک و شبهه آنها کمتر شود. مدت زمانی که روی آب شناور بودم تیراندازی کمتری از دو طرف صورت می­گرفت، ولی گاهی از سمت عراقی­ها روی رودخانه شلیک می­شد که در آن وضعیت کف بلم دراز می‌کشیدم تا ضریب برخورد گلوله به من کمتر شود. وقتی حدود دوسوم عرض رودخانه را طی کردم و به ساحل خودی نزدیک می­شدم، با صدای بلند می‌گفتم «بچه­ها مرا نزنید، خودی هستم! بچه­ها نزنید خودی هستم!» دائم صدا می­زدم تا نگهبان­های ساحل متوجه شوند و مرا به رگبار نبندند. وقتی کاملاً به ساحل رسیدم، فریاد زدم «کمک! کمک!» با فریاد من دو نفر سرباز خودی در حالی که تفنگ در دست داشتند، به من نزدیک شدند و پرسیدند کی هستی؟ گفتم ایرانی هستم، دانشجوی دانشکده افسری. زمانی که سربازان ایرانی بالای سرم رسیدند، یکی از آن دو نفر تفنگش را به طرفم گرفته بود و گفت: کی هستی؟ بغض گلویم را می­فشرد و نمی­توانستم حرف بزنم. بریده بریده خود را معرفی کردم. آنها مرا از داخل بلم بیرون آوردند. اشاره کردم ساک و لباس­ها را هم بردارند.

در حالی که تنم از ترس و شوق می­لرزید با گریه گفتم «خدایا شکر که نجات پیدا کردم.» سربازان خیلی زود مرا داخل یک سنگر بردند که شبیه اتاقک بود. با دیدن لباس عراقی به من شک کردند. وقتی حالم جا آمد، خلاصه­ای از شرح ماجرا را برایشان تعریف کردم. چند دقیقه­ای طول نکشید که افسری از گردان153 قوچان بالای سرم آمد و بعد از بازجویی مرا با خود برد و یک ساعت بعد مرا تحویل یگان دانشکده دادند که در دبیرستان ابراهیمی مستقر بودند. بچه­ها از دیدن من خیلی خوشحال شدند و تا پاسی از شب همچنان دورم حلقه زده بودند و پرس­وجو می‌کردند.

***

مراجعت دانشجویان به تهران

با سقوط خونین­شهر و عقب­نشینی باقیمانده نیروهای ایرانی به جزیره آبادان، دستور داده شد که دانشجویان دانشکده افسری به تهران مراجعت نمایند. هنگام مراجعت از جبهه، ما دانشجویان را با بالگردهای هوانیروز به ماهشهر بردند و از آنجا با چند دستگاه اتوبوس به پایگاه هوایی امیدیه تغییر مکان دادیم، سپس از فرودگاه امیدیه با هواپیمای سی130 نیروی هوایی به تهران برگشتیم. پس از ورود به دانشکده و فراهم شدن مقدمات کار، مراسم فارغ­التحصیلی در حالی برگزار شد که بیش از 50 نفر از هم­دوره­ای­هایمان و دانشجویان سال دوم به درجه رفیع شهادت نایل شده بودند و تعداد زیادی مجروح و جانباز داشتیم. به علت نیاز جبهه­ها، تمام دانشجویانی که رسته غیررزمی داشتند، بنا به دستور فرماندهان، تغییر رسته داده و رسته­های رزمی پیاده، زرهی و توپخانه را انتخاب نمودند. رسته من قبل از جنگ سررشته­داری[2] بود، که پس از مراجعت از جبهه به رسته توپخانه تغییر یافت. من پس از اینکه از دانشکده فارغ­التحصیل شدم، جهت طی دوره تخصصی به دانشکده توپخانه اصفهان اعزام شدم. دوره ما در اصفهان حدود 4 ماه طول کشید. پس از پایان دوره، به لشکر77 خراسان اختصاص یافتم و از آنجا به گردان368 توپخانه قوچان منتقل شدم که شهر خودم بود. آن زمان تمام یگان­های ارتش به علت نیاز عملیاتی در جبهه حضور داشتند و گردان368 توپخانه هم در جبهه فیاضیه آبادان مستقر بود. به همین علت، من هم به جبهه جنوب رفتم و در شهر محاصره­شده آبادان و در گردان368 توپخانه مشغول خدمت شدم.

منبع: دفـاع از خـرمشـهر ، کریمی، قاسم ، 1395، ایران سبز، تهران.

 

 


[1]. جزر و مد یعنی بالا و پایین رفتن آب دریا که در شبانه­روز چهار بار رخ می­دهد.

[2]. سررشته­داری یک رسته غیررزمی است و کسی که این رسته را دارد در زمان جنگ معمولاً در خط مقدم جبهه قرار نمی­گیرد و بیشتر در قسمت لجستیک و پشتیبانی انجام وظیفه می­نماید.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده