پژواکی از خاطره ها (9)
شادروان سرتيپ2 منوچهر امینيان در خرداد ماه سال 1316 در شهرستان فريمان چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در شهرستان تربت حیدریه به پايان رسانيد و چون داراي روحيهاي حماسي و ميهن پرستانه بود، در سال 1338 با گذر از سد كنكور وارد دانشكده افسري گرديد و سرانجام در سال 1341 با درجه ستوان دومي پياده از آن دانشكده فارغ التحصيل شد. دورههاي مقدماتي و عالي پياده را در ادوار مختلف در مركز پياده شيراز طي نمود و در آغاز جنگ مسئوليت اداري و فرماندهي تيپ1 لشكر 77 را در عملياتهاي مختلف جنگي به عهده گرفت. آخرين شغلي كه نامبرده تصدي آنرا به عهده داشت معاون قرارگاه عملياتي شمال شرق بود. وي در اسفند ماه 1366 به افتخار بازنشستگي نائل آمد. در طول جنگ تحميلي با توجه به هدايت شايسته يگان تحت امر در اجراي مأموريتهاي واگذاري به دريافت ارشديت و نشان درجه3 فتح مفتخر گرديد. اين افسر سلحشور كه اسطوره اي از يك نظامي غيرتمند، آكنده از عشق به وطن و داراي روحيه اي پرتلاش و خستگي ناپذير بود با نهايت تأسف در آغازين روزهاي نوروز سال 1386 به بيماري صعب العلاج سرطان مبتلا و پس از گذر از يك دوران پر از رنج در بستر بيماري سرانجام در اوائل شهريور ماه سال 1386 جان به جان آفرين تسليم كرد. «روانش شاد باد»

    برخورد با اسرا غرور آفرين بود!

    خاطره اي از:

شادروان سرتيپ2 بازنشسته منوچهر امينيان فرمانده تيپ1 لشكر77 در عمليات ثامن الائمه(ع)

 

فرمانده تيپ1 بودم. از نخستين روزهاي ورود به آبادان آنچه به شدت فكر مرا به خود مشغول مي‌كرد اين بود كه به سبب شرايط بعد از انقلاب، سطح و كيفيت آموزش سربازان اُفت كرده، لذا بايد چاره اي انديشيده مي شد، زيرا بنيان آمادگي رزمي بر سطح و كيفيت آموزش كليه پرسنل به ويژه سربازان متكي است.

بعد از مدتي فكر كردم كه به هر حال به رغم همه گرفتاري ها و مشكلات بايد كلاسي بگذاريم و خودم هم تدريس نمايم. تجربه خدمتي به من آموخته بود سربازان كه نمونه اي از نسل جوان كشور هستند، از فرمانده يا مدير نظامي خود  قبل از هر چيز دو انتظار اساسي دارند، اول صداقت، دوم حرف حسابي و منطقي، به عبارتي مي‌خواهند فرماندهي كه با آنها كار مي كند و مسئوليت آنها را بر عهده دارد گفتار و كردارش هماهنگ و در يك راستا باشد.

لذا به مسئولين قرارگاه گفتم ترتيبي بدهند تا هفته اي دو روز كلاسي گذاشته شود و به نوبت گروهان به گروهان در محلي كه كمتر زير آتش توپخانه باشد در اين كلاسها شركت كنند. همكاران من در منطقه شادگان  محلي را در نظر گرفته بودند كه نسبتاً جاي مناسبي بود. آموزش شروع شد، در هر جلسه حدود سه ربع تا يك ساعت صحبت مي كردم، بعد بحث آزاد در مورد آنچه گفته شد بود آغاز مي شد، گاهي اين كلاس ها تا ساعت 4 بعد از ظهر ادامه مي يافت. محور صحبت و آموزش، بيشتر ضرورت رعايت انضباط و اطاعت از سلسله مراتب و نقش آن در توان رزمي، و انواع گوناگون انضباط در ارتشهاي جهان با توجه به ساختار و فرهنگ نيروهاي مسلح هر كشور و اينكه انضباط مورد نظر ما، انضباطي مترقي و مردمي است كه كارسازترين نوع انضباط مدرن در جهان امروز است، و بالاخره رابطه سطح  آموزش با آمادگي رزمي و نقش توان رزمي در پيروزي به هنگام پيكار…

همانگونه كه پيش بيني مي كردم، پس از پايان اينگونه كلاس ها منش كليه سربازان و يگانهاي تيپ1 در جهت اهداف انتخابي به حركت در آمده بود.

در روز پنجم مهر ماه سال 60 از حوالي ساعت 8 صبح آثار شكست در دشمن هويدا شد و يگانهايش از هم پاشيد و پرسنل آن به تدريج به اسارت درمي آمدند. به خاطر دارم در آن زمان در حالت خاصي بودم. شايد هرگز نتوانم آن حالت را كه قطعاً در زندگي خدمتي و غير خدمتي ام استثنايي است بازگو نمايم،  به هر حال كم و بيش متوجه تخليه اسرا بودم كه بيشتر توسط پرسنل جوان تيپ انجام مي گرفت، آنچه برايم شگفت انگيز بود رفتار با اسرا بود كه بيش از آنچه فكر مي كردم انساني و توأم با جوانمردي بود، در آن لحظه من به عنوان يك سرباز قديمي به همان اندازه كه از پيروزي احساس سربلندي مي كردم از مشاهده اين رفتار جوانان و دلاوران نسبت به اسرا نيز احساس غرورميكردم.

منبع: پژواکی از خاطره ها، روح‌الله سُروري ، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده