پژواکی از خاطره ها (8)
سرهنگ پياده ستاد محمدحسن اسعدزاده در سال 1325 در شهرستان بيرجند در خانوادهاي از عشاير دلاور منطقه متولد شد و تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در اين شهرستان به اتمام رسانيد. از آنجايي كه عرق وطن دوستي در نهاد اين عشيره زاده غيور بود در سال 1347 پس از طي مراحل كنكور ورودي وارد دانشگاه افسري شد و در سال 1350 با درجه ستوان دومي پياده فارغالتحصيل گرديد.

دوره‌هاي مقدماتي و عالي پياده را در مركز آموزش شيراز طي نمود و در سال 68 با طي دوره فرماندهي ستاد به درجه فوق ليسانس نظامي مفتخر گرديد.در طول جنگ در مشاغل افسر عمليات گروه رزمي، افسر عمليات تيپ، معاون تيپ و بالاخره فرماندهي تيپ پياده انجام وظيفه نموده است. سر انجام در سال 1375 به افتخار بازنشستگي در آمد.

سنگري با غذاي مطبوع

 

خاطره‌اي از سرهنگ پياده محمدحسن اسعد زاده

 

حدود سال 63 بود، يگان ما به ‌منظور اجراي عمليات در منطقه مهران مشغول كسب آمادگي بود.

دشمن روی ارتفاعات (نمه‌كلان‌بوه) یا به اصطلاح آن روز رزمندگان    «كله قندي» مستقر بود. منطقه عبور و مرور ما كه قسمتي از جاده را تشكيل مي‌داد،‌ زير ديد و تير نيروهاي دشمن قرار داشت. دشمن نيز با استقرار تيربارهاي مختلف، منطقه را به شدت كنترل می كرد. عبور از اين محور، تنها در شرايط عدم ديد دشمن مقدور بود، سرعت عبور هم فاكتوري بود كه بعضاً به هنگام گذر از آن دشمن را غافلگير كرده و ابتكار عمل را از وي مي‌گرفت.

يكي از اين روزها كه باران شديدي باريده بود به اتفاق يكي از افسران گردان از آن مسير عبور مي‌كرديم در قسمتي از جاده كه در معرض ديد دشمن بود، خودروي ما كه يك دستگاه جيپ توسن بود به علت عمق آب جمع شده در جاده خاموش گرديد. تلاش براي روشن نمودن آن به نتيجه نرسيد كه تير‌اندازي عراقي‌ها شروع شد، با يك تجزيه و تحليل سريع به اين نتيجه رسيديم كه بهترين راه فرار از این مخمصه اين است كه به سمت عراقي ها و به دامنه كله‌قندي كه داراي زاويه اي بي‌روح نسبت به مواضع تيربار دشمن و ديدگاه آنها است با قبول خطر برخورد با مین حركت كرده، روز را در بوته‌زارها استتار نموده و شب با استفاده از تاريكي به مواضع خود مراجعت نماييم.

با اين تصميم سريعاً به‌ صورت تاكتيكي با احتیلط کامل به طرف دامنه تپه‌اي كه دشمن در رأس آن نشسته بود حركت كرديم چون نزديك غروب آفتاب بود عراقي‌ها قادر به كاوش محل نبودند و پس از آنكه از ديد آنان مخفي شديم با بررسي كامل، چاله‌اي را كه گويا قبلاً نيز سنگري بوده ، انتخاب و در نهايت سكوت و آرامش آنرا با استفاده از بوته‌هاي اطراف استتار نموده به انتظار تاريكي نشستيم. هر لحظه احساس خطر مي‌كرديم، گاهي صداي سربازان دشمن كه احتمالاً در مواضع مقدم مستقر بودند به گوش مي‌رسيد، در عين حال طرحي براي دفاع از خود و حتي تغيير موضع در خط پيش‌بيني مي‌كرديم.

سنگر انتخاب شده عمقي نداشت، وسيله حفاري نيز نداشتيم، با استفاده از كارد سنگري، نسبت به عمق دادن آن اقدام نموديم. در حين اين عمل صداي برخورد سرنيزه راننده به فلزي در بين خاك شنيده شد. بلافاصله با ضربه‌اي كه به دستش زدم، توجهش را به مين جلب كردم، به آرامي اطراف قوطي را پاك كردم. در كمال تعجب دو عدد كمپوت و كنسرو كه گويا از قبل زير خاك مانده بود جلب توجه مي‌كرد. ناگفته نماند كه به شدت گرسنه بوديم و ظاهراً هيچكدام در اين مورد اظهاري نمي‌كرديم. با يافتن اين كنسرو و كمپوت شامي  بسيار دل انگيز صرف كرديم و نتيجه آن انرژي بود كه از ساعت 8 شب تا 4 صبح توانستيم با رمل و اسطرلاب راهي به سوي مواضع خود يافته و جان به سلامت بريم. شب بعد نسبت به تخليه خودرو نيز اقدام نموديم. بدین ترتیب بود که از آن هنگام سنگری با آنچنان غذای مطبوع هرگز از زوایای پیچیده خاطرم محو نمی شود.

منبع: پژواکی از خاطره ها، روح‌الله سُروري ، 1387، ایران سبز، تهران

 

 

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده