از نوهد تا خرمشهر(14)
جوّ – زمین – دشمن قبل از انتقال من به گردان دژ خرّمشهر ستوان زارعیان با درجه ستوان دومی در گردان خدمت میکرد و فرمانده گروهان دوم گردان دژ بود. او بومی خرّمشهر بود. افراد زیادی از مردم عادّی، کسبه و کارمندان اداری را می­شناخت. اطّلاعات و اخبار زیادی از همه ­میگرفت و خبرهای مهم در خرّمشهر زود به او میرسید. دایی یکی از سربازان وی به نام «شهیدی» که در گروهان او خدمت میکرد،

در یکی از پاسگاه‌های عراق روبه‌روی پاسگاه ایران به خدمت مشغول بود و زارعیان از طریق آن سرباز اطّلاعات جامعی از دایی سرباز کسب می‌کرد و هر خبر و اطّلاعاتی هم که می‌داد درست از آب درمی­آمد و صحیح بود. شرایط زندگی و موقعیّت شهری خرّمشهر طوری بود که بسیاری از خانواده‌های ایرانی با خانواده‌های عراقی در شهرهای نوار مرزی قومیّت و فامیلی نَسَبی و سببی داشتند. یا دختر به عراقی‌ها داده­اند و یا از آنها دختر گرفته‌اند و یا برای انجام کار و پیشه به عراق مسافرت کرده­اند و آنجا ماندگار شده­ بودند. کلّیه اطّلاعات و جابه‌جایی نیروهای عراقی به وسیله این­گونه افراد بازگو می‌شد و به یگان‌های دژ خرّمشهر می‌رسید و متأسّفانه سرگرد زارع که مسئول رکن 2 گردان151 دژ خرّمشهر بود، هیچ­وقت نتوانست از وضعیّت عراقی‌ها اطّلاعاتی به ما، فرماندهان گروهان‌های مستقر در دژ بدهد. با توجّه به آموزش­هایی که من سپری نموده­ام و آموخته­ام رکن دوم ارتش همیشه در مورد «جوّ ـ زمین ـ دشمن» باید اخبار و اطّلاعات را به واحدهای زیر امر خود برساند و سرگرد زارع به عنوان مسئول رکن 2 گردان151 دژ بسیار ضعیف عمل می‌کرد و من هیچ­وقت وی را در داخل گروهان‌های مستقر در دژها ندیدم. او مدّت زیادی بود در گردان خرّمشهر خدمت می‌کرد و همیشه در رفت و آمد بود تا بتواند از لشکر92 زرهی خود را به یکی از واحدهای تهران منتقل نماید.

اخبار و اطّلاعات واحدهای عراقی مستقر در نوار مرزی به وسیله نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خرّمشهر (به فرماندهی جهان‌آرا) به ما می‌رسید و ما همکاری خوبی با آنها داشتیم. جهان‌آرا را قبل از شروع جنگ در پادگان دژ خرّمشهر دیده بودم. در دفتر فرمانده گردان کنار سرگرد چهارمحالی نشسته بود. به دفتر که وارد شدم فرمانده گردان وی را به من معرّفی کرد و گفت ایشان آقای جهان‌آرا هستند، از فرماندهان سپاهی خرّمشهر و به گردان ما آمده­اند و درخواست کمک در آموزش سلاح برای پرسنل خود را دارند. آن روز زمانی بود که من تازه به گردان دژ خرّمشهر آمده بودم و هنوز جنگی در خرّمشهر شروع نشده بود. سروان کبریایی وارد دفتر شد و با من سلام علیک کرد و نشست. رو کرد به سرگرد چهارمحالی و گفت: می­توانیم از گروهان سوم  و جناب سروان ایازی هم استفاده کنیم. بعد از صحبت زیاد و گفتگو به این نتیجه رسیدیم که در مورد خمپاره 120م‌م ، آرپی‌جی7، تفنگ106 و تیربار Mg1A3، کلاس­های آموزشی برای پرسنل زیر امر آقای جهان‌آرا دایر نماییم. از گروهان سوم استوار حجت‌الله کابلی برای آموزش تفنگ106 پیشنهاد شد و برای بقیه سلاح‌ها از گروهان‌های دیگر و ارکان استفاده گردید و کلاس­های آموزشی سلاح به مدّت 15 روز ادامه پیدا کرد و آشنایی من با جهان‌آرا از همان کلاس شروع شد. وقتی اخبار ضدّ و نقیض در مورد نیروهای عراقی به ما می‌رسید، با ستوان زارعیان تصمیم گرفتیم تا جلسه­ای با آقای جهان‌آرا داشته باشیم، تا مسائل امنیّتی و نظامی در دستور کار قرار گیرد. این کار سه روز بعد از اتمام کلاس­های آموزشی در گروهان ستوان زارعیان برقرار شد و تصمیم بر این شد هر گونه اخبار و اطّلاعات جدید از نیروهای عراقی و قاچاقچیان و عناصر ستون سوم عراق که به دست آمد به همدیگر اطّلاع دهیم و گروهان‌های پیاده در دژها هر گونه جابه‌جایی و تغییرات را در نوار مرزی، اعم از ایجاد سنگر، کار با لودر و… به جهان‌آرا اطّلاع دهند و همچنین، توافق کردیم در نوار مرزی از پاسگاه‌های خیّن و مؤمنی، حدود و شلمچه تا دژهای 16 و 18 در نزدیکی میله‌های نوار مرزی گشت برقرار کنیم، تا اصل غافلگیری دشمن را از بین ببریم و مهم­تر از همه هر گونه اتّفاقات نوار مرزی را به وسیله گشت به دست بیاوریم.

یکی از معضلات در منطقه خرّمشهر، گروه­های سیاسی و ضدّ حکومت و دین بود. آنان به هر نحوی که می‌توانستند در تحریک مردم علیه نظام جمهوری اسلامی و ایجاد تفرقه بین مردم تلاش می‌کردند. عدّه‌ای از آنها نیز که جاسوس عراق بودند و با استخبارات عراق همکاری داشتند. در روستای مؤمنی و چند روستای دیگر که تردد به عراق ادامه داشت، ما مجبور بودیم جلو آنها را بگیریم. اغلب آنها اعلام می‌کردند که برای دیدار دخترمان یا عمه، خاله یا دائیمان می­رویم.

در بازگشت، این افراد و بازرسی آنها اغلب با خودشان اسلحه می­آوردند. دو نفر از این افراد را در نوار مرزی دستگیر کردیم؛ یک قبضه اسلحه کلاش همراه خود داشتند. آنان را به وسیله درجه‌داران به رکن 2 گردان تحویل دادیم.

یکی از برنامه­های عراق قبل از جنگ تجهیز مردم و افرادی بود که وابسته به عراق بودند و به آنها سلاح می‌داد تا در مواقع اضطراری از آن استفاده نمایند. حتّی به بعضی از آنها حقوق و پول هم می‌داد.

اوّل شهریور بود که از طرف ستوان زارعیان اخبار و اطّلاعاتی رسید که کلّیه نیروهای عراقی تعویض شده­اند و نیرو و افراد جدیدی به پاسگاه‌ها آمده­اند و در داخل حیاط پاسگاه‌ها اقدام به ایجاد سنگر و پر کردن گونی­ها با شن کرده‌اند. همان ساعت با استوار کابلی و راننده خودم با یک قبضه تفنگ106 از دژ مرکز حرکت کردیم و به واحدهای زیر امر در دژها سرکشی نمودیم. جابه‌جایی عراقی‌ها مشهود بود. تغییرات سطح زمین و کیسه­های شنی و ماسه را در نوار مرزی عراقی‌ها رؤیت نمودیم. اطّلاعات رسیده درست بود و من تذکّرات لازم را به فرماندهان دژها دادم و سپس به دژ مرکز برگشتیم. ساعت 13:00 گزارش مفصّلی از وضعیّت نیروهای عراقی و نقل و انتقالات آنها و تهیّه سنگرهای جدید و آرایش نوار مرزی تهیه کردم و نیز همراه آن، درخواستی برای تجهیزات جدید از جمله خمپاره120م‌م  و تعداد 8 دستگاه جیپ و سه دستگاه بی‌سیم و تعداد 8 عدد باتری بی‌سیم نوشتم و به گردان151 دژ خرّمشهر درپادگان ارسال نمودم. در این شرایط، استوار دورقی از گروهان ارکان برای یک سری کارها به دژ مرکز آمده بود و قرار بود ساعت 4 بعدازظهر به رکن سوم لشکر92 زرهی در اهواز برود. از او خواهش کردم یک نسخه از گزارشم را به لشکر92 زرهی رکن دوم یا سوم تحویل دهد.

من بر خود واجب می‌دانستم به عنوان یک فرمانده در نوار مرزی کلّیه اقدامات انجام شده توسّط عراقی‌ها و تمامی مشاهدات خود را از نیروهای عراقی به مقامات رده بالا گزارش نمایم، ولی متأسّفانه وضعیّت داخل لشکر92 زرهی دست کمی از گردان دژ نبود. به علّت جابه‌جایی پرسنل و نبود مدیریّت صحیح، جواب نامه­های من و گردان را نمی‌داد. به همین منظور، تصمیم گرفتم فردا به لشکر92 زرهی بروم.

طوری حرکت کردم که ساعت 8:30 صبح در رکن سوم لشکر92 زرهی بودم و وضعیّت و موقعیّت واحدها را گزارش دادم و نیز کمبود اوّلیه خودرو برای تفنگ‌های 106 را مطرح کردم. سرانجام پس از کلنجار زیاد و بحث و گفتگو، نتیجه این شد که 4 دستگاه جیپ KM به من تحویل دهند. من درخواست قبضه خمپاره120م‌م را نیز کرده بودم. رئیس رکن سوم خندید و گفت: در سازمان واحدهای شما قبضه خمپاره120م‌م موجود نیست و اسلحه سازمانی شامل شما نمی‌باشد و سربازان و درجه‌داران به آن وارد نیستند. در جواب رئیس رکن سوم گفتم مهم نیست آنها وارد نیستند، من که خود واردم و دوره کار با این اسلحه را نیز سپری کرده­ام و می­توانم پرسنل زیر امر خود را هم آموزش دهم، تا در مواقع حسّاس و حیاتی از این اسلحه استفاده کنیم. با هماهنگی با واحد پشتیبانی، برای 1 قبضه خمپاره120م‌م و یک دستگاه ریو با مهمّات مربوطه خمپاره120م‌م  و تعداد 4 دستگاه جیپ KM از من رسید گرفتند و سپس آن را به من واگذار نمودند و من آنها را از طریق جادّه آبادان به خرّمشهر آوردم.

 

 

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده