دفـاع از خـرمشـهر(11)
سه گفتار از 34 روز دفاع و مقاومت در خرمشهر فصل اول خاطرات سرهنگ آزاده ابوالحسن ایزدجو از روزهای دفاع و سقوط خرمشهر خبر شوم و نحس سقوط خونینشهر روز چهارم آبانماه خونینشهر به تصرف کامل متجاوزین عراقی درآمد و هیچکدام از نیروهای خودی در آنجا باقی نمانده بودند. اگر کسی از مدافعان نتوانسته بود از کارون عبور کند، بالطبع در دست عراقیها گرفتار شد و یا در همان خانههای خالی از سکنه خونینشهر پنهان و مخفی شده بود.

بعد از عبور رزمندگان از رود کارون، فرماندهان ما محل تجمع دانشجویان را در دبیرستان ابراهیمی در محل کوت­شیخ تعیین کردند تا همه در آنجا جمع شوند. این خبر به تک­تک دانشجویان ابلاغ شد تا به یکدیگر اطلاع­رسانی کنند. بعدها بچه­ها می­گفتند تعدادی مجروح و شهید به همراه عده­ای پرسار و امدادگر در بیمارستان مصدق خونین­شهر بجامانده و گرفتار شدند که بعثی­های متجاوز آنجا را تصرف کردند. بعد از آن چه بلایی بر سر آن مظلومان آمد، خدا می‌داند.

هنگام وداع با خونین­شهر، بچه­ها گریان از این طرف کارون به خونین­شهر نگاه می­کردند که پرچم عراق بر بالای ساختمان­های مرتفع به اهتزاز درآمده و خونین­شهر جولانگاه متجاوزین بعثی شده است. خیلی از بچه­ها وعده می­دادند که به زودی شهر را آزاد خواهند کرد. می­گفتند خونین­شهر منتظر بمان، ما برمی­گردیم؛ می­دانیم کوچه و خیابان­هایت قدوم نحس بعثی­های متجاوز را تحمل نخواهد کرد. خونین­شهر! قسم به خون شهیدان مظلومت، ما به زودی انتقام تو را از بعثی­های متجاوز خواهیم گرفت. منتظر بمان، خونین­شهر، منتظر بمان! تو دوباره خرمشهر خواهی شد.

پس از سقوط خونین­شهر، سربازان گردان دژ  در حوالی کافه پاپا تجمع نمودند و چند قبضه تفنگ 106م­م خود را به سمت پل مستقر کردند تا دشمن نتواند از پل به این طرف رودخانه نفوذ کند. البته پل قبلاً آسیب دیده بود و تانک و خودرو نمی­توانستند از آن عبور کنند. با وجود این، پل به شدت محافظت می­شد. ضمن اینکه یک گروهان از گردان153 قوچان که از جزیره آبادان[1] محافظت می­کرد هم در کنار پل سنگر گرفته بود تا متجاوزین قصد عبور از رودخانه را نداشته باشند.

یک هفته­ای از وقایع شوم سقوط خونین­شهر گذشت. به ما دانشجویان ابلاغ شد جهت مراجعت به تهران آماده شویم. ما خیلی از هم­دوره­ای­هایمان را در روزهای مقاومت از دست داده بودیم و از همه مهمتر خود خونین­شهر عزیز هم از دستمان رفته بود. گرچه هیچ­کدام از مدافعان، اعم از ارتشی و سپاهی و نیروهای مردمی در دفاع از شهر کوتاهی و قصور نکرده بودند، ولی با وجود این، همه احساس شرمندگی و گناه می­کردیم. هیچ­کس دل و دماغ برگشتن به تهران را نداشت. خبر بازگشت به تهران هیچ­کس را خوشحال نکرد، زیرا با خاطره بسیار بدی جبهه جنگ را ترک می­کردیم.

پایان مأموریت دانشجویان

همان­طور که قبلاً گفتم، ما سه سال در دانشکده افسری دوره دیده بودیم تا افسر شویم و درجه ستوان­دومی را بر شانه­هایمان نصب کنند. قرار بود جشن فارغ­التحصیلی ما روز دوم مهرماه باشد که با شروع جنگ عراق علیه ایران، همه برنامه­های بهم خورد. حال بعد از حدود 50 روز به تهران برمی­گشتیم تا مراسم فارغ­التحصیلی و نه جشن فارغ­التحصیلی را برگزار کنیم و سپس به دوره تخصصی رسته مربوطه اعزام شویم. قبل از شروع جنگ، رسته تخصصی من سررشته­داری تعیین شده بود که باید برای طی دوره به تبریز می­رفتم، اما پس از مراجعت از جبهه، رسته من تغییر کرد که بر حسب نیاز عملیاتی رسته رزمی را انتخاب نمودم

 

منبع: دفـاع از خـرمشـهر ، کریمی، قاسم ، 1395، ایران سبز، تهران.

 


[1]. جزیره آبادان بین رودخانه­های بهمن­شیر، کارون و اروند محصور است.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده