دفـاع از خـرمشـهر(10)
سه گفتار از 34 روز دفاع و مقاومت در خرمشهر فصل اول خاطرات سرهنگ آزاده ابوالحسن ایزدجو از روزهای دفاع و سقوط خرمشهر همکاری مردم خرمشهر با مدافعان سقوط مجدد پادگان دژ، تبدیل خرمشهر به خونین­شهر روز 24 مهر یکی از سخت­ترین روزهای مقاومت در خرمشهر بود. روزی بود که بار دیگر پادگان دژ به اشغال دشمن درآمد، روزی بود که سرگرد تهمتن جانشین گردان ما به همراه سه نفر از دانشجویان به نام­های تقوی، نوری، محرابی در نزدیکی پل خرمشهر به شهادت رسیدند و خون پاکشان سنگ­فرش خیابان­ها شد.

. تلفات و ضایعات ما در آن روزها بسیار بالا بود. دانشجو خدابنده به همراه تعداد دیگری شهید شدند. تعدادی از دانشجویان هم مجروح شدند. راهواره هم روزهای بعد شهید شد و به لقاءالله پیوست. 24 مهر آن­قدر تلفات و ضایعات مدافعان زیاد شده بود که اعلام شد خرمشهر خونین­شهر شده و دستور ترک شهر را دادند. آن روز بیشتر نقاط شهر در دست عراقی­ها بود وحتی آنها به پل رودخانه کارون هم رسیدند.

آن روز عراقی­ها قسمتی از پل خرمشهر را تخریب کردند و راه تدارکاتی ما با مشکل مواجه شد. آن روز شکل و ماهیت جنگ تغییر کرد و در همه زمینه­ها برتری نظامی با دشمن بود. با وجودی که دستور داده بودند مدافعان شهر را ترک کنند و به طرف رودخانه کارون بروند، اما هیچ­کس دلش نمی­خواست و تمایل نداشت خونین­شهر را رها کند، ظاهراً هیچ­کس نرفت.

روزهای 26 و 27 مهرماه اوضاع خونین­شهر بسیار وخیم بود، به طوری که حدود 200  پیکر پاک شهدا جلو مسجد جامع روی زمین مانده بود و وسیله­ای پیدا نمی­شد تا آنها را از خونین­شهر خارج کنند.

روز 28 مهرماه مصادف با عید قربان بود، خونین­شهر قربانگاه شده بود. با وجودی که عراقی­ها چند بار موفق شدند به فلکه فرمانداری برسند و پرچم خود را بالای ساختمان فرمانداری به اهتزاز درآورند، اما مدافعان اندک ما همچنان از شهر دفاع می­کردند و قصد عقب‌نشینی نداشتند. ما دو بار پرچم بعثی­ها را از اماکن دولتی به زیر کشیدیم و آتش زدیم. در حالی که تمام شهر در دست دشمن بود، اما مسجد جامع همچنان در دست بچه­های خودی بود و هیچ­کس تمایل نداشت آن مکان مقدس را ترک نماید.

شایعه سقوط تمام شهر

روزهای آخر اطراف پل و مناطق جنوبی رودخانه کارون به شدت بمباران می­شد تا نیروهای کمکی از سمت آبادان به خونین­شهر وارد نشود. اواخر مهر و اوایل آبان­ماه برای مدافعان خونین‌شهر ایام شوم و نامیمونی بود، تعدادی از بچه­های خسته و مجروح به اسارت دشمن درآمدند و عده­ای مفقود شدند. خیلی از بچه­ها یگان مربوطه را گم کرده بودند و فرماندهان هم از سرنوشت آنان اطلاعی نداشتند. شاید عده­ای از همان مدافعان از بالا و زیر پل به آن طرف کارون رفتند و گروهی همچنان در مسجد جامع و امکان دیگر به سر می­بردند. در واقع، در آن آشفته بازار جنگ، کنترل و آمارگیری رزمندگان خیلی مشکل بود.

از دیگران می­شنیدم که رادیو محلی آبادان بچه­ها را به مقاومت بیشتری دعوت می­نماید تا شهر سقوط نکند. در تمام روزهای مقاومت، رادیو آبادان برای رزمندگان پیامهای دلگرم­کننده­­ای می­فرستاد، ولی روزهای آخر کار از کار گذشته بود و مهمات به دست بچه­ها نمی­رسید. آب و برق شهر قطع شده و سردخانه­ها از کار افتاده بودند. پراکنده بودن اجساد پک شهدا و مجروحین و فقدان وسیله ترابری کار تخلیه و انتقال آن عزیزان را با مشکل جدی مواجه می­کرد، این امر باعث تضعیف روحیه بقیه بچه­ها می­شد.

دو هفته­ای بود که ما حمام نرفته بودیم، در حالی که آب آشامیدنی به سختی پیدا می­شد دوش گرفتن واقعاً ممکن نبود.

روز 30 مهرماه دشمن تا 500 متری مسجد جامع جلو آمده بود و به راحتی با خمپاره­انداز 60م­م ساکنین مسجد و اطراف آن را می­زد، اما مدافعان، که تعدادشان اندک بود، با شدت و قدرت تمام از آن مکان دفاع می­کردند و به هیچ عنوان نمی­خواستند آنجا را ترک کنند. در همان گیر و دار شنیدم فرمانده لشکر عراقی یک ضرب­الاجل 48 ساعته تعیین کرده تا متجاوزین بعثی کار خونین­شهر را یکسره کنند.

شهر خرم و زیبای خرمشهر که زمانی یکی از بنادر مهم تفریحی و تجاری ایران محسوب می­شد، در آن روزها به ویرانه و مخروبه­ای تبدیل شده بود و هیچ جای سالمی نداشت. در و دیوار ساختمان­های شهر هزاران گلوله و ترکش را در خود جای داده بود، اکثر درختان خرما بر اثر شلیک توپخانه و تانک سر نداشتند و به دو نیم شده بودند. بوی باروت و دود و خاک  چنان فضای شهر را پر کرده بود که در واقع نفس کشیدن را مشکل می­کرد. خرمشهر به خونین­شهر تبدیل شده بود.

روز اول آبان بار دیگر ساختمان فرمانداری به دست دشمن افتاد و پرچم عراق بر بلندای آن به اهتزار درآمد، ولی هنگامی که آفتاب آخرین اشعه خود را از خونین­شهر مظلوم برچید و تاریکی شب همه­جا را فراگرفت، بار دیگر مدافعان خونین­شهر آخرین یورش شبانه خود را اجرا کردند و در نبردی سخت و دشوار، قسمتی از ساحل رودخانه کارون در نزدیکی پل را از چنگال بعثی­های متجاوز درآوردند. اما افسوس که این پیروزی دوام چندانی نداشت و با روشن شدن روز، در سوم آبان­ماه، تمام رشته­های ما پنبه شد! تمام شهر، از جمله مسجد جامع، مرکز و کانون فرماندهی، سقوط کرد و به دست دشمن افتاد. آن موقع بود که آخرین مدافعان خونین­شهر با دلی خونین در و دیوار مسجد را بوسیدند و با شرمندگی آن مکان مقدس را ترک کرده و به طرف پل رفتند. در شب سوم بود که من و تعدادی دانشجو در حدود 10 تا 15 نفر، شبانه از زیر پل و از درون لوله­ها به آن طرف رودخانه رفتیم تا به بقیه بچه­ها، که قبلاً از رودخانه عبور کرده بودند، ملحق شویم. شب سخت و بدی بود. از نیروهای دیگر هم، مانند سربازان گردان دژ ، تکاوران دریایی، نیروهای مردمی به فرماندهی برادر جهان‌آرا، آن شب از پل و یا با وسیله دیگری از رودخانه عبور کردند و به بچه­های کوت­شیخ[1] در محل کافه­پاپا پیوستند.

بعدها شنیدم تعداد شهدای دانشجو بیش از 70 نفر بود. به نقل از ناخدا صمدی، فرمانده تکاوران دریایی، تعداد شهدای آن یگان متجاوز از 100 نفر بود. از تعداد شهدای سایر یگان­ها و نیروهای مردمی اطلاعی ندارم، ولی مطمئن هستم تلفات نیروهای مردمی و مردم ساکن خونین­شهر بسیار زیاد بود.

 

منبع: دفـاع از خـرمشـهر ، کریمی، قاسم ، 1395، ایران سبز، تهران.

 


[1]. کوت­شیخ یکی از محله­های خرمشهر جنوبی در جزیره آبادان است.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده