از نوهد تا خرمشهر(9)
اواسط مرداد ماه نقل و انتقالات عراقیها بیشتر شده بود و من تحرّک آنها را میدیدم. اخبار و اطّلاعات رسیده به دژها از تغییرات و دگرگونی در نوار مرزی توسّط عراقیها حاکی بود و این رفتار و اعمال در آخر ماه مرداد بیشتر شد، به طوری که اغلب پرسنل پاسگاههای عراقی عوض شدند و نفرات جدید با سلاحهای جدید و ادوات دیگر آمده بودند.

در مرداد 58، وقتی با واحدم در دژها مستقر بودم شاهد جابه‌جایی و نقل و انتقالات زیادی در نوار مرزی از طرف کشور عراق بودم و مرتّب وضعیّت این نقل و انتقالات گزارش می‌شد. اواسط مرداد ماه نقل و انتقالات عراقی‌ها بیشتر شده بود و من تحرّک آنها را می‌دیدم. اخبار و اطّلاعات رسیده به دژها از تغییرات و دگرگونی در نوار مرزی توسّط عراقی‌ها حاکی بود و این رفتار و اعمال در آخر ماه مرداد بیشتر شد، به طوری که اغلب پرسنل پاسگاه‌های عراقی عوض شدند و نفرات جدید با سلاح‌های جدید و ادوات دیگر آمده بودند.

اواخر مرداد ماه 59 وقتی از نوار مرزی به پادگان دژ آمدم تا واحد من در احتیاط قرار گیرد و پرسنل برای استراحت 48 ساعته بروند، در دفتر سرگرد چهارمحالی به 6 نفر دانشجو برخوردم که دوره آموزشی افسری را به پایان رسانده بودند و لباس‌های دانشجویی به تن داشتند و نوارهای زردرنگ در کنار شلوار کارشان مشاهده می‌شد و سردوشی دانشجویی هنوز روی شانه آنها وجود داشت. آنها به احترام از پشت میز بلند شدند. با آنها دست دادم و خیر مقدم گفتم. آنها درجه‌دارانی بودند که موفّق شده بودند در یگان‌های خود دیپلم بگیرند و وارد دوره شش ماهه افسری شوند، که بعد از اتمام دوره به درجه ستوان‌سومی مفتخر شوند و در واحدهای ارتش خدمت کنند. این دانشجویان که قرار بود هفته آینده درجه آنها ابلاغ شود و به درجه ستوان سومی مفتخر شوند، عبارت بودند از:

1- ستوان سوم جواد رختدار

2- ستوان سوم اسدالله افضلی

3- ستوان سوم علی بالاقمری

4- ستوان سوم داود مرتضوی

5- ستوان سوم محمّد انصاری

6- ستوان سوم گلبو

سرگرد چهارمحالی آنها را به صورت زیر به گروهان‌ها و ارکان تقسیم نمود:

  • ستوان جواد رختدار را به گروهان من، گروهان سوم داد.
  • ستوان افضلی را به گروهان دوم داد.
  • ستوان علی بالاقمری را به رکن یکم گردان داد.

در آن زمان، رکن یکم افسر نداشت و یک درجه‌دار با درجه استواری، امور اداری رکن یکم را به عهده داشت.

از آن تاریخ، ستوان علی بالاقمری در رکن یکم گردان دژ انجام وظیفه می‌کرد و به علّت ناراحتی پایی که داشت، اغلب در ستاد کفش کتانی یا دمپایی می‌پوشید و می‌گفت: پوتین پایم را اذیّت می‌کند.

  • ستوان مرتضوی که رسته مخابرات داشت را به گروهان ارکان واحد مخابرات دادند تا وضعیّت مخابرات گردان را ساماندهی کند.

همه افسران به واحدهای انتخابی رفتند. من نیز ستوان سوم جواد رختدار را به گروهان سوم بردم و وی را به عنوان معاون گروهان به درجه‌داران و افسران و سربازان معرّفی کردم. احساس کردم یک همرزم و یک همسنگر به گروهانم اضافه شده است و من می‌توانم بخشی از کارهای گروهان را به وی واگذار نمایم. جواد رختدار از درجه‌داران گارد بود و تجربه زیاد در کنترل و هدایت سربازان داشت و سال‌های زیادی از خدمت خود را با سربازان گذرانده بود و می‌دانست از یک سرباز در کجا و چگونه استفاده کند. او به عنوان معاون گروهان، کمک بزرگی در هدایت، کنترل و آموزش سربازان گروهان به من نمود.

در آخر مرداد ماه، برای انجام کاری به اهواز رفتم. در لشکر92 زرهی، تعداد 36 نفر سرباز سهمیه به گردان واگذار کرده بودند. استوار دورقی این خبر را به من داد و گفت در صورت امکان آنها را تحویل بگیریم و به گردان ببریم. در آمد و شد بودم تا آن 36 سرباز را تحویل بگیرم. به 12 سرباز که در سالن ستاد بودند برخورد کردم. در مورد وضعیّت آنان از رکن یکم پرسیدم. یکی از درجه‌داران رکن یکم گفت: اینها سربازانی هستند که دوره ناقصی دیده‌اند و همه از زیر کار دَررو و دارای پرونده بدی هستند. همگی هم از بچّه‌های جنوب تهران، یعنی نازی‌آباد، خانی‌آباد و… هستند. می‌خواهیم آنها را به مرکز آموزش عودت دهیم. با شنیدن این موضوع به رکن یکم مراجعه و درخواست آن سربازان را از رکن یکم کردم. سرهنگ شکوهی‌فر گفت: آنها کلّ واحدهای گردان دژ را خراب خواهند کرد. بی‌انضباط و از زیر کار دَررو هستند. گفتم من آنها را تربیت می‌کنم و مایلم آنها را به گردان ما بدهید. با هر وضعیّتی که بود آن 12 نفر سرباز را گرفتم و همراه بقیه سربازان دیگر آنها را جلو درب ستاد گردان پیاده کردم. سرگرد چهارمحالی بسیار خوشحال شد که سهمیه سربازی گردان دژ را گرفته‌ام و آورده‌ام. همه آن سربازان را بین گروهان‌ها تقسیم کرد. من آن 12 سرباز بی‌انضباط را با 4 سرباز دیگر گرفتم و همه را به گروهان آوردم.

آن 12 نفر سرباز بی‌انضباط را جلو درب آسایشگاه گروهان جمع کردم و سؤالاتی از آنها پرسیدم. اعلام کردند که ما در مرکز آموزش چیزی یاد نگرفته‌ایم و حتّی اسلحه به دست نگرفته‌ایم و با باتوم نگهبانی داده‌ایم و چون همه خانواده‌های ما تهران هستند اغلب از پادگان فرار می‌کردیم و هیچ‌کداممان پرونده خوبی نداریم. با آنها صحبت کردم و گفتم خواستن توانستن است، اگر دوست داشته باشید اینجا همه چیز به شما یاد خواهیم داد و شما را با همه اسلحه‌ها آشنا می‌کنیم.

سربازان قبول کردند و قول دادند همه چیز را یاد بگیرند. به همین منظور، آنها را در سه گروه چهار نفری با تعدادی سرباز که در آموزش ضعیف بودند تعیین کردیم و ستوان رختدار و استوار کابلی و دو نفر دیگر از درجه‌داران آموزش آنها را شروع کردند. بعد از دو هفته آنها از سربازان ورزیده گروهان بودند و آن ماه آمار گروهانم به 193 نفر رسید. خوشحال بودم که کم‌کم پرسنل سربازی گروهانم اضافه می‌شود و من می‌توانم بهتر در دژهای نوار مرزی مستقر شوم و محافظت و نگهداری از نوار مرزی را انجام دهم.

من و جیپ میول فرماندهی

 

من در نوار مرزی

1- سرگرد غلامعلی مصدّق

2- سروان جعفر ایازی

3- ستوان‌دوم وظیفه سیّد علی‌اصغر موسوی

4- ستوان‌دوم وظیفه علی‌اکبر بابایی

5- استوار دوم علی‌اصغر اتابکی

 

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده