سه گفتار از 34 روز دفاع و مقاومت در خرمشهر فصل اول خاطرات سرهنگ آزاده ابوالحسن ایزدجو از روزهای دفاع و سقوط خرمشهر همکاری مردم خرمشهر با مدافعان ما دانشجویان از طرف پل نو و از سمت دوربند یک خط پدافندی محکم داشتیم و مقاومت جانانه­ای می­کردیم.

ضمن اینکه نهر عرایض که از اروندرود منشعب می­شود و تا روستای عرایض به طول تقریبی 3 کیلومتر ادامه دارد، مانع طبیعی مناسبی بود و کمک بزرگی برای ما محسوب می­شد که دشمن به سهولت نتواند از نهر عرایض بگذرد. یعنی عراقی­ها بدون استفاده از پل نو نمی­توانستند تانک و خودروهای خود را از نهر عرایض عبور دهند. از سمت غرب خرمشهر، فقط پل نو معبر نفوذی دشمن بود که آنجا را به شدت کنترل می­کردیم. در حقیقت، آن پل چند بار دست به دست شد، تا در نهایت در تاریخ 15 مهرماه دشمن کاملاً به پل مسلط شد و قدم به قدم به داخل شهر پیشروی کرد. از روزی که عراقی­ها ابتکار عمل را از آن سمت به دست گرفتند، جنگ خانه به خانه ادامه داشت و روز به روز جلوتر می­آمدند. خیلی از خانه­ها هنوز تخلیه نشده بود و صاحبان آن در همان درگیری و جنگ زندگی می­کردند. بعضی از خانواده­ها واقعاً از حضور ما خوشحال بودند و به عناوین مختلف به ما کمک می­کردند، به ما غذا و آب یخ می­دادند و سایر مایحتاج ما را فراهم می­کردند. کسانی که موافق ما بودند، در امور جنگ نیز به ما یاری می‌رساندند و اجازه می­دادند از پشت­بام منزلشان برای دفاع از شهر و مبارزه با عراقی­ها استفاده کنیم. زمانی که خانه به خانه با دشمن درگیر بودیم، خیلی از همان مردم باوفا، ما را در کوچه­ پس­کوچه­های محل و استفاده از پشت­بام همسایه­ها راهنمایی می­کردند. به خاطر دارم خواهری محجبه و باایمان، در حالی که لباس عربی بلندی به تن داشت، مانند سایر مدافعان کوکتل مولوتف به سمت عراقی­ها پرتاب می­کرد؛ می­توان گفت ایشان نسبت به یک رزمنده مرد هیچ کم و کسری نداشت و پا به پای ما در دفاع شهری شرکت می­کرد. شاید یکی از همان خواهران سیده زهرا حسینی، مؤلف کتاب دا[1]، باشد. در روزهای مقاومت، خیلی از مردان و زنان خرمشهری به خوبی یاد گرفته بودند که چطور کوکتل مولوتف درست کنند و چطور از آن استفاده کنند.

قبل از اینکه ما از حاشیه نهر عرایض عقب­نشینی کنیم، مواضع پدافندی ما در داخل نخلستان­ها و نیزارها در حواشی نهر عرایض بود. همانجا خانواده­ای در مجاورت ما زندگی می­کرد که چند رأس گاو و گوسفند و تعدادی مرغ و مرغابی داشتند. یکی از گاویشان ترکش خورده بود و به سختی راه می­رفت، ولی زنده مانده بود. آنها بیشتر اوقات به ما دانشجویان ماست و شیر و تخم­مرغ می­دادند و ما هم پول آن را پرداخت می­کردیم، اما آنها از گرفتن آن امتناع می­کردند. می­گفتند شما مهمان ما هستید، اینها قابل شما را ندارد. با خواهش و تمنا از آنها می­خواستیم تقاضای ما را قبول کنند. بعضی اوقات پدر خانواده از ما می­پرسید اگر عراقی­ها به اینجا برسند ما باید چه کار کنیم؟ ما که جایی نداریم برویم، تمام زندگی ما همین­جاست و همین مال و حَشمی که می­بینید همه سرمایه زندگی ماست. امور زندگی ما از این گاو و گوسفندها می­گذرد. چند روز بعد هنگامی که عراقی­ها حمله کردند و ما به ناچار عقب­نشینی کردیم، از سرنوشت آن خانواده اطلاعی به دست نیاوردیم که عاقبت آنجا را ترک کردند یا همان­جا ماندند.

خانواده­هایی هم در خرمشهر زندگی می­کردند که از حضور ما چندان دل خوشی نداشتند و حتی آب خوردن هم به ما نمی­دادند و هیچ نوع همکاری با ما نمی­کردند. بعضی از آنان اظهار داشتند که عراقی و ایرانی برای ما فرقی نمی­کند. شاید آنها بیایند وضع ما بهتر شود. این معدود خانواده­ها همان­هایی بودند که برای دشمن خبرچینی می­کردند و با ستون پنجم دشمن همکاری داشتند. گرچه آنها به صراحت نمی­گفتند ما عراقی­ها را دوست داریم، اما از ظاهر کارهایشان مشخص بود که با آنها هستند و سایه ما را با تیر می­زنند.

 

منبع: دفـاع از خـرمشـهر ، کریمی، قاسم ، 1395، ایران سبز، تهران.

 

 


[1]. کتاب دا یکی از کتاب­های پرفروش است که نویسنده آن در خرمشهر حضور داشته است و از جنایات صدامی می‌گوید.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده