دفـاع از خـرمشـهر(7)
سه گفتار از 34 روز دفاع و مقاومت در خرمشهر فصل اول خاطرات سرهنگ آزاده ابوالحسن ایزدجو از روزهای دفاع و سقوط خرمشهر سقوط پادگان دژ[1] هفدهم مهرماه عراقی­ها از سمت پلیسراه حمله همه­جانبه­ای را به پادگان دژ آغاز کردند. این پادگان محل اسکان و استقرار گردان151 لشکر92 زرهی اهواز بود که پرسنل آن از ماه­ها قبل در مرز شلمچه با دشمن درگیری داشتند. بیش از دو هفته از شروع رسمی جنگ میگذشت. عراقی­ها بعد از اینکه از مرز عبور کردند، حدود 17 کیلومتر از غرب به طرف خرمشهر پیشروی داشتند. روز هفدهم مهر موفق شدند پادگان را به اشغال خود درآورند. پادگان دژ تنها مرکز نظامی خرمشهر محسوب می­شد و منازل سازمانی پرسنل گردان دژ در آن قرار داشت. تا چند روز قبل، خانواده­های رزمندگان گردان دژ در آنجا زندگی می­کردند که با شروع جنگ، اغلب آنان وسایل زندگی­شان را از خرمشهر جمع کردند و بردند. بعضی از آنان حتی فرصت نکرده بودند در این مورد اقدامی انجام دهند و وسایلشان همچنان در منازل سازمانی باقی ماند، تا وقتی که پادگان به اشغال بعثی­ها درآمد.

خبر سقوط پادگان برای همه ما، به خصوص برای آنان که قبلاً در آنجا زندگی می­کردند، واقعاً تکان­دهنده بود و در روحیه نظامی­ها تأثیر بدی داشت. دشمن بعد از اینکه پادگان را تصرف کرد، جنایات بسیاری مرتکب شد. آنها بر تن مجروحان و پیکر شهدا هم ترحم نکردند و با تانک از روی بدن آنها گذشتند و پیکر آن عزیزان مثل گوشت چرخ­کرده شده بود. بعد از این جنایت هولناک، آنها به سراغ منازل سازمانی پرسنل رفتند و آنها را خراب کردند و به آتش کشیدند. در آن وضعیت، ما دانشجویان نمی­توانستیم منطقه دوربند و پل نو را رها کنیم و به کمک پادگان دژ برویم، چون ما یک خط پدافندی منظم و مستحکم درست کرده بودیم که دشمن متجاوز نتواند از آن منطقه به داخل شهر نفوذ کند.

آزادی پادگان دژ بعد از دو روز

خبر سقوط پادگان خیلی سریع به تمام شهر رسید و از گوشه و کنار خرمشهر نیروهای کمکی به طرف پادگان به راه افتادند. تکاوران دریایی و نیروهای مردمی برادر پاسدار جهان‌آرا و عشایر لرستان و خود رزمندگان گردان151 دژ از کسانی بودند که برای خون­خواهی پرسنل پادگان دژ به آن مکان حمله کردند. ایرانی­ها در پاتک، چنان ضربه­ای به دشمن بعثی وارد کردند که جواب جنایت روز قبل خود را گرفتند. کسانی که در آزادسازی پادگان شرکت داشتند، برای ما تعریف می­کردند و می­گفتند هنگام بازپس­گیری پادگان دژ عده زیادی از بعثی­ها در همان مکان به درک واصل شدند و ده­ها دستگاه تانک و نفربر ساعت­ها در آتش می­سوخت. کمتر از 24 ساعت پادگان آزاد شد و بعثی­های مهاجم تا پشت سیل­بند شمال شهر عقب­نشینی کردند.

از روزهایی که من در خرمشهر بودم، خاطرات زیادی برایم مانده. اما به مروز زمان و با گذشت بیش از سی سال از آن دوران، اکنون نمی­توانم همه جزئیات را به خاطر بیاورم. اما در خاطرم هست که روزی در مدرسه دریابد رسایی، که آن روزگار مقر سپاه خرمشهر بود، انفجار عجیبی رخ داد. بعدها فهمیدیم آن محل بر اثر بمباران هواپیمای دشمن تخریب و منفجر شده است. هنگام بازدید از محل، دست و پای قطع­شده زیادی مشاهده می­شد که لابلای آجرها بود و یادآوری آن واقعاً متأثرکننده است. در حوالی مسجد جامع به طرف کارون و نزدیک خیابان فردوسی ساختمان یک بانک بود که خواهران خرمشهری در محوطه آن برای رزمندگان آشپزی می­کردند. در مکان­های دیگر هم، خواهران گمنام مهمات زنگ­زده را تمیز و خشاب­های خالی را پر می­کردند تا رزمندگان از آنها استفاده کنند. در آن روزگار، بیمارستان مصدق که نزدیک فلکه فرمانداری به طرف کارون بود، مملو از شهدا و مجروحینی بود که تعدادشان بسیار زیاد بود.

یک بار هواپیمای دشمن را دیدم که برای بمباران پل خرمشهر چندین بمب را از ارتفاع بالا رها کرد، ولی خوشبختانه آسیبی به پل نرسید، اما در عوض، همان بمب­ها در داخل رودخانه کارون فرود آمد که بر اثر انفجارشان، آب به طرف آسمان فواره زد و ماهی­های بی­گناه هم همراه با فواره بالا می­آمدند. گاه صدای انفجار بمب­ها به قدری شدید و وحشتناک بود که زمین مانند زلزله­ای 7 ریشتری زیر پایمان می­لرزید. جنگ خانمان­سوز صدام علاوه بر اینکه انسان­های بی‌گناه شهرهای مرزی را آواره و دربه­در بیابان­ها کرده بود، آسایش و آرامش حیوانات را هم گرفته بود. با هر صدای انفجاری، سگ­ها و گربه­های خانگی بی­هدف به این طرف و آن طرف می‌دویدند و سرگردان می­شدند. حیوانات زبان­بسته دیگر، مثل گاو و گاومیش و گوسفندها هم به طریق ترس و خوف داشتند که به راحتی می­شد پی برد که آنان هم به دنبال جای امن و ساکتی هستند.

من بعد از پایان جنگ هشت ساله به اسارت دشمن درآمدم و دو سال تمام در زندان بعثی­ها بسر بردم. از این بابت روح و روانم آزرده و حافظه­ام ضعیف شد و آن طور که باید و شاید، ذهنم یاری نمی­کند که همه ماجراهای آن دوران را به خاطر بیاورم. علی­ای­حال، آنچه به خاطرم برسد بازگو می­کنم، اما موضوعی که هیچ­وقت از ذهنم پاک نمی­شود، عدم توازن قوا بود. در شرایطی که لشکر سوم زرهی عراق با صدها دستگاه تانک به خرمشهر هجوم آورده بود، ولی من بیش از دو دستگاه تانک خودی را در آنجا ندیدم که آنها هم در روزهای بعد از کار افتادند. در حالی که ده­ها قبضه توپ عراقی از سمت شلمچه، خرمشهر را گلوله­باران می­کردند، حتی یک قبضه توپ هم از نیروهای خودی در خرمشهر مشاهده نمی­شد.

بیشترین خاطرات من در روزهای مقاومت با شهید راهواره بود. ایشان یکی از دوستان صمیمی من به حساب می­آمد. ما تمام ایام با هم بودیم و کمتر از یکدیگر جدا می­شدیم. شب­ها که برای سرکشی نگهبان­ها می­رفتیم، هنگام غذا خوردن، زمان استراحت، زمانی که می‌جنگیدیم، همیشه با هم بودیم. ما بیشتر شب­ها بالای منبع آب می­رفتیم و از آنجا مواضع عراقی­ها را نگاه می­کردیم و در آن محل با هم می­گفتیم که اگر توپخانه برایمان برسد، چگونه دیده­بانی کنیم و چطور مواضع دشمن را هدف قرار دهیم، اما افسوس که در مدت 34 روز مقاومت، هیچ­وقت توپخانه­ای ندیدیم که وارد خرمشهر شود و تا روزهای آخر که خرمشهر سقوط کرد، این آرزو در دل ما باقی ماند.

ما از همان بالای منبع آب، گمرک خرمشهر را تماشا می­کردیم که صدها دستگاه از انواع خودرو مانند تویوتا، بلیزر، جیپ شهباز و… وجود داشت که بعدها به یغما رفت. فرماندهان ما در همان روزهای اول که وارد خرمشهر شدیم، 5 دستگاه خودرو از محل گمرک برداشته بودند و برای کارهای ضروری جنگ استفاده می­کردند. در حالی که در گمرک خرمشهر قریب به 5000 دستگاه خودرو وارداتی وجود داشت که هیچ­کس حق برداشتن آنها رانداشت. متأسفانه روزهای بعد که گمرک به دست دشمن افتاد، عراقی­ها همه آن اجناس و خودروها را بردند. ما خودمان شاهد و ناظر بودیم. عراقی­ها خودروها را بار تریلی می­کردند و به عراق منتقل می­کردند، در حالی که از طرف ما هیچ کاری برنمی­آمد.

در محوطه گمرک، علاوه بر خودرو، صدها قلم از اجناس وارداتی دیگر مانند قطعات کارخانه، ادوات کشاورزی، موتوربرق و موتورجوش، موتورسیکلت، انواع وسایل منزل، هزاران تُن برنج و… وجود داشت و بعضی از همان اقلام، مثل فرش و پسته صادراتی بودند که عراقی­ها همه آنها را یا برداشتند و بردند و یا بر اثر آتش جنگ سوختند و از بین رفتند. راهواره همیشه به من می­گفت: حسن! خیلی دلم می­خواهد ما تانک و توپ زیادی داشتیم و نیروهای زیادی در اختیارمان بود و دمار از روزگار عراقی­ا درمی­آوردیم. با این وصف، او هیچ­وقت ناامید نبود و همیشه می­گفت ما پیروز می­شویم. سرانجام برنده جنگ ما هستیم. می­گفت هرکجا گیر افتادی به من اطلاع بده، سریع به کمکت می­آیم. او اراده خوبی داشت و در کارهایش مصمم بود. می­گفت ما باید برای سربازانمان الگو و نمونه باشیم. باید به سربازها روحیه بدهیم. از اینکه خرمشهر آن وضع را داشت خیلی ناراحت بود و غصه می­خورد، اما به روی خود نمی­آورد. من با روحیات او کاملاً آشنا بودم، زیرا سه سال تمام در دانشکده با هم داخل یک گروهان و یک آسایشگاه بودیم و شبانه­روز کنار هم زندگی کرده بودیم.

 

منبع: دفـاع از خـرمشـهر ، کریمی، قاسم ، 1395، ایران سبز، تهران.

 

 


[1]. پادگان دژ مربوط به لشکر92 زرهی اهواز که گردان151 در آن مستقر بود، می­باشد.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده