دفـاع از خـرمشـهر(6)
سه گفتار از 34 روز دفاع و مقاومت در خرمشهر فصل اول خاطرات سرهنگ آزاده ابوالحسن ایزدجو از روزهای دفاع و سقوط خرمشهر تک شبانه به قلب دشمن ما دانشجویان بسیاری از شبها به صورت نفوذی به قلب عراقیها حمله میکردیم و ضربات محکمی به آنان وارد میآوردیم.

شبی من به همراه دانشجو راهواره و رادمنش با گروه­های تحت امرمان، حدود 30 نفر، تصمیم گرفتیم گشتی رزمی به سمت دشمن داشته باشیم. آن موقع هنوز نیروهای دشمن از نهر عرایض عبور نکرده بودند و پل نو کنترل­شده بود و هیچ­کدام از طرفین متخاصم نمی­توانستند از روی آن پل بگذرند. بالاتر از پل نو و حوالی روسای عرایض پل کوچک فلزی وجود داشت که قبل از جنگ مردم محلی برای کارهای روزمره از آن استفاده می­کردند. آن پل در اختیار نیروهای خودی بود. ما آن شب همین معبر کوچک را برای عبور انتخاب کردیم. قبل از اعزام به بچه­هایی که پست و نگهبانی ثابت داشتند سفارشات لازم را کردیم و در دل شب به سمت دشمن حرکت کردیم. شب از نیمه گذشته بود، اکثر عراقی­ها در خواب غفلت بودند. وقتی ما کاملاً به مواضع عراقی­ها نزدیک شدیم، ناگهان یک گلوله منور[1] خمپاره بالای سرمان روشن شد. بلافاصله همه بچه­ها زمین­گیر شدند. با روشنایی منور، تعدادی از عراقی­ها متوجه حضور ما شدند. ابتدا کالیبرهای کوچک دشمن شروع کردند و به دنبال آن منورهای زیادی در آسمان منطقه روشن شد. تانک­ها و توپخانه­ها هم شروع کردند. بچه­های آر.پی.جی­زن از روشنایی ایجادشده به نحو مطلوبی استفاده کردند و سه الی چهار دستگاه تانک دشمن در همان لحظات اول، مورد اصابت موشک­انداز آر.پی.جی7 قرار گرفت و منهدم شد. جنگ سختی بین ما و عراقی‌ها درگرفت و رعب و وحشت زیادی به سپاه دشمن افتاد، مثل اینکه گرگ به گله زده باشد، عراقی‌های مزدور هراسان و شتاب­زده به این طرف و آن طرف می­دویدند و فریاد می­زدند. آنها به زبان عربی داد و قال می­کردند و ما نمی­فهمیدیم آن بزدلان چه می­گویند. زد و خورد ما حدود نیم ساعت ادامه داشت تا اینکه راهواره گفت «حسن برگردیم، نیروهای ما کم هستند، دشمن بچه­های ما را اسیر می­کند.» در همان حال که درگیری­ها زیاد بود، چند نفر از بچه­های خودمان مجروح شدند. زیرپوش­هایمان را پاره کردیم تا زخم سربازان مجروح را ببندیم. کم­کم به طرف عقب برگشتیم. خیلی از همراهانمان در مسیر برگشت پراکنده شدند و ما آنها را گم کردیم. تعدادی هم در گِل فرو رفتند که به سختی نجاتشان دادیم. چند نفری با شنا کردن از نهر عرایض گذشتند و خود را به محل تجمع رساندند.

سرکشی شبانه از سربازان

من به عنوان فرمانده گروه، شب­ها از پست­های نگهبانی سرکشی می­کردم تا سربازان را به وظایف واقعی خود واقف نمایم و همچنین از روحیه و تعهد آنها مطلع شوم. به همین خاطر، هنگام بازدید شبانه با تک تک سربازان، که اکثرشان سربازان احتیاط بودند، مصاحبه می­کردم. سربازان احتیاط نسبت به سربازان وظیفه گرفتاری بیشتری داشتند، چون چند سال از خدمت وظیفه آنان گذشته و سنشان هم بالا رفته بود و اغلبشان متأهل و کارمند بودند و بر حسب ضرورت و نیاز ارتش، مجدداً به خدمت فراخوانده شدند.

از یکی از آنها سوال کردم در این دل شب و در نزدیکی دشمن چه می­کنی؟ گفت با توجه به اینکه متأهلم و دو فرزند دارم، اما وقتی شنیدم عراق به ایران حمله کرده، با دل و جان خودم را معرفی کردم و به جبهه آمدم تا در مقابل دشمن متجاوز بجنگم و آنها را از خاک عزیز ایران بیرون کنم. مگر این مردم بی­گناه خرمشهر چه گناهی مرتکب شدند که شبانه­روز زیر گلوله­های صدام جان و مال خود را از دست می­دهند؟ الآن داشتم با خدای خود راز و نیاز می­کردم و سوره­های قدر و بعد آیت­الکرسی و بعد چهار قل و سپس سوره نصر را می­خواندم تا هفت مرتبه کامل شود و بعد از خدا کمک بخواهم که بر دشمن پیروز شویم و مردم از زیر گلوله­های صدام نجات یابند. من مشغول دعا و قرائت قرآن بودم که شما آمدید. گفت نوری که از توپخانه دشمن می­آید و بعد صدایی که به دنبال آن می­شنوم را برابر آئین­نامه رزم انفرادی محاسبه می­کنم تا فاصله خود تا محل استقرار دشمن را مشخص کنم. سپس گفت آرزو می­کنم یک قبضه موشک­انداز آر.پی.جی7 داشتم تا چند دستگاه تانک و چند قبضه توپخانه دشمن را منهدم می­کردم و از بین می­بردم. آن موقع اگر شهید می­شدم به آرزویم می­رسیدم! من به تعهد و ایمان آن سرباز آفرین گفتم و رفتم. بعد با خود گفتم درود بر تو ای سرباز وطن که از مشکلات خود هیچ حرفی نزدی و مصالح مملکت را بر مصالح خود ترجیح دادی.

به سراغ سرباز دیگری رفتم، از محل او سرکشی کردم و احوالش را پرسیدم. گفت داشتم به ماهیت صدام فکر می­کردم که این جانور چه بهانه­ای دارد که به ایران اسلامی حمله کرده و تعداد زیادی از مردم بی­دفاع خرمشهر را آواره نموده. او از حکومت نوپای جمهوری اسلامی ایران چه می­خواهد؟ صدام هر هدفی دارد، هر آرزویی دارد، آن را به گور خواهد برد. من خودم خوزستانی هستم. خرمشهر قبل از جنگ، عروس شهرهای جنوب بود. خیلی از مردم ایران در ایام نوروز به این شهر بندری سفر می­کردند و از زیبایی­های آن لذت می­بردند. او می­گفت در ساحل همین کارون، کسبه و فروشنده­ها تا پاسی از شب به کار خود ادامه می­دادند و تا دیروقت به دست­فروشی مشغول بودند. آنها در کنار ساحل میز و صندلی داشتند و سمبوسه و فلافل می­فروختند. دست­فروش دیگری لوازم لوکس خانگی می­فروخت، شخص دیگری جار می­زد و دل و جگر و قلوه و سیرابی خود را تبلیغ می­کرد. اما اینک صدام لعنتی زندگی شیرین مردم را با خودخواهی خود به کام همه تلخ کرده است. می­گفت از این ساختمان بلند خیلی از مناطق اطراف دیده می­شود. امشب تردد در جاده شلمچه ـ خرمشهر و همین­طور جاده اهواز ـ خرمشهر خیلی زیاد است. به گمانم دشمن در رفت و آمد بود. من به محض اینکه از ساختمان پایین آمدم موضوع را با بی­سیم به فرمانده­مان اطلاع دادم.

آن شب از سرباز سومی هم سرکشی کردم و از او هم سوالاتی پرسیدم. او گفت من سرباز پیمانی پنج­ساله هستم و سه فرزند دارم. خیلی دلم می­خواهد هرچه زودتر توپ و تانک برایمان بفرستند و نیروهای کمکی وارد خرمشهر شوند تا دمار از روزگار عراقی­ها درآوریم. بعد پرسید جناب سروان راست است که می­گویند لشکر77 خراسان در راه است و به زودی به کمکمان می‌آید؟ گفتم من هم مثل شما فقط شنیده­ام، اما جبهه جنگ خیلی طولانی است، ما بیش از 1400 کیلومتر مرز مشترک زمینی با عراق داریم. در استان خوزستان قریب به 400 کیلومتر با کشور عراق هم­مرز هستیم. حال باید دید کدام منطقه اولویت دارد تا نیروها را بکار گیرند. خرمشهر برای مملکت خیلی اهمیت دارد، اما اهواز مرکز استان است و از اینجا مهم­تر. آن شب به اکثر سربازان دیده­بان سرکشی کردم و از نزدیک احوال آنها را پرسیدم. روحیه همه بالا بود، اما دست­هایشان خالی.

 

منبع: دفـاع از خـرمشـهر ، کریمی، قاسم ، 1395، ایران سبز، تهران.

 


[1]. گلوله­ای که در صورت نیاز در تاریکی شب از توپخانه یا خمپاره­اندازها شلیک می­شود و منطقه را حداقل چند دقیقه مثل روز روشن می­کند.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده