دفـاع از خـرمشـهر(4)
فصل اول خاطرات سرهنگ آزاده ابوالحسن ایزدجو از روزهای دفاع و سقوط خرمشهر عزیمت به خوزستان منطقه مسئولیت وقتی منطقه مسئولیت گروه­های دانش را مشخص کردند، من به همراه دانشجو علی راهواره و شش نفر دیگر از هم­دوره­ای­ها به مسجد دوربند رفتیم و در آنجا مستقر شدیم.

حوزه استحفاظی ما دقیقاً بدین شرح بود: از پل نو به گمرک و از آنجا به طرف کشتارگاه و خیابان 40 متری به سمت راه­آهن. همه مناطق تحت کنترل ما بود و باید از آن اماکن محافظت می­کردیم. تعدادی سرباز منقضی خدمت سال56 و تعدادی سرباز عادی نیز به ما واگذار شد که گروه­ها را سازماندهی کنیم. به علت نیاز شدید جبهه­ها به نیروی کارآمد، سربازانی که در سال56 از خدمت منقضی شده بودند، مجدداً به خدمت فراخوانده شدند تا نیاز یگان­ها تأمین گردد. در آنجا هر دانشجو فرمانده 10 نفر از سربازان گروه دانش بود. من فرمانده گروه دانش9 بودم که با سایر گروه­ها همکاری می­کردم. اسلحه­هایی که داشتیم تفنگ ژ3، تیربار ژ3، آر.پی.جی7، تیربار کالیبر50، نارنجک دستی و نارنجک تفنگی بود و از سلاح­های سنگین مثل توپ و تانک بی­بهره بودیم.

ورود دانشجویان دانشکده افسری به خرمشهر رعب و وحشت زیادی در دل دشمن انداخته بود. خبر ورود ما به خرمشهر را ستون پنجم به آنها گفته بود. به همین خاطر بود که دو لشکر عراقیِ تا دندان مسلح به مدت 34 روز پشت دروازه­های شهر مستأصل مانده و مدافعان اندک خرمشهر آنها را زمین­گیر کرده بودند. روزهای ابتدایی جنگ، دشمن در پل نو و سیل­بند شمال خرمشهر زمین­گیر بود و جرئت اینکه با قدرت به جلو بیاید را نداشت. البته، علاوه بر دانشجویان دانشکده افسری، تکاوران دریایی، سربازان گردان دژ  و همچنین نیروهای مردمی به فرماندهی برادر پاسدار جهان‌آرا مدافعانی بودند که قدم به قدم با دشمن می­جنگیدند و خون پاکشان سنگ­فرش خیابان­ها و کوچه­های این شهر مظلوم شده بود. ایثارگری­ها و ازخودگذشتگی­های مدافعان گمنام خرمشهر را هرگز نمی­توان به دست فراموشی سپرد و شاید بتوان صدها کتاب در رابطه با دلاوران و رزمندگان این شهر قلم زد. اکنون بیش از 30 سال از آن ایام تلخ می­گذرد، اما هنوز هم لحظه لحظه­های آن دوران فراموش­نشدنی، شب­ها و روزهای مقاومت و ایثار آن همانند فیلم از مقابل دیده­گانم می­گذرد و همچنان روزهای اول جنگ برایم تداعی می­شود.

تا زمانی که دشمن به شهر وارد نشده بود، به ما دستور داده بودند که از تأسیسات و اماکن حساسی مانند گمرک و کشتارگاه و کشتی­رانی و ساختمان­های 100دستگاه حراست و نگهبانی کنیم، تا علاوه بر اینکه عراقی­ها نتوانند به آنجا نزدیک شوند، ستون پنجم دشمن و عناصر مخرب هم قادر نباشند از منطقه مسئولیت ما وسیله­ای بردارند و یا ضایعه­ای وارد کنند. ما فرماندهان گروه سربازان را به طور 24 ساعته بالای ساختمان­های بلند و خالی از سکنه می‌فرستادیم تا از محل محافظت نمایند و نزدیک شدن دشمن را در اسرع وقت اطلاع دهند. همان روزهای ابتدایی جنگ، تعدادی از پرسنل لشکر92 زرهی اهواز به یگان ما مراجعه کرده و رسیدن نیروهای عراقی به جاده آسفالته اهواز ـ خرمشهر را اطلاع دادند. آنها می­گفتند که ما نیرو و تجهیزات کافی نداریم که با دشمن مقابله کنیم. این خبر در روحیه دانشجویان جوان تأثیر بسیار بدی داشت. ما خیلی جوان و کم­تجربه بودیم، ولی در واکنش به این خبر، حتی حاضر بودیم با همان اسلحه­های انفرادی، بدون پشتیبانی آتش، به قلب دشمن حمله کنیم. ما چند روز قبل از همین جاده به خرمشهر وارد شده بودیم، ولی از آن روز به بعد که جاده به دست دشمن افتاد، در حقیقت ارتباط ما با مرکز استان، یعنی اهواز، قطع شد و تنها راه تدارکاتی شهر محاصره­شده خرمشهر فقط پل روی رودخانه کارون بود که به جزیره آبادان متصل می­گردید.

روز نهم مهرماه بود که نیروهای دشمن از سمت پل نو[1] عملیات جدیدی را آغاز کردند و قصد داشتند از نهر عرایض بگذرند و وارد شهر شوند. منطقه مسئولیت ما دانشجویان هم همان طرف بود. فرماندهان ما از نقاط دیگر شهر دانشجویان را جمع کردند و به طرف پل نو حرکت کردیم.

نیروهای برادر جهان‌آرا هم در آنجا حضور داشتند. میان آنها از بچه 13-12 ساله تا پیرمرد 70 ساله دیده می­شد. اکثرشان بومی و از بچه­های خرمشهر بودند. میان بچه­های رزمنده یک روحانی حضور داشت که بعدها فهمیدم حاج­آقا قنوتی هستند. همراه با تعدادی داوطلب جوان و از اقوام غیور لُر بودند که از بروجرد به آنجا آمده بودند. ایشان بسیار فعال و پرکار بود و به همه مدافعان خرمشهر روحیه می­دادند. آن روز جنگ سخی درگرفت. عراقی­ها با تمام قوا حمله کرده بودند و با سلاح­های خود آتش شدیدی روی ما می­ریختند. اما ما سلاح سنگین نداشتیم، فقط دو دستگاه تانک ارتش وجود داشت که حاج­آقا قنوتی سوار یکی از آنها بود و به سمت پل نو حرکت می­کردند. قبل از شروع حمله، حاج­آقا قنوتی به همه مدافعان سفارش کرد و گفت «بچه‌ها! رمز پیروزی شما الله­اکبر است. ما با صدای الله­اکبر شروع می­کنیم و لحظه­ای هم آن را قطع نمی­کنیم.» حدود ساعت 12 ظهر روز نهم بود، ابتدا تانک­های ما شلیک را شروع کردند و بعد همه بچه­ها، اعم از دانشجو و بسیجی و سربازان و تکاوران با تفنگ و بی تفنگ و با صدای الله­اکبر حمله به دشمن را آغاز کردیم. کسانی که اسلحه نداشتند با کوکتِل مولوتُف[2] به جان تانک­های عراقی افتادند. کشت و کشتاری وصف­نشدنی راه انداخته بودیم. آن روز چنان ضربه‌ای به عراقی­ها وارد شد که از یک عملیات طراحی­شده هم نتیجه بهتری داد. آن روز ما فهمیدیم که قدرت الله­اکبر دشمن را از پل نو فراری داد و مسبب آن هم حاج­آقا قنوتی بود. این روحانی بزرگوار چند روز بعد در همان خرمشهر به شهادت رسید. من بعدها شنیدم که ایشان ابتدا از ناحیه پا مجروح شد، عراقی­ها بالای سرش رسیدند، در حالی که ایشان شهادتین را می‌گفت، مرگ بر صدام را هم بر زبان می­آورد. همان موقع صدامیان تیر خلاص را بر سر او زدند و او را به شهادت رساندند.

 

منبع: دفـاع از خـرمشـهر ، کریمی، قاسم ، 1395، ایران سبز، تهران.

 


[1]. پلی روی نهر عرایض که خرمشهر را به شلمچه متصل می­کند.

[2]. بمب دست­سازی که در جنگ خرمشهر کارآیی خوبی داشت.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده