از نوهد تا خرمشهر(2)
اگرچه همه همدورهها دوستان خوبی هستند که همیشه یاد آنان را با خود دارم، ولی امیر مردانی، مظفّر پهلوان و محمّد بهرامزاده که هر سه نفر هنوز از سایه محبّتشان بهرهمندم همیشه در یاد و فکرم بوده و خواهند بود و هرگز فراموششان نمیکنم.

مظفر پهلوان که همیشه علاقمند به پرواز بود بالأخره به نیروی هوایی رفت و حال افتخار بازنشستگی را دارد و همراه با خانواده به گذران ایّام مشغول است.

امیر مردانی که عاشق کوه و بیابان و فدایی در مرزها بود، بالأخره به ژاندارمری آن زمان منتقل شد، ولی دور از انتظار، خیلی زود خسته شد و با تقاضای شخصی از نیرو خارج گردید و در حال حاضر، در مهاباد ساکن است.

محمّد بهرام‌زاده که عاشق صف جمع و آموزش بود، به تبریز منتقل شد و در یکی از واحدهای نظامی در تبریز به خدمت در رشته مورد علاقه­اش پرداخت و با افتخار درجه­ سرهنگی، بازنشسته شد و همراه با خانواده روزگار می­گذراند. دوره دانشکده افسری یکی از عالی‌ترین و معتبرترین دوران زندگی­ام توأم با آشنایی با بهترین جوانان این مرز و بوم و پر از آموزش­های مثبت و خوب و تجربیات شیرین بود. اگرچه لحظات تلخی نیز در این ایّام بر من گذشت و سخت بود، حال می‌دانم که آن نیز پر از تجربه­های خوب بوده است.

 

 

همه آنهایی که توفیق دارند لباس مقدّس ارتش را در هر زمینه بپوشند می­دانند که این لباس چه بهای سنگینی از باب تعهّدات برای آن شخص دارد، چون مرام سربازی دفاع از مام میهن است. در طول سال­های دفاع از میهن، از بدو ورود به دانشکده تا خاتمه افتخار، پر از خاطرات تلخ و شیرین است که یادآوری هر یک از آنها به نوبه خود برگ زرّینی از تاریخ مقدّس نظامی‌گری است که همیشه ماندگار می‌ماند. خاطره­ شیرینی از دوران دانشجویی دارم.

بنده دو پسرخاله دارم، یکی دکتر مصطفی میکائیلی، دندانپزشک در بهداری ارتش بود که هم­اکنون بازنشسته است، دیگری رحمان میکائیلی بود که در رشته مخابرات و در لویزان افتخار خدمت در ارتش را داشت. او نیز به درجه سرهنگی نائل گردید و اکنون بازنشسته است. او مرا در بدو ورود به دانشکده به طور اتّفاقی دید و با توجّه به اینکه از من ارشدتر بود، شروع به آموزش و راهنمایی­های مورد نیاز در دوران دانشجویی کرد، از جمله اینکه یادآوری نمود در سال اوّل دانشجویی شما را جهت آموزش رانندگی و دریافت گواهینامه در روزهای پنجشنبه به تمرین رانندگی اعزام می­نمایند، اگر توفیق اخذ گواهینامه را پیدا کنید از امتیاز خروج دانشکده محروم می­شوید. فرمانده گروهانی داشتم به نام سروان «وَقَردوست» که بازنشسته و مفتخر به درجه سرهنگی شد. مرتّب من و محمّد بهرام‌زاده را که به عناوین مختلف از اخذ گواهینامه طفره می‌رفتیم مورد شماتت قرار می‌داد و این استمرار نگرفتن گواهینامه برای ما دو نفر در بین دانشجویان و دانشکده حکایتی شده بود، تا جایی که همیشه در جمع می­گفت: دو دانشجو دارم خیلی بی­دست و پا و خنگ هستند و با معرّفی ما به همه، دانشجوها می­خندیدند، البتّه دانشجویان فهمیده بودند و شاید خود آن بزرگوار هم می‌دانست ولی هر بار برای تنوّع در محیط دانشگاه موضوع را مطرح می‌کرد و موجب خنده و شادی بقیه دانشجویان می‌شد. تا اینکه مرور زمان ما را به نزدیکی فارغ­التّحصیلی و جشن ترفیع رساند. تازه متوجّه شدیم اگر در این روز پایانی گواهینامه نگیریم بعد با مشکلات زیاد و هزینه­های مربوطه که شخصاً باید می­پرداختیم، باید اقدام کنیم و به همین منظور در روز جشن فارغ‌التّحصیلی صبح با لباس دانشجویی از دانشکده خارج شدیم و در آن زمان به محلّ اخذ گواهینامه که در کلانتری بود مراجعه و در آزمون شرکت ‌کردیم. برحسب اتّفاق با همان افسر همیشگی که سرگرد شهربانی بود، مواجه شدیم. ایشان گفت: حالا موقع حال گرفتن است و سخت می‌گیرم.

 

 

 

 

در نهایت، ما قبول شدیم و با اخذ گواهینامه و در شرایطی خیلی سخت به دانشکده برگشتیم. دانشکده افسری در تدارک و درگیر برنامه تشریفاتی که آن زمان شاه می­آمد بود، و تمام اطراف دانشکده به شدّت کنترل می‌شد و به زحمت از بین نیروهای اطّلاعاتی و شهربانی گذشتیم. جلو درب دانشکده با جناب سروان وقردوست که با استرس و نگرانی در حال کنترل محل بود، برخورد کردیم. یقه­ ما را گرفت و گفت: کجا بودید؟! ما هم از ترس به التماس افتادیم که اجازه بدهید داخل شویم، بعداً عرض می­کنیم و با همین وضعیّت وارد دانشکده شدیم و خود را برای جشن آماده کردیم. بعد از مراسم فارغ­التّحصیلی جناب سروان یقه ما را گرفت که توضیح دهید و به همین منظور، همه همدوره­ها را جمع کرد. وقتی جریان را تعریف کردیم تازه فهمید که چه بر ما و اوضاع ما گذشته است. از روی بزرگواری ما را بخشید و همه خندیدند و بهترین خاطره دوران دانشکده به نام ما دو نفر به اصطلاح بی­دست و پا رقم خورد. همه آن عزیزان را برای همیشه دوست دارم و از آنها سپاسگزارم.

منبع: از نوهد تا خرمشهر، جعفر ایازی، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده