افسر مخابرات
خاطرات سرهنگ امیر قلی زارع-22 اعزام به منطقه خرمشهر در روز 13 فروردین ماه سال1361 جهت شناسایی و انجام عملیات به منطقه خرمشهر عزیز رفتیم و هر کسی مناطق خود را بررسی و پیشبینی استقرار میکرد، مقرر شد ایستگاه ناهید مرکز لشکر و پاسگاه اصلی باشد، لذا بنا به دستور جهت شناسایی منطقه آبادان به اتفاق راننده و یک نفر دیگر از ایسستگاه ناهید در جاده آسفالت به سمت آبادان حرکت کردیم، پس از طی چند کیلومتر راه توسط ماشین به جایی رسیدیم که طرفین آن خاکریز و بین خاکریزها جاده آسفالته بود، پیش میرفتیم، تیراندازی نیروهای بعثی مانع حرکت ما به جلو بود، حتی ترکش گلولهای هم به ماشین خورد. به راننده گفتم (البته در حالتی که پشت خاکریز استتار کردیم) من و همراه به عقب میرویم. شما هم آهسته دنده عقب حرکت کن و حدود یک کیلومتر و یا بیشتر به عقب برگشتیم.

راننده دور زد و سریع‌السیر از منطقه دور شدیم. قرار گذاشتیم که از جاده ماهشهر به آبادان برویم تا سه راهی شادگان – آبادان به مسیر خود ادامه دادیم همین‌که به سه راهی اهواز شادگان رسیدیم، به حرکت ادامه دادیم جاده آسفالته بود و به سمت آبادان حرکت کردیم، تا ابتدای شهر آبادان رفتیم، از ماشین پیاده شدیم، محل را با دقت شناسایی کردیم و گفتم سوار شوید برگردیم، سوار شدیم و دور زدیم و برگشتیم بحمدا… مشکلی پیش نیامد و به ایستگاه ناهید که محل الحاق بود رسیدیم.

به فرماندهی لشکر واقعه را تعریف کردم، موضوع را در بررسی‌ها منظور و پس از شناسایی کامل منطقه و مشخص شدن محل یگان‌های عمل کننده در روز موعود، در این منطقه در جای با صفایی سفره ناهار را پهن کردیم و جای همگی خالی، زیر آفتاب بهار خوزستان و زیر دکل‌های برق منطقه نهار سربازی صرف کردیم، (به امید پیروزی اسلام بر کفر جهانی).

از فرمانده لشکر حدود منطقه یگان‌ها را سؤال کردم، مشخص شد و دستور گرفتیم که در یک روز قبل از برنامه گروهی پیشرو برای برقراری ارتباطات به منطقه بیاوریم که مورد قبول واقع شد، فرمانده گروهان عملیات مخابرات را توجیه ابتدایی کردم و پس از اتمام کار به دزفول مراجعت نمودم، قرار شد دیگر گروه پیشرو نفرستیم و به محض رسیدن به محل، ارتباطات را دائر و برقرار نماییم. لذا اوایل اردیبهشت ماه سال 1361 از دزفول به منطقه اهواز (ایستگاه ناهید). حرکت و به محض رسیدن به محل، برقراری ارتباطات پاسگاه جدید لشکر را شروع و بحمدا… در اسرع وقت به اتمام رسید.

عملیات خرمشهر در روز دهم اردیبهشت ماه سال 1361 شروع گردید تا خرمشهر قهرمان آزاد گردد. (سوم خرداد ماه خرمشهر عزیز آزاد شد) در طول عملیات استقرار کامل کلیه سیستم‌های مخابراتی اعم از بی‌سیم، باسیم، رادیو رله، تله تایپی مستقر و خطوط ارتباطی اف-‌ ایکس هم در اختیار سنگر عملیات قرار گرفت، در شب شروع عملیات آزاد سازی خرمشهر، به اتفاق فرماندهی لشکر، بازدیدی از رودخانه کارون که ما در شرق آن استقرار داشتیم به عمل آمد و پل‌هایی برای عبور یگان‌های حمله‌ور روی رودخانه نصب و نقل و انتقال وسیله‌های خودرویی روی آن پل انجام می‌گرفت، به اتفاق فرماندهی لشکر محل یگان‌ها نیز به منظور تکمیل بازدید شد. شب موعود در سنگر عملیات کلیه فرماندهان (لشکر، معاون، رئیس ستاد، رؤسای ارکان لشکر، این‌جانب، مرحوم سپهبد صیاد شیرازی، برادر رضایی و دیگر برادان سپاه انقلاب اسلامی) حضور داشتند و پیوسته برای موفقیت رزمندگان اسلام دعا می‌کردیم، یگان‌های رزمنده قبل از غروب آفتاب از روی پل شناور عبور کردند و هر وادحد در جای خود استقرار پیدا کرد. در غروب روز جمعه، من به اتفاق فرماندهی لشکر از پل نصب شده توسط مهندسی لشکر عبور کردیم و سریع به منطقه تیپ 1 رسیدیم و پس از اندکی توقف و سایر شناسایی‌ها مجداداً به محل قرارگاه برگشتیم با رمز یا علی ابن ابیطالب (ع) عملیات آزاد سازی خرمشهر قهرمان شروع گردید و توسط شبکه بی‌سیم و باسیم اعلام گردید، پس از گذشت مدتی از زمان شروع حمله، ارتباط تیپ 1 لشکر با مرکز عملیات قطع گردید و هر چه صدا کردند جوابی نشنیدند و خیلی نگران شدند، معاون لشکر به من گفتند، جناب زارع سری بزن ببین چه شده است برو منطقه‌اش، بنا به دستور با راننده به سمت پل نصب شده حرکت کردیم (سرباز دادستان از مشهد مقدس) به آن پل رسیدیم و عبور کردیم. روز قبل که برای شناسایی اعزام شدم، فقط یک شاخه راه وجود داشت ولی بر اثر عبور خودروها هزاران راه به وجود آمده بود، شب هم تاریک، راه وسط را گرفتیم و رفتیم تا پاسی از شب فقط به دنبال پیدا کردن محل تیپ 1 بودیم، راه را گم کرده بودیم، ادامه دادیم تا به خاکریزی رسیدیم، صدای تیراندازی هم از همه‌جا به گوش می‌رسید، گفتم دادستان نگهدار خاکریز را ببینیم پیاده شدم، دیدم با عربی غلیظ صحبت می‌کنند. بدون سر و صدا سوار ماشین شدم و حتی درب آن را هم نبستم فقط گفتم دادستان، این‌جا همه عراقی هستند و با زبان عربی حرف می‌زنند هر چقدر می‌توانی با سرعت برگردد، او هم سریع‌السیر دور زد و با سرعت هر چه تمام‌تر در جهت مخالف دشمن حرکت کردیم دقیقاً داخل نیروهای عراقی حرکت می‌کردیم نا گفته نماند که خودرویی که بر آن سوار شده بودیم در عملیات فتح‌المبین به غنیمت گرفته بودیم و به علت ضیق زمان و یا خواست خداوند متعال رنگ آن را تغییر نداده بودیم و آن‌ها فکر می‌کردند ما از نیروهای آن‌ها هستیم و لذا هیچ کاری با ما نداشتند). راننده آهسته درب ماشین را باز کرد و از گوشه درب به صدای حرف عربی گوش داد و گفت جناب سرهنگ راست می‌گویی، با سرعت هر چه تمام‌تر به سمت شرق رفتیم تا جایی رسیدیم صدای بچه‌های خودی را شنیدیم، گفتم دادستان نگهدار و از 2- 3 نفری که فارسی صحبت می‌کردند، سؤال کردم شما جزء کدام واحد هستید؟ گفتند تیپ1 گفتم فرماندهی تیپ کجاست، گفتند جلوتر و بی‌نهایت شاد شدیم و سجده شکر به جای آوردیم که در وسط عراقی‌ها به دام نیفتاده‌ایم. «از طرفی ستاد عملیات که تا کنون از ما بی‌خبر بودند، گفتند صد در صد زارع و راننده اسیر عراقی‌ها شده‌اند». سپس از نفرات دیگر جمعی تیپ سؤال کردیم فرماندهی تیپ کجا است؟ جواب دادند که سمت چپ و جلوتر، بروید او را می‌بینید و آن قدر راه رفتیم تا به ایشان رسیدیم و او را دیدیم. به محض رؤیت با بی‌سیم گفت، زارع آمد زارع آمد و سر و صدای زیادی با ذکر صلوات از بی‌سیم شنیدم، فرماندهی لشکر گفتند سریع برگرد، از ایشان پرسیدم، چه شد که ارتباط شما قطع گردید، گفتند از دست اندازی عبور کردیم رموک 105 حامل موتور برق چپ شد و ارتباط ما قطع شد که بلافاصله با عملیات تماس گرفتیم و صحبت کردیم، وضعیت را پرسیدیم از عملیات چه خبر؟ گفت الحمدا… خدا را شکر عالی است، لذا برگشتیم و به سنگر عملیات رفتیم و بحول و قوه الهی صدای صلوات و موفقیت نیروهای اسلام طنین انداز بود، داستان را برای همه تعریف کردیم، همه گفتند خداوند تو را دوست داشته که اسیر نشدی، به هر حال شکر و سپاس خداوند را بارها به جای آوردم، تمام سر و صورت و حتی ابروی من را خاک پوشانده بود، فوری معاون لشکر به من گفت برو سر و صورت خود را بشور و بیا، رفتم سر و صورت خود را شستم و برگشتم بحمدا… باز هم صدای صلوات به گوش می‌رسید از پیشرفت عملیات صحبت می‌کردند، وقتی‌که خبر آزاد سازی خرمشهر قهرمان اعلام گردید و به قول حضرت امام (ره) که خرمشهر را خدا آزاد کرد، حقیقت غیر قابل انکاری بود، در اول وقت آزادسازی به اتفاق چند نفر از پرسنل جهت بازدید شهر رفتیم، اولین محل بازدید مسجد خرمشهر بود که به وسیله صدام کافر و نیروهای او مخروبه‌ای تبدیل شده بود و در همان جا عکسی گرفتیم و شهر را از دور مشاهده و به محل کار برگشتیم، شکر و سپاس خداوند را که عملیات غرور آفرین «بیت‌المقدس» آزاد سازی خرمشهر قهرمان را از «خونین شهر» به خرمشهر مبدل گردانید و پس از 19 ماه که در اشغال و اختیار صدامیان کافر بود به آغوش ایران عزیز برگشت داده شد.

باز هم خدا را شکر آب زانوی من در عملیات غرور آفرین فتح‌المبین و (بیت‌المقدس) به خوبی از بین رفته و کاملاً جذب و سلامتی خود را با الطاف بیکران الهی بازیافتم، دلاور مردان سرزمین اسلامی بحول و قوه الهی، سنگرها و پناهگاه‌های آن دژخیمان بعثی را یکی پس از دیگری فتح و به آغوش ایران اسلامی برگردانیدند. تمامی پادگان حمیدیه و سر تا سر جاده اهواز خرمشهر از لوث وجود کثیف مهاجمین عراقی پاک و پاکیزه‌تر کردند، (تبارک ا… احسن الخالقین) درود فراوان می‌فرستیم به روح پر فتوح مردمان خرمشهر که با استقامت و شهامت تمام در مقابل مهاجمان ایستادند و شربت شهادت نوشیدند. و درود بر تمامی شهیدان آزاد سازی خرمشهر قهرمان، بنا به دستور پس از آزادسازی خرمشهر به تحکیم مواضع در آن منطقه پرداختیم و ارتباطات لازم برقرار گردید ارتباط پاسگاه لشکر که فعلاً در این منطقه تشکیل گردید. لذا کفار بعثی بحول و قوه الهی چنان ضربتی از رزمندگان اسلام دیدند که به هیچ وجه تفکر هر گونه عکس العمل یا پاتکی و تهاجمی نداشته و در سر نپرورانیدند.

 

منبع: افسر مخابرات( خاطرات سرهنگ مخابرات امیر قلی زارع)،1394، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده