افسر مخابرات
خاطرات سرهنگ امیر قلی زارع-20 دستور کار مخابرات مورد استفاده یگانها قرار میگیرد نه تهیه کننده. عوامل محترم لشکر از این موضوع خیلی خوشحال شدند. موضوع را به فرماندهی لشکر اطلاع میدهند و نگرانی ایشان هم برطرف میگردد. در بیمارستان گفته بودند زانوی راستم شکسته است ولی به خودم نگفتند و مرتب به دکتر معالج میگفتم آقای دکتر من را مرخص کنید زیرا کار زیادی داریم بایستی در واحد انجام دهیم. یک مرتبه دکتر به من گفت جناب سرگرد شما زانویت شکسته و باید به تهران اعزام شوی، انشاء ا... برگشتی به یگانت برو و کارهایت را انجام بده.

گویا فرماندهان گروهان از موضوع مطلع بودند و نگرانی را در آن‌ها مشاهده می‌کردم ولی چیزی به من نگفتند (فرماندهان گروهان همه ستوان‌یکم و همدوره بودند و در منطقه به سروانی ارتقا پیدا کردند و پس از انتقال من به درجات بالا به خصوص سرتیپی هم نائل شدند به استثنای یک نفر از آن‌ها و همه آن‌ها همدوره بودند).

همین‌که گفتند شما بایستی به تهران اعزام شوید خداوند می‌داند بیشتر از شکستگی پایم رنج بردم. زیرا کاری در جبهه انجام نداده‌ام برگشتم. با فرماندهان گروهان صحبت‌های لازم را کردم و گفتم مواظب خودتان و پرسنل باشید. متأسفانه برخلاف خواسته‌ام عصر همان روز من را به پایگاه دزفول بردند و از آن‌جا هم به تهران، بیمارستان 501 ارتش انتقال دادند.

در بیمارستان بدون این‌که عملی روی پای من انجام دهند روی همان باندپیچی که بیمارستان اندیمشک از کف پا تا نزدیکی‌های لگن، گچ گرفتند و چند تا آمپول تزریق کردند و طبق برنامه در ساعت‌های مختلف هم قرص مسکن می‌دادند. و همان روز من را به بیمارستان ژاندارمری سابق انتقال و بستری کردند و همان دستورات دارویی را تکرار نمودند. دقیقاً زمانی‌که من را با برانکادر به بیمارستان ژاندارمری در خیابان ولیعصر بردند در محوطه با مرحوم همسرم و برادرم که به آن‌ها خبر داده بودند روبرو گشتم و کلی گریه و زاری، فکر می‌کردند که پای من قطع شده است. درد شدیدی در پا احساس می‌کردم که نه خواب داشتم و نه می‌توانستم غذا بخورم، اصلاً آرامش نداشتم، درد شدید امان را از من گرفته بود و مرتب از درد داد و فریاد می‌کردم و مرتب هم به من مسکن تزریق می‌کردند یا می‌خوردم. پزشک معالجم در این بیمارستان آقای دکتر حشمتی بود برای من همه کار می‌کرد اما باعث کم شدن درد نبود، مرتب از جبهه‌ها هم مریض می‌آوردند و باید بستری می‌کردند دیگر جایی برای بستری کردن نبود، به من گفت می‌خواهی تو را به منزل بفرستم و روزانه با آمبولانس به بیمارستان بیایی و داروی جدید بگیری و تو را هم ببینم، گفتم در منازل سازمانی هستم و درمانگاه هم داریم، گفتند چه بهتر 2-3 روز یک بار بیا تو را ببینم قبول کردم و به منزل رفتم و هر روز برای تزریق آمپول به درمانگاه کوی می‌رفتم و به منزل برمی‌گشتم اما از شدت درد همیشه به خودم می‌پیچیدم، هر چه مسکن می‌خوردم هیچ فایده‌ای نمی‌کرد و بی‌خوابی هم به دردهایم اضافه شد و برایم بزرگترین معضل بود، رادیویی کوچک در کنارم روشن می‌کردم و به اخبار جنگ خرمشهر گوش می‌دادم، خدا می‌داند وقایع و استقامت شیر مردان و شیر زنان خرمشهر را در مقابل لشکر کفر می‌شنیدم و گریه می‌کردم و درد شدید هم مزید بر علت بود روز بعد به درمانگاه کوی رفتم و از درد ناله می‌کردم، مسکن تزریق کردند و گفتند به بیمارستان هم سری بزنید، بیمارستان رفتم و آن‌ها هم آمپول مسکن تزریق می‌کردند و مسکن می‌دادند و این بار قرص خواب هم اضافه شد، نکته قابل توجه این‌که به رادیو که گوش می‌دادم و اخبار جنگ را گوش می‌کردم، به تدریج که خرمشهر سقوط می‌کرد دردها و بی‌خوابی من بیشتر و بیشتر می‌شد میوه می‌آوردند که بخورم ولی به جای میوه خوردن چاقوی اره‌ای را دست می‌گرفتم و کم کم گچ را از کشاله ران به پایین می‌بریدم دردم کمتر می‌شد. یک روز وقت داشتم پیش دکتر حشمتی بروم از گچ پا مرتب می‌بریدم اما کم کم، بالاخره فهمیدم که درد از گچ گیری است تلفن کردم روز بعد ماشین آمد و من را به بیمارستان بردند، دکتر حشمتی مریضان را ویزیت می‌کرد پس از اتمام آن کار سراغ من آمد و گفت چی شده جناب سرگرد دارو بنویسم، موضوع برش گچ و کم شدن درد پا را به او گفتم به دستیارش دستور داد ایشان را به اطاق گچ گیری ببرید، نگاهی به گچ پایم کرد و بریدگی‌ها، گفتند چرا گچ را بریده‌ای؟ گفتم درد پایم کمتر می‌شود، شروع کردند به بریدن گچ، همین‌ که نزدیک زانو رسید، مثل انفجار بمب صدا کرد و من از حال رفتم و به خواب عمیقی فرو رفتم، چون خیلی بی‌خوابی کشیده بودم من را روی تخت ویزیتیش بردند و می‌گذارند تا از خواب بیدار شوم، بعد از یکی دو ساعت از خواب بیدار شدم، زخم را کمی شستند و پانسمان کردند و به منزل فرستادند و گفتند فردا بایستی برگردی، به محض این‌که به منزل رسیدم تا شب خوابیدم از خواب که بیدار شدم، غذا خوردم و دوباره تا صبح خوابیدم، از خواب بیدارم کردند صبحانه خوردم و مجدداً به بیمارستان رفتم، دکتر به محض این‌که من را دیدند حالم را پرسیدند و گفتم اکثر مدت در خواب بوده‌ام. دوباره شستشوی کاملی از زیر زانو کردند و دیدند که گوشت‌های زیر زانو کلاً از بین رفته و استخوان و رگها باقیمانده‌اند، گفتند 20 جلسه باید بیایی زیر زانویت را پانسمان کنیم تا گوشتش باز گردد هر روز به مدت 20 روز جهت پانسمان به بیمارستان می‌رفتم. پس از شستشو گفتم آقای دکتر اشکالی ندارد این کار را در درمانگاه کوی زینبیه انجام دهم چون نزدیک منزل است، گفتند به شرط این‌که تحت نظر دکتر درمانگاه باشد، پس از پانسمان توسط آقای دکتر حشمتی به درمانگاه کوی زینبیه رفتم و مطلب را با دکتر درمانگاه مطرح کردم و گفتند اشکالی ندارد. خودم برایت انجام می‌دهم، لذا قرار شد 20 جلسه روزانه در خدمت ایشان باشم که زانویم را پانسمان کنند. مدتی این کار را انجام دادم و دکتر درمانگاه هم با دقت خاصی انجام می‌دادند بحمدا… روز به روز زانو بهتر می‌شد ولی رگها و استخوان‌ها دیده می‌شد، اما درد خیلی کم داشتم آن هم در موقع شستشو و پانسمان کردن. درد داشت، چون زیر زانویم بهتر شده بود روزی پیش دکتر حشمتی رفتم و گفت خیلی خوب شده است و به من گفتند سه ماه استعلاجی برایت بنویسم ولی باید بعد از آن بیایی و تو را ببینم، سؤال کردم آقای دکتر نهایتاً پای من چطوری خواهد شد گفتند بعد از این مدت دو تا کار داری: 1- آب را از زیر کشکک زانویت بگیریم. 2- آنقدر کوه و تپه بالا و پایین بروی که آب زانویت جذب شود، گفتم انشاءا…، برگه استعلاجی را گرفتم و رفتم پیش مرحوم (سرهنگ …) که معاون لشکر در تهران و سرپرست پرسنل باقی مانده لشکر بود پس از سلام و روبوسی و تعارفات، به من گفت جناب زارع می‌دانی چیه؟ گفتم نه، گفت فرمانده لشکر می‌گوید زارع تمارض کرده است، گفتم دستش درد نکنه این مشکلات را ندانم کاری ایشان برای من درست کرده است، آیا فرمانده گردان امر بر است، گفت نه، گفتم آیا من باید برای هم درجه خودم مأموریت انجام بدهم در صورتی‌که هیچ سمتی به من ندارد، گفت نه، گفتم پس مسئول ایجاد این وضعیت برای من چه کسی می‌تواند باشد، فرمانده لشکر با ندانم کاری، چرا فرمانده خاطی را نگفت وظیفه‌اش را انجام نداده و تنبیهی را برایش قائل نشد، حالا مارک تمارض می‌چسباند، من الان می‌توانم علیه ایشان که دستور خلاف صادر کرده است به مراجع ذیصلاح شکایت کنم و دو نوع تنبیه برایش ایجاد کنم.

  1. دادن دستور خلاف(خودت بیسیم را ببرو به او بده).
  2. غرامت مشکل ایجاد شده در برابر ایجاد این دستور خلاف و لطمه‌ای که به من وارد شده است.

چرا در این مدت کسی را به عیادت من نفرستاده است، فرماندهی یعنی این؟

من سکوت کرده‌ام ایشان مدعی است؟ برگه سه ماهه استعلاجی را به ایشان دادم و گفتم به فرماندهی بگویید که فردا زارع با این وصف به منطقه می‌آید، از طرف دیگر به سرپرست باقیمانده گردان گفتم که برای من بلیط قطار تهیه کند که می‌خواهم به منطقه بروم، لذا در همان روز بلیط قطار به منزل آوردند و به من دادند، از این موضوع به شدت ناراحت شدم، کلمه تمارض خیلی برایم سخت بود و قابل هضم نبود زیرا از کودکی من تصمیم گرفته‌ام در مقابل دشمنان دین و کشور، مدافعی دشمن شکن باشم نه این‌که تمارض به مریضی کنم، «انشأا… قضاوت با خداوند متعال».

 

منبع: افسر مخابرات( خاطرات سرهنگ مخابرات امیر قلی زارع)،1394، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده