افسر مخابرات
خاطرات سرهنگ امیر قلی زارع-19 من هم پیاده از داخل درختان سبز آب تا نزدیکی توقف خودروها رفتم و فرماندهان را احضار کردم و دستور دادم با فاصله هر خودرو 300 متر حرکت کنید تا به من برسید ابتدا به منطقه مورد نظر رسیدم توقف کردم و گروهان به گروهان جای آنها را مشخص و متوقف شدند تا اینکه آخرین خودرو رسید و جایش رفت تا توقف کند، دره وسیعی بود که برای قرارگاه لشکر تعیین گردید و درههای بعدی هم به یگانهای دیگر گردان مخابرات به خصوص گروهان ارکان و گروهان عملیات مخابرات فرماندهی و گروهانهای جلویی و پشتیبانی مخابرات به محض رسیدن یگانها، پرسنل برای برقراری ارتباط اعزام میشدند، لذا کلیه خودروها وارد محل شدند و با فاصله مناسب از گروهان عملیات و نزدیک به قرارگاه لشکر مستقر و دستور برقراری ارتباطات صادر و مشغول شدند.

این مکان که تعجیلی بود تا زمان اجرای عملیات بیت‌المقدس (آزاد سازی خرمشهر)، پاسگاه اصلی فرماندهی لشکر شد. محل مرکز پیام لشکر، بی‌سیم‌های سازمانی، رادیو رله، تله تایپ هر کدام به فاصله مناسب در قرارگاه لشکر دائر گردید. هر یگانی هم به منطقه وارد می‌گردید ترجیحاً با قرارگاه لشکر ارتباط بی‌سیمی و همچنین باسیمی برقرار می‌گردید. رادیو رله دسته‌های جلویی مخابرات با تیپ 1و 2 و 3 و توپخانه لشکر دائر و به تدریج که  واحدها می‌رسیدند به مرکز متصل می‌شدند، ارتباطات مخابرات پشتیبانی لشکر هم توسط گروهان پشتیبانی برقرار شد، دسته‌های گروهان جلویی هم ارتباط هر کدام به تیپ‌های 1 و 2 و 3 (منطقه پل کرخه، منطقه میانی لشکر، و شوش) برقرار نمودند، مخصوصاً توسط بی‌سیم و رادیو رله.
به فرماندهان گروهان دستور دادم با استفاده از امکانات گردان مهندسی لشکر تأسیسات خود را به عمق زمین ببرند و استتار کنند. حتی سنگر لازم را برای پرسنل در زیر زمین تهیه کنند، (البته با فرمانده گردان مهندسی برای ارسال لودر و بولدوزر هماهنگی کردم)، روزها و شب‌های اول سر و صدای گلوله‌های توپخانه دشمن، کاتیوشا و خمسه خمسه غرش کنان از بالای سر ما عبور می‌کردند و داخل شهر دزفول، به ساختمان‌ها، تأسیسات ادارات و مردم شهر می‌خورد و خسارت جانی و مالی به بار می‌آوردند و ما بی‌نهایت افسوس می‌خوردیم و این کار پیوسته توسط بعثیان کافر ادامه داشت که وصف آن‌ها قابل توصیف نیست.
هنوز استقرار کامل نیافته بودیم که به من گفتند فرماندهی لشکر، شما را احضار کرده‌اند، فوراً به سمت قرارگاه لشکر رفتم که هنوز در چادری بودند و شورای فرماندهان را برای اجرای عملیاتی در روز آینده تشکیل داده بودند، پس از صحبت‌های زیاد در مورد آمادگی و اجرای عملیات، اعلام داشتند فردا برنامه داریم همگی آماده باشید دستورالعمل تکمیلی اعلام خواهد شد، فقط سعی کنید مشکلات و نواقص را برطرف کنید و آمادگی کامل داشته باشید، دستورالعمل آن متقاقباً اعلام خواهد شد، فقط آمادگی، آمادگی، همه باید آمادگی داشته باشند، پرسنل با سلاح سازمانی با وظیفه مشخص، به هر حال توجیه خوبی انجام گردید، پس از آن سؤال کردند کسی در این مورد مشکلی ندارد، اولین کسی که مشکل داشت فرمانده گردان تانک (سرگرد …) بود که بلند شدند و به فرماندهی لشکر گفت من تلگرافچی ندارم اما بی‌سیم دارم.
 فرماندهی لشکر گفتند آقای زارع چرا ندارد، به عرض رساندم ایشان سه نفر تلگرافچی دارند و حتی با اسم، آن‌ها را معرفی کردم، مجدداً به فرمانده گردان گفتند مشکل چیست، گفتند آن‌ها را نیاورده‌ام و برای حفاظت تأسیسات گذاشته‌ام، فرمانده لشکر ناراحت شدند و گفتند مگر آمده‌ایم با ارتش عراق مانور انجام بدهیم، جنگ است، جنگ، مگر نگفته‌اند کلیه پرسنل و تجهیزات و وسایل سازمانی همراه باشد. فرماندهی لشکر و من خیلی به ایشان معترض شدیم، جنگ است و آبروی دین و کشور در خطر، دستور دادند آقای زارع به ایشان تلگرافچی بدهید و پیگیری کنید در اسرع وقت هر سه نفر تلگرافچی را به منطقه بیاورند. چون‌که با دست خالی نمی‌شود با صدا میان روبرو شد.
من هم پس از اتمام جلسه با ایشان بیرون آمدم و به او گفتم سریعاً تلگرافچی‌ها را احضار کن به منطقه بیایند و رفتم که تلگرافچی برایشان بیاورم به فرمانده گروهان عملیات دستور دادم فوری یک نفر تلگرافچی ورزیده تعیین کن تا فرمانده گردان تانک با خودش به محل استقرار گردان ببرد، تا فردا مشکلی نداشته باشد، ایشان هم دستور را فوراً اجرا کردند و تلگرافچی را با ماشین من آوردند، هر چه اطراف منطقه گشتم آن جناب سرگرد را پیدا نکردم، پیش رئیس ستاد، رکن سوم لشکر رفتم و هیچ‌کدام محل گردان تانک را نمی‌دانستند، نهایتاً ‌پیش فرمانده لشکر رفتم گفتم تلگرافچی آماده است ولی فرمانده گردان نیستش، احتمالاً‌رفته باشد، گفتند خودت ببر، گفتم محل استقرار آن‌ها را نمی‌دانم کجا هستند، از معاونت لشکر، رئیس ستاد و رئیس رکن سوم لشکر هم سؤال کرده‌ام ولی هیچ‌کدام محل گردان تانک را نمی‌دانند، دستور دادند خودت ببر، چون کسی به منطقه آشنا نبود، اجباراً از قرارگاه لشکر حرکت کردیم و پرسان، پرسان، محل او را پیدا کردیم، به ایشان اعتراض شدید کردم که چرا نایستاده است تلگرافچی را با خود بیاورد، چون هوا کم کم به تاریکی می‌رفت به تلگرافچی دستور کار مخابرات را دادم، فرمانده گردان تانک با مرکز لشکر تماس گرفت و گفتم کاری نداری، گفت شب پیش ما بمانید سری تکان دادم مگر جلسه توجیه نبود من هم باید بروم مشکلات گردان را حل و دستورات فرمانده لشکر را پیگیری کنیم، لذا برگشتیم، هوا هم تقریباً به رو به تاریکی می‌رفت و به سمت دشمن بعثی باید حرکت می‌کردیم تا به جاده آسفالت رفته و به راست بپیچیم و به حرکت ادامه دهیم تا به منطقه خود برسیم، رفت و آمد در محل استقرار گردان تانک زیاد شده بود و در تاریکی به انتهای جاده‌ای که اسفالت بود خواستیم به سمت راست ادامه حرکت بدهیم همین‌  که به جاده اسفالت رسیدیم یک لحظه راننده چراغ ماشین را روشن کرد که جاده آسفالت را ببیند، رگبار تیر اندازی به سوی ما اجرا شد و راننده حول شد و با سرعت زیاد از محل دور شد و یک مرتبه به راست رفت و به دره‌ای سقوط کرد و ماشین چپ شد و بی‌سیم سوار شده بر آن از پشت سر به من خورد و زانوی من را شکست به دره افتادیم.
 خوشبختانه در منطقه توپخانه لشکر این اتفاق افتاده بود و با آمبولانس ما را به بیمارستان اندیمشک اعزام می‌کنند و به فرمانده لشکر اطلاع می‌دهند و من کاملاً بیهوش شده بودم از سر و زانوی من عکس‌برداری می‌کنند و می‌گویند زانویش شکسته است و باید به تهران اعزام شود، بلافاصله پای راست من را از کف پا تا کشاله ران باند پیچی می‌کنند، موضوع هم که به لشکر اعلام شده بود فردا صبح رؤسای ارکان، رئیس ستاد لشکر و فرماند‌هان گروهان به عیادت می‌آیند و من‌ را در حالت بیهوشی می‌بینند خیلی نگران می‌شوند. حدود ساعت 9 صبح به هوش آمدم و از فرماندهان گروهان که آن‌جا بودند، سؤال کردم، این‌جا کجاست؟ و خواستم پاهایم را جابجا کنم مانعم شدند، لذا پس از این‌که به حالت عادی برگشتم فهمیدم دیشب جیپ، چپ کرد و من صدمه دیده‌ام اما خودم قبول نمی‌کردم چه شده است و به همین علت عملیاتی را که قرار بود برعلیه دشمن بعثی انجام بگیرد، انجام نشد.
 مرتب رؤسای ارکان لشکر و فرماندهان به من می‌گفتند دستور کار مخابرات کجاست؟ من گفتم کدام دستور کار، گفتند آن‌که همراهت بود کجاست؟ گفتم من یک نسخه همراه آوردم و آن را به تلگرافچی دادم که استفاده نماید دیگر دستور کاری نبوده است. البته این کار تصادف جز مشیت الهی چیز دیگری نبود، زیرا خیر و صلاح لشکر اسلام در این بود با آن تعجیلی که مشکلات واحدها زیاد بود، حتی شناختی از دشمن نداشتند عملیات صورت نپذیرد زیرا آمادگی لازم هم یگان‌های اجرا کننده نداشتند، دشمن، با استقرار کامل دفاع می‌کرد و پیشرفتی جز تلفات برای ما نداشت و استعداد نیروهای خودی کمتر از نیروهای دشمن بود.
یکی از قاعده و قانون حمله، شناختن استعداد دشمن، یگان‌های مجاور طرفین خودی و آمادگی لازم برای اجرای عملیات پیروزمندانه وجود داشته باشد، که این هم نبود، مطلبی که ضرورت دارد بگویم این بود که تمام مسئولین لشکر فکر می‌کردند که من دستور کار اضافی داشته‌ام و نگران بودند که نکند به دست دشمنان احتمالی افتاده باشد. چون از من مرتباً جویای دستور کار مخابرات بودند که در بالا چگونگی را توضیح دادم من هیچ‌وقت در هیچ عملیاتی دستور کار مخابرات را با خودم جایی نمی‌بردم مگر بر حسب ضرورت و نیاز، ولی در این برنامه هیچ نیازی به بردن دستور کار نبود، ضمناً من در ستاد تخصصی لشکر معاونی داشتم که دستورات کار مخابرات را با هم تدوین می‌کردیم. به استثنای مفاد مورد نیاز تلگرافچیان، فقط مواردی که در استفاده بی‌سیم، اف- ام. استفاده می‌شد ضرورت استفاده از دستور کار مطرح بود که آن هم جملاتی بود که کدهای آن‌ها را خودم تعیین می‌کردم و از حفظ بودم و احتیاجی به بردن دستور کار نبود.

منبع: افسر مخابرات( خاطرات سرهنگ مخابرات امیر قلی زارع)،1394، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده