افسر مخابرات
خاطرات سرهنگ امیر قلی زارع-10 پیامهای تيپ جهت ارسال به لشکر پس از کد و رمز کردن فرستاده میشد. بعدازظهر آن روز دو سه نفر سرهنگ در قرارگاه تیپ بودند و از همه جا سؤالاتی کردند تا به دسته مخابرات لشکر رسیدند، از من پرسیدند شما فرمانده دسته مخابرات کجا هستی، گفتم فرمانده دسته مخابرات جلویی گردان مخابرات لشکر هستم، گفتند وظیفه سازمانیت چیه، شرح بده؟ لذا من هم طبق جدول سازمان شرح وظایفم را گفتم، گفتند الان شما باگردانهای تیپ ارتباط داری چرا؟ جزء شرح وظایفی که گفتی نیست؟

فرماندهی تیپ هم دیشب یک حرف می‌زدند و امشب حرفی دیگر دو فقره تلگراف که به مرکز لشکر مخابره کرده بودم به مسئول رمز گفتم آن تلگراف‌ها را به من بده و من هم به بازرسان دادم و خواندند گفتم دستور فرماندهی تیپ را اجرا کرده‌ام که جزء شرح وظایف من نبوده است، از فرمانده گردان مخابرات خواستم وضعیت را مشخص کند، ایشان هم طبق این جوابیه تلگراف گفته‌اند، برابر دستور تیپ عمل کنید، گفتند کپی این تلگراف‌ها را مسئول شما به من بدهد، کپی آن‌ها را به او دادیم، بعد از مدت کوتاهی دیدم که قرارگاه تیپ مشغول جمع آوری تأسیسات است رفتم از فرماندهی تیپ سؤال کنم دسته من چکار کند، در ستاد تیپ گفتند، فرمانده تیپ به جای درجه سر‌تیپی گرفتن، بازنشسته شدند، لذا از معاون تیپ پرسیدم گفتند جمع کنید و به واحد خودتان بروید. لذا من هم به پرسنل سیم‌کش گفتم سیم‌ها را جمع کنید و بنا به دستور فرماندهی گردان پس از جمع آوری سیم‌ها و سایر تأسیسات فردای آن روز به سمت رضائیه حرکت کردیم، نزدیک عصر به رضائیه رسیدم و پس از تحویل وسایل به انبار به منازل خود رفتیم همین‌که به منزل رسیدیم، خداوند متعال فرزند پسری به من عطا کردند که نامش را سعید گذاشتم (7/12/1344) . و روز بعد هم در آزمایش رانندگی قبول شدم که لطف و عنایت الهی بود چنین اتفاقاتی و یک روز فراموش نشدنی در زندگی‌ام بود. در سال 1345 هم مجدداً به کرمانشاه منتقل شدم و در گردان مخابرات لشکر 81 زرهی که قبلاً لشکر 7 پیاده بود مشغول خدمت شدم، مدتی در شغل افسر تدارکات مخابرات انجام وظیفه کردم و پس از آن به سمت فرماندهی گروهان عملیات مخابرات گردان منصوب شدم.

در اوایل سال1345 که در گردان مخابرات لشکر خدمت کردم بر حسب دستور مأموریت یافتم که از شبکه مخابرات سنندج، و مریوان که آن زمان جزء لشکر کرمانشاه محسوب می‌شدند بازدیدی انجام دهم، لذا با استفاده از خودروهای تاکسی که آن زمان بنز 180 بود در جاده اصلی کرمانشاه به سنندج به سمت سنندج حرکت نمودم و پس از بازدید شبکه مخابرات که در ابتدای سنندج و در قسمتی خارج از مرکز نظامی پادگان قرار داشت با خودرو باری به سمت مریوان حرکت کردم، در این سفر به علت مریضی  و خوردن غذا در مسیرهای دیگر به شدت از خوردن غذا رنج می‌بردم و به طور کلی امتناع داشتم و این موضوع مدتها ادامه داشت و در این سفر هم با خوردن غذا مشکل داشتم، غروب همان روز به مریوان رسیدم، امور محوله پادگان را که بازرسی صنفی بود انجام دادم و سپس عازم سنندج شدم که به کرمانشاه برگردم، در سه‌راهی مریوان، به سنندج به یک ماشین تعمیراتی ارتشی برخورد نمودم که متوقف است، پیش رفتم و دو نفر از دوستان را در داخل ماشین دیدم که یکی از آن‌ها هم‌دوره‌ام بود به نام ستوان‌ هاشم شنوایی و دیگری راننده خودرو تعمیر و نگهداری لشکر بود پس از سلام و احوال‌‌‌پرسی، گفتند کجا می‌خوای بروی و این‌جا چیکار داری، موضوع بازدید اتمام آن را مطرح کردم و گفتم می‌خواهم به سنندج رفته و از آن‌جا به کرمانشاه برگردم، آن‌ها گفتند با ما بیا تا سنندج زیرا در آن‌جا چند روزی کار تعمیراتی داریم و سپس به کرمانشاه می‌رویم، اما حدود نیم ساعت تا 1 ساعت دیگر در مریوان کار داریم و سپس به سنندج حرکت می‌کنیم، آن‌ها مجدداً برای کار مذکور به مریوان رفتند که سریع برگردند با هم به سنندج برویم. در آن سه راهی یک ماشین باری متوقف بود و صدای صحبتهای ما را شنیده بود و فهمیده بود من عازم سنندج هستم، سؤال کردند جناب سروان کجا تشریف می‌برید، گفتم می‌خواهم سنندج بروم، منتظر همکاران هستم که برگردند با زبانی ملتمسانه گفت‌ جناب سروان، من هم عازم سنندج هستم ماشینم پر از بار است، تنهایی برایم کمی سخت است، شما ممکن است با من تشریف بیاورید. برویم که هم شما برسید و هم من خوابم نبرد، من هم گفتم آقا اشکالی ندارد اما دوستانم چه، که به آنها قول داده‌ام که با هم برویم. گفت انشاا… آن‌ها هم که کارشان تمام شد می‌آیند و به ما می‌رسند آن موقع اگر خواستید به همراه آن‌ها به سنندج بروید، گفتم اشکالی ندارد و سوار ماشین شدم که حرکت کنیم، راه افتادیم، در نزدیکی‌‌های سنندج در قهوه‌خانه بین راهی توقف کرد و صبحانه خوردیم، هر کاری کردم اجازه نداد حساب کنم و مرا به زور تا پای ماشین برد و خودش برگشت پول صبحانه را حساب کرد و به حرکت خود ادامه دادیم تا به سنندج رسیدیم، تازه صبح آفتاب طلوع کرده بود و در سنندج از او جدا و هرقدر پول دادم که کرایه و پول صبحانه را حساب کند، قبول نکرد و خیلی هم تشکر کرد که در این سفر او را همراهی کرده‌ام و از خواب رفتن او در پشت فرمان ماشین جلوگیری کرده و به سلامت به سنندج رسیده است، به هر حال خداحافظی کردم و رفتم تا اینکه پیاده به محل بی‌سیم پادگان سنندج رسیدم، مرا شناختند و سؤال کردم که چرا این‌جا امروز شلوغ شده است، گفتند که دیشب دزدان خائن ماشین تعمیر و نگهداری لشکر را در بین راه مریوان به سنندج غارت کرده و دو نفر ارتشی آن را کشته‌اند. گفتم ستوان شنوایی و استوار خجسته را، گفتند بله و بی‌سیم مریوان را که به سنندج و فرماندهی لشکر در کرمانشاه ارسال کرده بودند را به من نشان دادند و گفتم قرار بود من هم با ماشین این‌ها به سنندج بیایم پس من اگر با آن‌ها بودم، من هم کشته می‌شدم، سپاس خداوند متعال را به جای آوردم اما کلی برای آن دوستان که ستوان شنوایی هم‌دوره و استوار خجسته که از هم‌شاگردی‌های مدرسه بود ناراحت شدم و غفران و رحمت الهی را برای آن‌ها درخواست نمودم و پس از خدا حافظی با پرسنل قسمت بی‌سیم که از قدیمی‌ها بودند و احترام‌شان واجب بود، خدا حافظی و به سمت سه راهی سنندج کرمانشاه برای سوار شدن به ماشین کرمانشاه حرکت نمودم (البته اکثر ماشین‌ها بنز 180 بودند) که تردد را در تمام شهر انجام می‌دادند. در این‌جا شایسته است از عنایت و کرم الهی و ذات احدیت سپاسی و شکری واجب داشته باشم، سپاس بر خداوند جان آفرین. همان‌طوری که گفتم به فرماندهی گروهان عملیات مخابرات فرماندهی لشکر منصوب شدم که مأموریت این گروهان برقراری ارتباطات بی‌سیم و باسیم ستاد لشکر با یگان‌های تابعه، بالا دست، مجاور و مأمور شونده و یگان‌های جانبی لشکر را به عهده داشت، این زمان دقیقاً مصادف با (عملیات عما) بود که دشمن بعثی عراق درگیری‌های را در نوار مرزی کشور (در کرمانشاه از پاوه، نوسود، بیشکان، قصر شیرین، سرپل ذهاب، نفت‌شهر و ایلام) به وجود آورده بود و لشکر 81 زرهی هم به منظور جلوگیری از تهاجم دشمن در مناطق بالا یا اسقرار ثابتی داشت و یا به صورت پایگاهی به عملیات اعزام شده بودند، چون این محل‌ها جزء مناطق استحفاظی لشکر محصوب می‌شدند، یگان‌های لشکر اکثراً ‌در آن مناطق استقرار یافته بودند و من برای برقراری ارتباط آن‌ها دو نفر تلگرافچی به عنوان مأمور به آن قسمت‌ها فرستاده بودم، در اوایل سال 1348 مأموریت یافتم پاستگاه فرماندهی لشکر را در نزدیکی شهر سرپل ذهاب دائر و ارتباطات لازم را برقرار و آزمایش نمایم که بحول و قوه الهی به نحو مطلوبی دائر، ارتباطات برقرار و آزمایش با مرکز کرمانشاه و قسمت‌های اشاره شده در بالا دائر شد و بر حسب دستور تعدادی تلگرافچی در آن‌جا گذاشتم تا ارتباطات همیشه دائر باشد به خصوص ارتباط یگان‌های مسقر در مرز که تمام آن‌ها هم با مرکز لشکر در کرمانشاه تماس تلگرافی داشتند، در این زمان رژیم بعثی عراق به منظور ترغیب و تشویق تلگرافچیان برای فرار به عراق جوایزی را تعیین و مرتب در رسانه‌ها آن را پخش می‌کرد و از تلگرافچیان می‌خواست که به عراق فرار کنند و آن جوایز را دریافت کنند و این مسئله بسیار مورد توجه مسئولین لشکر بخصوص فرماندهی لشکر قرار گرفته بود. در این رابطه، روزی فرمانده گردان من را احضار کرد و گفتند فرماندهی لشکر ما را خواسته دفترشان، بیا برویم، من هم مدارک لازم و صورت اسامی پرسنل تلگرافچی را با خودم آوردم تا به ستاد لشکر، دفتر فرماندهی لشکر رفتیم (سرتیپ …) . فرماندهی لشکر مسئله تبلیغات رژیم بعثی عراق در مورد تلگرافچیان را مطرح کردند و سؤال کردند شما هم با خبر هستید، بلافاصله گفتم بلی، گفتند برنامه‌ات چیه؟ به استحضار رساندم، چون تابستان است و هوا در مناطق مرزی بسیار گرم است یک نفر یا دو نفر نمی‌توانند شیفت 24 ساعته انجام دهند و مشکلی نداشته باشند، زیرا این کار هم یک مسئله مغزی و فکری است، چون کلمات را به صورت الفبای مرس نقطه و خط دریافت و  ارسال می‌کنند و از طریق مغز به کلمات تبدیل می‌کنند، به علت خستگی در کار زیاد و بعضی مسائل جانبی (برای ایشان شرح دادم). احتمال اغفال دارد،  اگر فرماندهی محترم لشکر اجازه می‌فرمایند،‌ با توجه به کمبود سازمانی تلگرافچیان، بصورت ماهانه آن‌ها را تعویض و به صورت مداومت 2 نفر وظایف خود را انجام دهند، فرمود چکار می‌کنید؟ گفتم این صورت اسامی تلگرافچیان است، طرح آن را تهیه و در اسرع وقت جهت تصویب تقدیم خواهم کرد، لذا این برنامه مورد تصویب قرار گرفت و مقرر شد با توجه به ایستگاه‌های موجود در نوار مرزی و پاسگاه فرماندهی لشکر در سرپل ذهاب، برنامه را تنظیم كنم. پس از تنظيم، به اتفاق فرماندهی گردان، خدمت فرماندهی لشکر رسیدیم و آمادگی خود را در صورت تصویب فرماندهی برای تعویض اعلام کردیم، برنامه تنظیمی را به دقت ملاحظه کردند و نوشتند اجرا شود،‌ منتها زودتر، من به عرض رساندم از فردا شروع به تعویض دورترین خواهم کرد و در کمترین زمان تعویض کلی را به استحضار خواهم رساند. با توجه به تصویب تعویض تلگرافچیان که مسئله حساس و قابل توجهی بود، و تلگرافچیان مرتباً تقاضای آن‌ را داشتند. روز بعد از گرم­ترین نقطه در نفت شهر و ایلام شروع به تعویض نمودم و بدون فوت وقت ظرف مدت یک هفته کلیه تلگرافچیان محدوده مسئولیت لشکر را تعويض و موضوع توسط فرمانده گردان به استحضار فرماندهی محترم لشکر رسید و مقرر شد همه ماهه این برنامه در سطح تلگرافچیان صورت پذیرد. به لطف و عنایت الهی در برنامه تعویض هیچ مشکلی پیش نیامد، و تلگرافچیان از این اقدام بسیار خوشحال شدند و در روحیه کلی تأثیر مثبت داشته و اعتراضاتی هم در سطح سایر پرسنل شد که با تشریح اصل موضوع و مشکلات مغزی و روحی پرسنل تلگرافچی به صورت منطقی تشریح و موضوع اعتراض هم منتفی گردید،زیرا این کار بر حسب ضرورت موقعیتی صورت گرفته بود، چنانچه این کار در لشکر انجام نمی‌شد، امکان اتفاقات مطرح بود. «لذا علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد». در تاریخ 16/8/1348 خداوند متعال دختری به من عطا کردند که نامش را افسانه نهادم و اکنون دبیر زبان انگلیسی یکی از دبیرستان‌های تهران است، (الحمدلله‌رب‌‌العالمین).

منبع: افسر مخابرات( خاطرات سرهنگ مخابرات امیر قلی زارع)،1394، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده