پریشانی و یقیین(18)
آروین بعد از گرفتن وصیتنامه با خانواده شهید خداحافظی کرد و به سمت خانه راه افتاد. با خودش فکر میکرد مگر چنین چیزی امکان دارد؟ اصلاً حرفهایشان صحت دارد؟ نیشخندی به سادهدلی خود میزند، مگر میشود کسی هم نسل او با دل خود برای شهادت قیام کند؟ حتماً که اجبارش کردهاند.

با همین افکار قدم به خانه گذاشت. کلافه طول و عرض اتاق را طی می‌کند. یک جای کار درست نیست. نگاهی به وصیت‌نامه مچاله شده در دستش می‌کند. برگه‌ها را روی میز رها می‌کند.

– خوبه، خوبه حداقل در نسل خودمان هم دروغ بیداد می‌کند. مگر می‌شود پسری همسن و سال من از باارزش‌ترین دارائیش بگذرد؟ که چه؟ یک جای داستان لنگ می‌زند.

دستی به پیشانیش می‌کشد. این جماعت را به حال خودشان رها کنی خدایی هم می‌کنند، نیشخندی می‌زند و لپ تاپش را روشن می‌کند.

ایمیل‌های دریافتی آن‌قدر زیاد است که از خواندنشان صرف‌نظر می‌کند. نرم‌افزار avid sibelius را باز می‌کنند. زمان زیادی از درخواست گروه رُخام می‌گذرد و عجیب است که تماسی نداشته‌اند.

پوشه شعرها را باز می‌کند. نگاه گذرایی به شعرها می‌اندازد. به طرز عجیبی از شعرهایی که سر و تهشان مشخص نیست، بیزار است. گرچه آروین سختگیرانه کارها را انتخاب می‌کند، اما محتوای شعرها روز به روز ضعیف‌تر می‌شود.

همان‌طور که شعر را می‌خواند، نت‌ها را منظم کنار هم قرار می‌دهد، اگر کامران واسطه نمی‌شد هرگز چنین کار ضعیفی را نت‌نویسی نمی‌کرد. بیشترین زمانی که صرف نوت‌نویسی این شعر کرده بود یک ربع بود. لبخندی به صفحه پیش رویش می‌زند. نگاهی به دست‌هایش می‌کند.

زمان زیادی است که پیانو ننواخته است. پس از ذخیره کردن نت‌ها از جا بلند می‌شود، نگاهش به پیانوی سفید رنگ کنج دیوار خیره می‌ماند، دستی بر گلاویه‌ها می‌کشد. تمام زندگیش نواختن و نت‌سازی است. چه طور امکان دارد روزی از نواختن بگذرد و تا مرز شهادت پیش برود.

با خودش فکر می‌کند امکان ندارد، او هرگز به راه مردن نمی‌رود، مگر مردن فقط به شهادت است؟ او که مرگ را به چشم دیده بود، مدتی با مرگ دست و پنجه نرم کرده بود، اما مرگ آروین کجا، مرگ مجتبی کجا؟

تلخندی می‌زند. آن‌قدر در خیالاتش غرق می‌شود که حرکت دست‌هایش روی گلاویه را فراموش می‌کند. زمانی به خودش می‌آید که نتی ناآشنا را می‌نوازد و عجیب به دلش می‌نشیند.

چهره‌اش در هم می‌شود. ضربه‌ای از سر حواس پرتی به پیشانیش می‌نشاند. نت‌ها از ذهنش پرواز کرده‌اند و این اولین فاجعه پیش روست.

موهایش را میان پنجه می‌گیرد، خودش را به مبل می‌رساند. دست راستش را روی چشم‌هایش می‌گذارد.

******

صدای مادر مجتبی در گوشش طنین‌انداز می‌شود.

مجتبی هرچه از دستش برمی‌آمد برای نیروهایش انجام می‌داد. از رنگ کردن خوابگاه گرفته تا تعویض لامپ‌‌ها، خرید وسایل گرمایشی؛ در حد بضاعت از حقوق خود خرج می‌کرد.

عصبی نفسی می‌گیرد.

– دست بردار از سرم، دست بردار.

 هوس چایی کرده بود. به سمت آشپزخانه می‌رود.

– مجتبی هر بار از ایرانشهر می‌آمد هدیه‌ای برای من می‌آورد، قبل از اعزام برایم فلاکس آورده بود. در مراسم عزایش از آن استفاده کردم.

آروین فریاد می کشد.

– بسه… بسه!

 چایی‌ساز را خاموش می‌کند، به پذیرایی برمی‌گردد.

 خودش را روی مبل می‌اندازد و نیم نگاهی به وصیت‌نامه می‌کند. شاید با خواندنش صداها ساکت شوند. برگه‌ها را برمی‌دارد. نگاهش به عکس قنوت شهید ثابت می‌ماند. قنوتش شبیه قنوت صیاد شیرازی در عکس‌هایش بود.

– عکس را گرفتم و نامش را قنوت باران گذاشتم.

صفحه را ورق می‌زند. برای رهایی از صداها وصیت‌نامه را با صدای بلند می‌خواند.

******

ای مالک، تا می‌توانی افسران سپاه را از خانواده‌های نجیب و دودمان‌های باشرافت و اصیل انتخاب کن، مخصوصاً تاریخ پیشینیان و اجداد فرماندهان باید به دقت رسیدگی شود تا مبادا آلوده نژادان و پست فطرتان به مقام سرداری (ریاست هر قسمت از دولت و…) رسند.

آری ناموس، توارث و نژاد در روحیات اشخاص تأثیر بسزا دارد و تربیت خانوادگی شالوده پرورش‌هایی است که در دبستان و اجتماع انجام می‌شود.

یکی از اصول بسیار مهم دین و آئین مسلمانان اصل ولایت فقیه است.

امام سجاد(ع) می‌فرماید: هرکس در روزگار غیبت بر ولایت ما استوار بماند خداوند منان پاداش هزار شهید به وی عطا می‌نماید.

جنگ ما و جنگ با آمریکا جنگ با هویت‌ها بوده و هست و خواهد بود، پس باید روز به روز به توانائی‌هایمان بیشتر بیفزاییم.

دنیا در مرحله­ای است که امواج بیداری ملت‌ها،کشتی طوفان‌زده استکبار را در هم خواهد شکست.

وقتی اندیشمندان سایر کشورها این حرارت چنان در قلب‌های آنان رسوخ کرده، که این چنین در کتب مختلف و در بیانات مختلف می‌گویند:

Live like Ali and dide like hossein

یا چنین می‌گویند: کسی که مقام فاطمه(س) را درک نماید، گویی مقام شب قدر را درک نموده است. چرا که کمال و ارزش‌های زیبا از دامن مادران است و این وصیت زیبا­ی همه مادران به فرزندان خویش که حجاب برای دختران و زنان از هر امری مهم‌تر است و زن در حجاب همانند صدف درون مرواریدی زیبا جلوه‌نمایی می‌کند.

علی(ع) را شمشیر ابن ملجم از بین نبرد، اصلاً نتوانست که از بین ببرد، تیزی شمشیر آن‌قدر نبود… فرق علی(ع) را جهالت مردم زمانش شکافت و به شهادت رساند، چرا که تیزی جهالت مردم زمان خیلی تیزتر و برنده‌تر از تیغه تند شمشیر است.

اگر در هر حال اهل بیت(ع) و همچنین قرآن که کلام وحی است را فراموش نکنیم  بی شک رستگاریم، بی شک تاریخ در حال تکرار است…

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

 

منبع: پریشانی و یقیین، جهانیان، سمیه، 1397، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده