خاطرات امیر سرتیپ ناصر محمدی فر (7)
ناصر و جعفر لهراسبی، جانشین لشکر، آر. پی. جی به دست گرفته بودند و حاج سلطانی، فرمانده توپخانه لشکر، پشت تیربار نشسته بود. ناصر دور و برش را نگاه کرد. دو هواپیمای فانتومی که از ست سومار می آمدند، هواپیمای خودی بودند و ستون عراق را هدف گرفتند. حمله هواپیماها کارساز بود. ستون عراقی که از مهران به سمت تنگه حرکت کرده بود، متوقف شد.

 

بنا به دستور فرمانده نیرو زمینی، سرتیپ حسین حسنی سعدی، در هر سه قرارگاه جنوب، غرب و شمال غرب سه تیپ مستقل تکاور از گردان های تکاور لشکرها تشکیل شد. اولین تشکیل دهنده تیپ تکاور در منطقه غرب، ناصر بود که علاوه بر فرماندهی تیپ 2 لشکر 88، تیپ 35 تکاور را با گردان های تکاور لشکرهای غرب تشکیل داد. ستاد تیپ را به راه انداخت و تمرینات را شروع کرد. تیپ را به خرم آباد منتقل و آموزش های سختش را در کوه‌های خرم آباد شروع کرد. خستگی را هیچ کس نمی فهمید، نه ناصر و نه نیروها، تیپ سرِپا و ناصر به اوضاع مسلط بود و با تمرینات سخت، نیروها را آبدیده می کرد.

پس از شرکت تیپ در عملیات آزاد سازی قسمتی از مناطق غرب و ارتفاعات آهنگران که به دست عراق افتاده بود، دستور فرمانده نیروی زمینی این بود که ناصر، تیپ تکاور را به سرهنگ جهان وش که جانشینش بود، تحویل بدهد و به عنوان جانشین لشکر 88 منصوب شود.

در همان روزهای اولی که ناصر به لشکر 88 رفت، سرتیپ حسنی سعدی او را احضار کرد و ماجرای قلع و قمع شدن لشکر 16 و تجهیزاتش به دست منافقان را برای ناصر گفت و دستور داد تا به عنوان فرمانده لشکر 16 قزوین به لشکر سر و سامان بدهد. باید می رفت سومار احوالی از بچه ها بگیرد که خبر بیماری شدید مادرش را به او دادند؛ مادر قهرمانی که ناصر را تا فرماندهی لشکر 16 رسانده بود. ناصر دو سه روز مرخصی گرفت که به دیدن او برود. با وانت تویوتا خودش را به تهران رساند و با همان سر و وضع خاکی و لباس از عرق سفیدک زده به بیمارستان امام خمینی (ره) رفت و پشت اتاق عمل ماند. لحظه ورود ناصر به بیمارستان، مادر را به اتاق عمل بردند. دکتر را از اتاق عمل بیرون آورد و خواست که مادر را ببیند. ظاهر آشفته و پریشان ناصر کافی بود تا دکتر بپذیرد. آخرین دیدار مادر عاشق و پسرش روی تخت اتاق عمل انجام شد و دو عاشق دقایقی را خلوت کردند. ناصر، مادرش را بغل کرد و بوسید. مادر سراپای بچه شیرش را برانداز کرد. ناصر همانی شد که مادر می خواست:

شکارچی درنده و جسور، پنجه در پنجه دنیا انداخته و اسب بی لگام زمانه را به زیر کشیده. زرین تاج بچه شیرش را میان بیشه رها کرده و بار بسته و راهی بود و ناصر هنوز نمی دانست که مادر رفتنی است. به لشکر 16 برگشت که مادرش دار فانی را وداع گفت.

حسنی سعدی از قرارگاه غرب ناصر را خواست. با بالگرد تا مهران رفتند. ناصر چیزی از لشکر ندید. منافقان تا بیسیم چی لشکر نفوذ کرده بودند. قرارگاه لشکر آتش گرفته بود. بعد از حمله گسترده و همگانی که داخل و بیرون به لشکر شد، سرهنگ الماسی، فرمانده لشکر، زخمی شده بود. حسنی سعدی در حضور تعدادی از کارکنان لشکر، زخمی شده بود. حسنی سعدی در حضور تعدادی از کارکنان لشکر در تنگه کنجان چم ناصر را به عنوان فرمانده جدید لشکر 16 معرفی کرد و دستور داد فرمانده لشکر قبلی و جانشینش سه روز در منطقه بمانند تا در مورد وضعیت لشکر، منطقه پراکندگی، یگان های مأمور و زیر امر، وضعیت لجستیک و… ناصر را توجیه کنند. منافقان تانک ها را برده بودند و فقط یک تانک در تعمیرگاه «کنجان چم» افتاده بود که آن هم به دلیل خرابی غیرقابل حرکت بود. متحیر بود که چطور یک ایرانی می تواند با دشمن وطن دست به دست بدهد و حتی از تانک های اسقاطی هم نگذرد. به خودش هی زده بود که منافق است دیگر، وطن را برای وطن که نمی خواهد.

باید لشکر نابود شده 16 را جمع می کرد. یک تیپ لشکر به جنوب رفته بود. وضع منطقه خوب نبود. درگیری زیاد بود و لحظه به لحظه گلوله توپ و خمپاره می آمد. فرمانده لشکر و جانشینش که قرار بود تا سه روز مسئولیت منطقه را به عهده داشته باشند، بلافاصله به تهران برگشتند. ناصر بدون اینکه موضوع را به رده بالاتر گزارش کند با توکل به خدا کارش را شروع کرد.

سنگر فرمانده لشکر را به او نشان دادند. اتاقکی دو قسمت شده؛ قسمتی برای سربازان و قسمتی به عنوان دفتر فرمانده لشکر. وارد سنگر شد. سرباز سینی چایی را آورد. ناصر هنوز دست به استکان نبرده بود که صدای سوت خمپاره بلند شد. گلوله خمپاره بر سقف سنگر فرماندهی نشست و خاک بود که بلند شد. ناصر و دو سربازی که در سنگر بودند زیر آوار حبس شدند. سربازها زخمی شدند ولی ناصر سالم ماند. عراقی ها خیر مقدمشان را به او گفتند. ناصر منتظر نماند و برای سرکشی رفت. زمان خیلی کم بود و تا غروب که سرهنگ رضایی، فرمانده تیپ 3 را ببیند، فرصت نکرد لبش را تر کند. تیپ 3 در تنگه کنجان چم در مرز مهران مستقر بود. اولین هم کلامی ناصر با یکی از فرماندهان لشکر اتفاق افتاد. عراق به تنگه حمله کرده و تیپ زیر فشار بود. فرمانده تیپ برای گله از اوضاع و شکایت از نبود نیرو و امکانات آمده بود. ناصر فریادش را بر سر فرمانده تیپ هوار کرد.

  • اگر تیپ زیر توپ و گلوله­ست، تو چرا اینجا پیش من وایسادی؟ چرا بالا سر نیروهات نیستی؟!

گردان تکاور لشکر هم در تنگه بود. ناصر خودش را به گردان تکاور رساند. سرهنگ ضرغامی، فرمانده گردان تکاور، برای ناصر توضیح داد که دشمن تپه 525 را گرفته است که درست مشرف به پل کنجان چم، دشت گولان و سد کنجان جم بود. ضرغامی احتمال می داد که به زودی دشمن عقبه لشکر را ببندد. ناصر، ضرغامی را با روحیه دید. دستور پاتک داد و تکلیف کرد که تا صبح به هر قیمتی شده تپه را از دست دشمن در بیاورند. خودش با ضرغامی مانده بود و ده ساعت جنگیدند.

گردان تکاور روی تپه مستقر شد که ناصر به قرارگاه لشکر برگشت. ورودش به لشکر، ورود پر دردسری بود. اول صبح خبر آمدن عراق با ستون تانکش به سمت مهران را به ناصر دادند. ناصر چیزی نداشت. تنها عناصری از یک گردان مهندسی در دست داشت. همه افسران مهندس را جمع کرد و خواست که در جاده تا سد کنجان چم همه‌جا را مین ریزی کنند. هرچه می‌توانستند باید مین می‌ریختند. راه خوبی بود. عراق تصور نمی کرد این لشکر شکست خورده توانایی مین گذاری جاده را داشته باشد و بی مهابا با تانک ها و نفربرها در حال حرکت بود. ستون عراق به جاده که رسید، اولین تلفاتش را با نفربری که روی مین رفت داد. با روی مین رفتن دوتانک دیگر ستون متوقف شد و به سمت مهران برگشت. دشمن عقب رفت.

وضع عجیبی بود؛ هم باید با دشمن می جنگید و هم با کمبود امکانات و خورد و خوراک برای سربازان.

دشمن حمله می کرد و هر جا که می توانست اسیر بیشتری می گرفت. عراق چشم به ایلام و کرمانشاه داشت. دو محور برای حرکت در نظر عراق پررنگ بود. محور مهران به تنگه کنجان چم و ارتفاعات میمک به صالح آباد. این دو محور در تنگه نیاز، پشت صالح آباد به هم وصل می شدند. اگر تنگه بسته می شد، کل لشکر 16 در دست عراق بود و راه ایلام برای دشمن، کاملاً باز می شد. لشکر، روحیه نداشت و سنگری نمانده بود. باید از صفر شروع می‌کرد و لشکر را سرپا نگه می داشت. سوار جیپ شد و برای دید زدن پشت سر لشکر راهی شد. محور میمک را باید می دید. سرهنگ رضایی را هم با خود برد. در سه راهی صالح آباد، فرمانده لشکر 84 خرم آباد، سرهنگ مرتضی محمدی و فرمانده گروه 44 توپخانه، سرهنگ عباس پارساپور را ملاقات کرد. سرهنگ محمدی گفت که لشکر در ده سرنی، جایی میان میمک و صالح آباد، مقابل دشمن ایستاد است.

ناصر که یاد گرفته بود خودش به چشم ببیند، راهی میمک شد. ترجیح داد خودش رانندگی کند. نزدیک ده رسید که تانک های زیادی را داخل ده دید، لشکر 84 خرم آباد فقط یک گردان تانک داشت. وجود این همه تانک در آنجا برایش عجیب بود. سرعت را کم و دقت را بیشتر کرد. تانک های «تی» روسی در ده مستقر شده بودند. تانک های عراقی بودند. چشم تیز کرد؛ خدمه تانک را هم دید که در ظرف های یک بار مصرف غذا می خوردند. مطمئن شد عراقی ها او را با فرماندهان خودشان اشتباه گرفته اند. سریع دور زد و برگشت. با دور زدن جیپ، دو نفربر « پی. ام. پی» دنبال جیپ ناصر حرکت کردند. ناصر گاز می‌داد و گلوله های مسلسل بود که در چادر جیپ می نشست و آن را مثل آبکش سوراخ سوراخ می کرد. «پی. ام . پی» ها به او نرسیدند و ناصر تا دوراهی آمد. منتظر بود چشمش به مرتضی بیفتد. مرتضی بود. باید جلوی عراق را زودتر می گرفت و مهران را حفظ می کرد تا پشت لشکر بسته نشود. هرچه کرد، نتوانست با قرارگاه غرب تماس بگیرد. حدس ناصر درست بود. منافقین قرارگاه غرب را در سومار گرفته بودند و قرارگاه سقوط کرده بود. با ستاد نیرو هم نتوانست تماس بگیرد. بی سیم فرمانده نزاجا جواب نمی داد. زمانی برای منتظر ماندن و اخذ دستور نبود. باید خودش تصمیم می گرفت. لطف خدا را واسطه دلش کرد و تصمیم گرفت. باید جلوی اسیر شدن چندین هزار نیروی لشکر را می گرفت. به همه یگان های تحت امرش بیسیم زد و دستور عقب نشینی داد. دو ساعت زمان برای آوردن تمام قوایش به تنگه، نیاز داشت؛ تنگه ای بین صالح آباد و ایلام. داشتن این تنگه به معنی داشتن منطقه بود. تنها تصمیم درستی که می شد گرفت، همین بود و بس.

یگان ها به تنگه رسیده بودند که عراق از هر دو محور با صدها تانک و نفر بر حمله را شروع کرد. می خواست از نیروهای هوایی درخواست کمک کند. کسی نبود که جواب بدهد. در همان نگاه اول، دانست که بهترین راه مقابله با دو ستون یک تانک و آن عظمت، دسترسی به نیروی هوایی است. اما کو! کدام فرمانده لشکری به نیروی هوایی دسترسی داشت. به یاد آورد که برای چندمین بار به فرماندهان رده بالا گفته است که آن همه جیپ های میول یا بی سیم های «AM» برای استفاده دیده بان های مقدم در لشکرهاست!

کسی صدای او را نشنیده بود. دیده بان مقدمی، تحت فرماندهی لشکر نبود که مثل امروزی کل ستون عراق را منهدم کند.عراق با خیال راحت پیشروی می کرد و ناصر باید برای متوقف کردنش به سراغ توپخانه می رفت. دست به کار شد. عراق از سد ارتش ایران نمی توانست به این سادگی بگذرد! ناصر برنمی تابید که زنده باشد و این اتفاق بفتد. زیر لب زمزمه کرد:

به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز

وگرنه سیل چو بگرفت، سد نشاید بست

ناصر و جعفر لهراسبی، جانشین لشکر، آر. پی. جی به دست گرفته بودند و حاج سلطانی، فرمانده توپخانه لشکر، پشت تیربار نشسته بود. ناصر دور و برش را نگاه کرد.  دو هواپیمای فانتومی که از ست سومار می آمدند، هواپیمای خودی بودند و ستون عراق را هدف گرفتند. حمله هواپیماها کارساز بود. ستون عراقی که از مهران به سمت تنگه حرکت کرده بود، متوقف شد. ناصر چشمش به ستون عراقی در مسیر «میمک» بود. اولین تانک به نزدیکی تنگه رسید. ناصر دستور شلیک داد. گلوله آر.پی.جی به تانک نخورد، ولی راننده تانک هول شد، روی تخته سنگ بزرگی رفت و شنی های تانک آویزان شده و ایستاده بود. راننده و خدمه تانک پیاده شدند و به عقب فرار می کردند. نیروهای ناصر دو تانک بعدی را زدند. با بلایی که به سر سه تانک عراقی آمد، بقیه ستون برگشتند. ناصر مطمئن شد با یگان جدید و آموزش ندیده ای مواجه است. نیروها روحیه گرفته بودند. ناصر با استفاده از موقعیت از تنگه به طرف ده صالح آباد حرکت نمود و با جیپ 12 تانک را با خدمه به غنیمت گرفت. عراقی ها وحشت کرده بودند و ناصر به هرقیمتی که بود، تنگه را نگه داشت و لشکر عراقی نتوانست به سمت ایلام برود.

هنوز به قرارگاه نرسیده بود که خبر اجرای قطع نامه را شنید. 31 تیر 1367بود. دستور رسیده بود هرکس هرکجا هست، بماند. ناصر شبانه با تعدادی از نیروهایش از صالح آباد پیاده به طرف مهران راه افتادند. 30 کیلومتری راه بود. به موقع به مهران رسید و می توانست فردا صبح اول وقت ادعا کند که یگان هایش اینجا بودند. یگان های لشکر، سی کیلومتر عقب نشینی کرده بودند و حالا ناصر آمده بود تا بگوید ما اینجا بودیم. این مطالب مورد قبول فرماندهان عراقی نبود. مأمورین «UN » آمدند و گفتند که هرچه سریع تر اینجا را تخلیه کنید در غیر این صورت عراقی ها گفته اند که تا نیم ساعت دیگر با تانک و نفربر حمله و باقی‌مانده نفرات را اسیر می‌کنیم. یگان‌های عراق از روبرو نمایش قدرت می دادند تا رعب و وحشت ایجاد کنند. ناصر گفت: ما منطقه را ترک نمی کنیم، عراق را هم هرکاری می خواهد بکند. در حقیقت می خواست با پنج نفر در مقابل تیپ عراق با سلاح ایمان و توکل به خدا بجنگد. با چندین بار رفت و آمد UN و مذاکرات سخت، بالاخره همان جا ماندگار شدند و UN حضور نیروهای ایرانی در همان جا را ثبت کرد. در این فاصله ناصر، نیروها را به منطقه کشید و مستقر کرده بود.

ماه های اول سردرگمی های اجرای قطعنامه به پایان رسیده و آرامش نسبی برگشته بود. ناصر امور اداری را برای ساماندهی به این لشکر خسته و نا به سامان از سر گرفت و انرژی اش را برای بازسازی توان رزمی لشکر گذاشت. لشکر زرهی با تانک هایش، لشکر زرهی می شد. آمار تانک های باقی مانده در پادگان های زنجان، همدان و قزوین را گرفت. حدود شصت تا هفتاد تانک منتظر قطعه بودند و باید تعمیر می شدند. با هماهنگی فرمانده نیروی زمینی، خودش به انبارهای آبیک رفت و برای پیدا کردن قطعات تانک چیفتن از دل انبارها اقدام کرد. قطعات نوی انگلیسی در انبارها مانده بود. زمان زیادی لازم نبود تا شصت تانک تعمیر شود و به منطقه برگردد. از خودش راضی بود که از لحظه ورودش به لشکر، تعداد تانک های حاضر به کار را از یک به شصت رسانده است.

لشکر خوب عمل کرده بود. بعد از آن همه مرارت و سختی، حالا لشکری ساخته بود با همه آنچه برای داشتن توان رزمی بالا لازم است. ایلام حفظ شده و مردم می دانستند لشکر 16 چه کرده است. ناصر دستور ساخت مواضع محکمی را مقابل تنگه نیاز و دشت گولان داد.

 

منبع: ایل؛ ارتش؛ ایران، صادق نیا، محسن، 1394، سوره سبز، تهران

      

 

– یگان های حافظ صلح سازمان ملل

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده