خاطرات امیر سرتیپ ناصر محمدی فر(6)
بعد از آن آتش تهیه سنگین، حمله دو لشکر کامل عراق با سازوبرگ فراوان به تیپ ناصر شروع شد. یازده شبانهروز یگان های عراق، ناصر و نیروهایش را میان آتش گرفتند و از زمین و آسمان گلوله بارانشان کردند. یازده روز نیروها با همان آب و غذای اندوخته اندک مقاومت کردند. توپخانه عراق قله 402 را گلوله باران کرد. گرسنگی، تشنگی و خستگی همه را از پا در آورد. ناصر هنوز سرپا بود و برای دویدن درون کانال ها چاره ای جز پا گذاشتن بر روی جنازه های خودی و غیر خودی نداشت.

با برگشتش به فکه از طرف سرهنگ صیاد شیرازی فرمانده وقت نیروی زمینی احضار شد. در حضور سرهنگ صیاد ادای احترام نظامی کرد. صیاد گفت:

  • شما رو به فرماندهی تیپ 37 زرهی انتخاب کردم.
  • این یه دستوره جناب سرهنگ؟
  • نه! می تونی نظرت رو بگی.
  • اگه اجازه بدید من اول دوره دافوس[1] رو ببینم. بعد هرجا که دستور بدید، انجام وظیفه می‌کنم.
  • اولین نفری هستی که اینو می گی!

سرهنگ صیاد چندان راضی نبود، ولی پذیرفت و ناصر را به دوره دافوس فرستاد. در همان دوره دافوس بود که به دستور صیاد، ناصر با لشکر 21 به عملیات بدر اعزام شد.

ماندن ناصر در لشکر 21 طولانی نشد و بعد از عملیات بدر برای تمام کردن دوره برگشت. دوره را تمام کرد و به لشکر 88 منتقل شد. فرمانده لشکر، سرهنگ همتی، ناصر را ابتدا رئیس رکن 3 لشکر و پس از مدتی کوتاه به فرماندهی تیپ 2 لشکر منصوب کرد. تیپ 2 لشکر 88 معروف به تیپ خاش در قصر شیرین مستقر بود. بیشتر افراد تیپ از بلوچ ها و کردهای اهل تسنن بودند.

تیپ 2 در کوه های «کهنه ریگ» سومار بین نفت شهر ایران و نفت خانه عراق مستقر شد. رشته کوه تا قله «سلمان کشته» ادامه داشت و از آنجا به دره «سان واپا» وصل می شد. بعد از دره به بلندترین قله اش به نام ارتفاع 402 می رسید و خودش را به رودخانه «کنگیر» می رساند که از ایران به منطقه مسکونی عراق وارد می شد. دنباله کوه های کهنه ریگ به کوه های «میمک» وصل می شد. ناصر در اولین برآوردش از کهنه ریگ دید که در سمت عراق در شیب ملایم کوه ها می شود سوار بر ماشین شد و تا قله 402 را به راحتی رانندگی کرد، اما در سمت ایران، کهنه ریگ صخره ای بود یک دست و بی روزنه! دیوار بلندی که ناصر باید تیپش را در آن مستقر و از همان جا از سومار حفاظت می کرد و بر «مندلی» عراقی و جاده های اطرافش هم مسلط می شد.

برای رسیدن به قله، دره های دو طرف کوه جای خوبی برای پنهان کرد نیرو بود، اگر می شد به آنجا رسید. وقتی راه می رفت، حس می کرد پایش را بر تخته ای از سنگ  می گذارد. با نوک پوتین به زمین زد. سنگ بود؛ بدون آنکه خطی بردارد. انگار بتن بر آن ریخته باشند. زمین خوبی برای ساختن سنگر بود؛ سنگرهای محکم بدون ریزش.

عراق تا دامنه سمت چپ  قله 402 آمده و در سمت راست هم دره «سان واپا» و کوه های سلمان کشته را گرفته بود باید جاده ای روی 402 زده می شد تا بتوانند آب و مواد غذایی را به نیروهایی که در بالای قله بودند، برسانند. یگان مهندسی اعلام کرد که احداث جاده بر روی 402 امکان پذیر نیست. ناصر در صدد تهیه چند چهارپا برای حمل آب و مواد غذایی بود.

به زمین فکر می کرد و آن همه جان سختی که نشان می داد. حدس می‌زد که عراق برای یکدست کردن رشته‌کوه‌های کهنه ریز اقدام خواهد کرد.

می دانست که خودش را باید آماده حمله احتمالی عراق کند. نه یگان احتیاطی در منطقه حضور داشت که در صورت لزوم، کمکی برساند و نه راهی بود که کسی بتواند کمکی کند.

ناصر کماکان به زمین فکر می کرد، به نیروهای کمکی که داشت و به صخره بزرگی که زیر پایشان بود. عراقی که از سه طرف به کوه های کهنه ریگ تسلط داشت، قطعاً موقع حمله، آوردن نیرو و تجهیزات برایش به سادگی آب خوردن بود.

در نامه ای به استاندار و امام جمعه زاهدان تقاضا کرد که به جای ارسال کمک های مردمی و اقلام خوراکی و … به جبهه برایشان چند هزار بیل و کلنگ بفرستند. با اولین محموله، هزار کلنگ رسید. به دستور ناصر بیشتر از پانصد نفر از نیروها در هر نوبت باید مسیرهای تعیین شده را می کندند. تونل هایی تودرتو که فقط خودش و چند نفر دیگر از نظمش خبر داشتند. ناصر هر ساعت به تونل های در حال حفر سر می زد و در دهانه آن ها می ایستاد. دستور اکید داده بود که ارتفاع تونل باید به اندازه قد محمدی فر باشد. کلنگ ها دیگر قابل استفاده نبود. از سر فلزی نیم متری هر کلنگ تقریبا کمتر از ده سانت مانده و بقیه اش در جدال با صخره، ساییده شده بود.

مرتب از زاهدان بیل و کلنگ درخواست می کرد. سه هزار کلنگ دیگر به دستشان رسید. نیروها بی‌امان به جان صخره افتاده بودند. چهل روز تمام را با دست‌های تاول‌زده کلنگ زدند. ناصر مدام تأکید می کرد عراق قطعاً به این منطقه حمله خواهد کرد و هیچ نیرویی قادر به کمک به ما نخواهد بود. پس عرق بریزید تا خونتان ریخته نشود.

کانال ها از دامنه تا ارتفاع قله کنده شده و از آنجا به سمت راست قله منشعب می شدند. در جاهایی که با نیروهای عراقی رو در رو می شدند، نقب[2] می زدند. ناصر یگان ها را توجیه کرد که در صورت شکسته شدن مقاومت، دشمن را به سمت کدام کانال خالی بکشند تا فقط با یک سرباز بتوانند ستون دشمن را در کانال از بین ببرند. ناصر آنچه را در ذهن داشت، تمام و کمال پیاده کرد و منتظر بود تا روز حمله عراق برسد.

چندان طول نکشید که از اول صبح آتش تهیه[3] عراق بر کهنه ریگ فرود آمد. گلوله های توپ و خمپاره مثل زدن چوب بر طبل، بر زمین فرود می آمد؛ بدون لحظه ای توقف. گلوله های توپ و انواع سلاح ها بود که بر زمین می‌خورد و نیروهای ناصر در کانال ها و نقب ها پناه گرفته بودند.

بعد از آن آتش تهیه سنگین، حمله دو لشکر کامل عراق با سازوبرگ فراوان به تیپ ناصر شروع شد. یازده شبانه‌روز یگان های عراق، ناصر و نیروهایش را میان آتش گرفتند و از زمین و آسمان گلوله بارانشان کردند. یازده روز نیروها با همان آب و غذای اندوخته اندک مقاومت کردند. توپخانه عراق قله 402 را گلوله باران کرد. گرسنگی، تشنگی و خستگی همه را از پا در آورد. ناصر هنوز سرپا بود و برای دویدن درون کانال ها چاره ای جز پا گذاشتن بر روی جنازه های خودی و غیر خودی نداشت.

کانال ها پر از جنازه شده و سطح زمین دیده نمی شد. نمی توانستند اجساد را به عقب تخلیه کنند. ناصر بارها می دید که نیروهایش در همین یازده روز مقاومت، روی جنازه های داخل کانال چمباتمه زده و با خواب قیلوله‌ای رفع خستگی می کردند. چه بسا خودش هم در همان حال چند دقیقه ای بر روی جسدی از هوش رفته بود. یازده شبانه روز مقاومت کردند. فقط توانسته بود به اندازه زنده نگه داشتن نیروها غذا و آب به آنها برساند.

هر بار که عده ای را برای آوردن غذا به آن سوی ارتفاع 402 می فرستاد، احتمال بازگشت شان از دفعه قبل کمتر می شد. بچه ها که با کوله پشتی های جیره آب و غذا از دور پیدا می شدند، ناصر نفس راحتی می کشید و باز بین کانال ها بر می گشت. تا شب یازدهم، تیپ را کشانده بود. ساعت حدود دو نیمه شب بود. پای بیسیم نشسته و طبق معمول، فرماندهان گردان ها و گروهان هایش را فریاد می زد.

  • نخوابین!
  • دارن میان!
  • نزارین کسی بخوابه!

صدای فریادهای ناصر تمام مدت از پشت بیسیم ها پخش می شد که مبادا از گوشه ای یک نفر عراقی بتواند نفوذ کند. بین کانال ها و نقب ها راه می رفت و سرکشی می کرد. راه رفتن روی جنازه ها سرعت حرکتش را کم می‌کرد. گاهی تلوتلو می خورد و باز خودش را روی پا نگه می داشت. داخل یکی از کانال ها رفت. سرباز           بیسیم چی را دید که پشت بیسیم دستوراتی را ابلاغ می کند. سرباز احترام گذاشت وبه حرف هایش پشت بیسیم ادامه داد. ناصر گفت:

  • پسر! فرمانده گروهانت کو؟

سرباز بیسیم را قط کرد و گفت:

  • شهید شده، ایناهاش.

اشاره انگشت سرباز به سمت یکی از جنازه ها بود. ناصر رو برگردانده و فرمانده گروهان شهید را دید. سرباز گفت:

  • هنوز نذاشتم گروهان بفهمن که فرمانده ندارن.
  • درود به شرفت!

ناصر سر تکان داد و به کانال بعدی سر زد. دلش قنج می رفت که ناگهان از سمت «مندلی» صدای پرواز انبوه بالگردها را شنید. صدا تا بالای سرشان آمد. ناصر و نیروهایش در تاریکی شب چیزی نمی دیدند. صدای بالگرد ها همه کوهستان را پر کرده بود. ناصر حدس زد که بالگردها برای حمله به قرارگاه لشکر در عقبه خط مقدم می‌روند. شنیده بود که عراق دوربین های دید در شب خریداری کرده و بالگردهایش امکان پرواز در شب را دارند. به فرمانده لشکر بیسیم زد و خبر پرواز بالگردها را اعلام کرد. چند ثانیه بعد، بالگردها برگشتند و بالای ارتفاع 402 گشت زدند. اولین پیام را از خمپاره 120 میلیمتری گردان 157 تیپش دریافت کرد. بالگرد های عراقی بشکه هایی از مواد منفجره را با خود حمل می کردند و همه جا را به آتش می کشیدند. دسته خمپاره انداز را یکباره به آتش کشیدند و تراورس های سنگرها را در یک لحظه سوزاندند و از بین بردند. دومین پیام از یکی از گردان ها رسید که بالگردها بدون آنکه کسی بتواد در آن تاریکی ببیندشان و گلوله ای به سمتشان شلیک کند، دو تانک را منهدم کرده اند. پیام سوم از گردان توپخانه بود که بالگردها دو قبضه توپ را به آتش کشیده و رفته اند.

بچه ها نخوابیده بودند. گرسنگی نایی به تنشان نگذاشته بود. دست ها و پاهایشان از مغزشان فرمان نمی برد. خستگی بود و ترس؛ نه از دشمن بلکه از ناصر که هر لحظه ظاهر می شد و برای چشمی که چند ثانیه بر هم افتاده باشد، کوهی را بر سر سرباز خراب می کرد.

ناصر مانده بود با انبوهی از اجساد روی هم ریخته در کانال های که بوی تعفن شان اجازه نفس کشیدن نمی داد. ناصر مانده بود با نیروهایی گرسنه، تشنه و خسته که هنوز به فرمانده شان «نه» نگفته و یازده روز مقاومت کرده بودند. ناصر مانده بود با دو لشکر تا بن دندان مسلح عراق که لحظه به لحظه تجهیزات و نفراتش تقویت می شدند و حالا ناصر تنها مانده بود، بدون هیچ نیروی کمکی با بشکه هایی از آتش که پرنده های آهنی عراق بر سر نیروهایش در ارتفاع 402 می ریختند و قتل عام شان می کردند. آتش زبانه می کشید.

سرش را بالا برد و فریاد زد:

«خدایا! ما اومدیم از اسلام و قرآنت دفاع کنیم. چرا باید این همه بلا به سرمون بیاد؟!

به شکم های پاره پاره سربازها نگاه کرد، روده های روی زمین ریخته، جگرها و معده های تکه پاره شده. دلش شکست، مستأصل شده بود. چشم امید همه نیروها به فرمانده شان بود. با تمام سلول های بدنش فریاد کشید:

امام زمان! کجایی؟ اگه الآن به داد ما نرسی، پس کی می خای بیای. باید جواب منو بدی. کجایی؟

صدای بالگردها می آمد که به سمت نیروهای ناصر بر می گشتند. ناصر به خودش آمد و سجده کرد؛ شاید طولانی‌ترین سجده عمرش بود. هنوز سرش بر سجده بود که بالگردها بمب ها را در ارتفاعات مجاور روی نیروهای خودشان ریخته و رفتند.

صدای همهمه عراقی ها و انفجار و انهدام نفرات و تجهیزاتشان به دست بالگردهای خودشان را از دور شنیده می شد. ناصر دست به آسمان بلند کرد و شرمنده جسارتش شد و استغفار کرد. اشک چشمانش را پر کرده و مانع دیدش شده بود.

دوربین های دید در شب عراق به اندازه دل شکسته او کارایی نداشتند. ناصر پیروز شده و درونش غوغا بود. چیزی پیدا کرده بود، ورای آنچه بقیه داشتند.

تا صبح صبر کردند و اول وقت به سمت ارتفاعات مجاور به راه افتادند. ناصر و نیروهایش بعد از یازده روز از کانال بیرون می آمدند و این، چیزی بیش از رهایی بود. بالگردهای عراق نیروهای خودی را کوبیده و هیچ چیز باقی نگذاشته بودند. از نیروهای عراق کسی زنده نمانده بود. همه تجهیزاتشان آتش گرفته و سوخته بود. ناصر به بچه‌هایش فکر می کرد که قرار بود به جای نیروهای عراق طعمه شعله ها بشوند و حالا همه پشت سرش بودند.

خبر پیروزی قاطع 402 بیشتر از آنچه ناصر تصور می کرد، مهم بود.

نمایندگان مجلس برای قدردانی آمدند وبت دستور رئیس جمهور موقت، آیت ا… خامنه ای، به تمام کارکنان تیپ یک درجه تشویقی دادند.

ناصر برای دیدن سرهنگ جابری پور، فرمانده لشکر، به قرارگاه لشکر رفت و به کم بودن امکانات پشتیبانی لشکر اعتراض کرد که چرا با وجود اینکه حتی کارمندان بانک ها با لباس نظامی سر کار حاضر می شوند و پشت میزشات می نشینند، سربازی که در خط مقدم در حال جنگیدن است، لباس کار مناسب ندارد. جابری پور حرف ناصر را نپذیرفت و از نبودن امکانات برای همه افراد حاضر در جبهه حرف زد. صدای ناصر بلند شد که من نمی توانم با سربازی که لباسش پاره است و گوشت تنش از پشت لباس پیداست، در مقابل دشمنی که حداکثر امکانات را دارد، بجنگم. یا به من برای سربازانم لباس بدهید یا پشتیبانی لشکر را به من بسپرید تا خودم دست به کار شوم. سرهنگ توجه نکرد و ناصر با قهر از آنجا بیرون رفت و باز هم بر شرف نیروهایش درود فرستاد که هیچ انتظاری نداشتند و تحت هر شرایطی می جنگیدند.

 

منبع: ایل؛ ارتش؛ ایران، صادق نیا، محسن، 1394، سوره سبز، تهران

 


[1] – دانشگاه فرماندهی و ستاد

[2] – دالان و گذرگاه زیرزمینی

[3] -توده ای از آتش پیش بینی شده است که بر طبق برنامه زمانی مشخص برای پشتیبانی از تک به منظور گسستن فرماندهی و مخابرات و سازمان پدافندی دشمن اجرا می شود.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده