پریشانی و یقیین(15)
- منزل آقا مجتبی؟ قدری مکث میکند. - در خدمتیم. - میشود بگویید خودشان بیایند. صدای مرد رنگ اندوه میگیرد، خودشان شهید شدند، شما خبر نداشتید؟ رنگ از صورتش میپرد.

– اگر از مهمانی برمی‌گشتیم و خسته بودم، مجتبی مجبورم می‌کرد لباس‌هایم را کاور کنم بعد از آن استراحت کنم.

******

سرش را به طرفین تکان می‌دهد، تماس‌های ضبط شده را پخش می‌کند. پیام اول درخواست کار… پیام دوم درخواست کار… پیام سوم جویای حال… پیام چهارم صدای مادرش درخانه می‌پیچد.

– ابراهیم مادر، قرار بود بیایی دیدنمون کجایی؟! نمیدونم چرا دلشوره امونم رو برده مادر، پیامم را گرفتی تماس بگیر نگرانتم!

یک هفته بعد از رفتنش روز مادر بود، اما کارتش را گذاشته بود و تأکید داشت تا کادویی در شأن مادر برایش بخرم و از طرف او تقدیم کنم.

گوشی تلفن را در دست می‌گیرد، کمی دلجویی چیزی از من کم نمی‌کند، رفع دلتنگی هم می‌شود، مادر را هم آرام می‌کند.

دقایقی هرچند کوتاه با مادرش صحبت می‌کند. بهانه سفر خارج از برنامه را می‌آورد و عذرخواهی می‌کند، با خودش عهد می‌بندد حالش که بهتر شد حتماً به دیدنشان برود.

تماس را قطع می‌کند، روی مبل دراز می‌کشد. چقدر مادرش از شنیدن صدایش خوشحال شده بود. قبلاً هم خوشحال می‌شد؟ چرا مثل هر بار که ابراهیم صدایش می‌کرد جانش به لب دوخته نمی‌شود؟ چشم‌هایش را می‌بندد.

******

حتی زمستان‌ها هم دائم‌الوضو بود گاهی می‌گفتم حالا لازم نیست وضو بگیری، می‌خندید که اگر با وضو بخوابی، خوابت هم عبادت محسوب می‌شود و تأکید می‌کرد این حدیث است!

******

هول زده چشم‌هایش را باز می‌کند، دستی به سرش می‌کشد این خاطرات… مطمئن است که دیوانه شده.

– آدرس را به زحمت پیدا کردم. قبل از بیمارستان، بعد از میدان یک کوچه بن‌بست است. خانه‌های دور میدان، ساختمان مشکی رنگ طبقه دوم!

سرش را به طرفین تکان می‌دهد. پاسخ این سوالات باید همان آدرسی باشد که در خاطرش برق می‌زند. به سرعت خودش را به ماشین می‌رساند. سرش گیج می‌رود، اما شوق پیدا کردن آدرس آن‌قدر زیاد است که توجهی به سرگیجه نمی‌کند.

آدرس به روشنی در ذهنش هک نشده است. میدان را دور می‌زند و روبه‌روی خانه سوم می‌ایستد. صدایی در سرش می پیچد.

– برگرد رشیدم ۲۲ سال منتظرت بودم.

چشم‌هایش را روی هم می‌گذارد. زنگ طبقه دوم را می‌زند. صدای مردانه‌ای به گوش می‌رسد. تکانی به خودش می‌دهد.

– منزل آقا مجتبی؟

قدری مکث می‌کند.

– در خدمتیم.

– می‌شود بگویید خودشان بیایند.

 صدای مرد رنگ اندوه می‌گیرد، خودشان شهید شدند، شما خبر نداشتید؟

 رنگ از صورتش می‌پرد.

– می‌شود یک لحظه تشریف بیاورید؟

 مرد آرام بله می‌گوید و در را باز می‌کند، دقیقه‌ها آن‌قدر کش می‌آیند که آروین طول و عرض خیابان را طی می‌کند.

با صدای مرد به سمتش می‌چرخد.

– کاری داشتید؟

 آروین نگاهی به صورت گرد مرد می‌اندازند. آن‌قدر نگاهش می‌کند تا مرد دستی مقابل صورتش تکان می‌دهد، آروین تکانی سخت می‌خورد و سوالی نگاه مرد می‌کند.

– کاری داشتید پسر جان؟

 مردد نگاهی به مرد می‌کند.

– چطور بگویم من یک توموری توی سرم داشتم. حالم بد می‌شود و به کما می‌روم. خوب دوست من در این مدت یکی از نوشته‌های خواهرش را برای من می‌خواند. من همه چیز را متوجه می‌شدم. به هوش که آمدم یک سری خاطره یادم آمد و یک اسم، هرچند گذشت بیشتر یادم آمد داستان جالبی بود. اما داستان نیمه کاره رها شد چون من به هوش آمدم. از میان تمام آن داستان‌ها یک آدرس به خوبی در خاطرم بود و آن آدرس منزل شما بود. من از همان آدرسی که یادم آمد دنبال مجتبی آمدم تا داستان را کامل بشنوم.

– می‌شود از شما خواهش کنم داستان را برایم کامل کنید؟

مرد همان‌طور که نگاهش می‌کند، آروین دستش را به دیوار می‌گیرد، رنگ از صورتش می‌پرد. مرد دستش را دور بازوی او قلاب می‌کند و شانه‌اش را به خود تکیه می‌دهد.

– برویم بالا پسرجان، برویم بالا.

همان‌طور که پله‌ها را بالا می‌رفتند، مرد با خودش می‌گفت: آن کس که تو را نگه داشته است، آن کس که از کما نجاتت داده و به هوشت آورده، آن کس که تنها خاطره‌ای که برایت گذاشته، اسم و آدرس پسر من بوده است. آن که تو را با این حال به اینجا کشانده؛ حکمت عجیبی در کار اوست که ما نمی‌دانیم.

مرد پیش پای آروین خم می‌شود تا بند کفش‌هایش را باز کند. آروین به سختی خم می‌شود و مرد را بلند می‌کند.

– چه کار می‌کنید آقا، خودم می‌تونم.

 مرد دست پیش می‌برد که آروین دستش را میان راه می‌گیرد.

– خودم می‌تونم، ممنونم از لطفتون .

حال آروین اصلاً مساعد نبود و نشسته پیچ و تاب می‌خورد. این پیچ و تاب‌ها از نگاه مرد پنهان نماند.

با ورود به خانه نگاهش با نگاه زن تلاقی پیدا می‌کند، سلام می‌دهد و به سمت مبل می‌رود و زن با لیوان چایی مقابلش قرار می‌گیرد.

دسته مبل را در دست می‌گیرد. با صدای آرام می‌گوید: می‌شود یک لیوان آب برای من بیاورید؟

 زن نگاه کوتاهی به او می‌اندازد و به آشپزخانه می‌رود.

ثانیه‌ای بعد آروین قرصی می‌خورد و زیر لب از زن تشکر می‌کند.

– آقا می‌شود لطف کنید و تعریف کنید؟

 آب دهانش را صدادار قورت می‌دهد.

– من خیلی دوست دارم زودتر بفهمم که چه اتفاقی برای مجتبی افتاده؟

مرد دستی به صورتش می‌کشد.

– من نمی‌دانم شما تا کجای داستان مجتبی را می‌دانید.

آروین با سرعت می‌گوید تا زمان اعزامش را، آن روز که با 60 نفر اعزام شد.

******

– حقیقت زندگی مجتبی برای شما یک داستان می‌شود و برای ما یک عمر زندگی. مجتبی با ۳۰ نفر از تیپ فاطمیون و ۳۰ نفر از تیپ 38 ایرانشهر اعزام شد. همان شب اول که رسیده بودند گویا شامی برای خوردن نداشتند. آجیل‌ها و شکلات‌هایی که حاج خانم برایشان گذاشته بود را بین بچه‌ها تقسیم کردند و به عنوان شام خورده بودند. اینها را برای مادرشان تعریف کردند. پایگاهی که مجتبی در آن ساکن شد گویا فرمانده قدیمی داشته که از سربازان برای شناسایی، نیرو خواسته است.

 بسیاری از این تعاریف و نقل قول‌ها را دوستان و همرزمانش برای من گفتند، زمانی که برای عرض تسلیت آمدند. بعضی‌ها خیلی ناراحت بودند، خیلی بی‌تابی می‌کردند. گفتند فرمانده داوطلب شناسایی محل خواسته است. مجتبی اولین نفر از جا بلند شده و همراه با یک داوطلب دیگر برای شناسایی محل رفته است. می‌گفتند: فرمانده مجتبی را شهید یداللهی صدا می‌کردند.

 آروین تکان کوچکی به خودش می‌دهد.

– مصطفی کیه آقا؟

 مرد لبخندی می‌زند.

– مصطفی پسر کوچک ماست.

نگاهی به ساعت می‌کند.

– باید برسد دیگر.

آروین سکوت می‌کند که صدای زنگ خانه به گوش می‌رسد.

– این هم مصطفی، عجب حلال‌زاده‌ای است، تا نامش را بردیم سر رسید.

مصطفی که وارد می‌شود، آروین توان ایستادن ندارد. سعی می‌کند در جا نیم خیز شود که مرد دستی به شانه‌اش می‌گذارد.

– بشین پسر حالت خوب نیست، بشین بابا.

 مصطفی در صندلی کنار پدر می نشیند. نگاه جستجوگر آروین به چشمان تیره زن خیره می‌ماند؛ چشمانی که فریاد دارند و استوار ایستاده‌اند.

******

دلش می‌خواست از جا بلند شود، گوشه چادر زن را در دست بگیرد و فریاد بکشد که از خودش بیزار است. او و مجتبی فاصله سنی زیادی نداشتند اما… هرچه حاج کاظم او به راه خواسته بود او گریخته بود، امان از جهل! همان‌طور که خیره خیره زن را نگاه می‌کرد صدای زن به گوشش سیلی زد.

 

منبع: پریشانی و یقیین، جهانیان، سمیه، 1397، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده