پریشانی و یقیین(14)
قدری که آرامتر شدم به خانه برگشتم. زن نگاه تیرهاش را در چشمهایم دوخت. - مجتبی ما را قسم داده بود که هیچکس از رفتن او معطل نشود. همین کار را هم کردیم. روز عید خیلی سخت گذشت. پسر پا روی پا انداخت و دستها را روی زانوهایش گذاشت.

– حق با مادر است. روز عید خیلی سخت گذشت. اصلاً شبیه عید نبود، حالمان وصف ناشدنی است. لحظه تحویل سال رسید، دیده بوسی کردیم، به همدیگر تبریک گفتیم، اما پدر به یک گوشه خانه رفت، مادر خودش را با آشپزخانه سرگرم کرد و من هم به اتاقم رفتم. بغض و دلتنگی ترکیب عجیبی است. می‌دانید عید آن سال اولین سالی بود که علاوه بر نبود مجتبی اطلاعی هم از او نداشتیم. روز اول عید با چشم انتظاری گذشت. روز دوم تماس گرفت. باور نمی‌کنید، به سمت تلفن پرواز کردیم.

نمی‌دانم برای شما پیش آمده از عزیزی دور باشید و بدانید که جانش در خطر است، همین که صدایش را بشنوید، همین که کلمه‌ای به زبان بیاورد برایتان حکم نفس کشیدن را دارد. از روز دوم عید تا ششم جسته گریخته تماس می‌گرفت. روز ششم عید تولد من بود آن روز تماس گرفت تولدم را تبریک گفت. دیگر خبری از مجتبی نداشتیم تا سیزدهم فروردین. دقیق به خاطر دارم آن روز باران شدیدی می‌بارید. ]نفسش را با آه به بیرون فرستاد[ عجب سالی بود. عید هر کاری کردیم دست و دلمان راضی نشد که از خانه بیرون برویم. مجتبی که تماس گرفت، پرسیدم سیزده بدر هم رسید، شما آنجا چه می‌کنید؟ چه می‌خورید؟

 لحنش جدی شد و گفت: هرچه آتش جنگ بالاتر می‌رود، قدرت ایمانمان بیشتر می‌شود. هرچه عرصه بر جانمان تنگ‌تر می‌شود، قل و زنجیرها از دست و پایمان باز می‌شود. می‌دانی… همین که هر لحظه چشم به راه مرگی، همین که هر لحظه شهادتین می‌خوانی، اینها کم نیستند که باور کنی، زندگی رنگ دیگری دارد. دلهره چندان هم بد نیست. رفته رفته یاد می‌گیری که مسائل را ساده حل کنی، بگذری و یاد می‌گیری ببخشی. حالا که آمده‌ام خودم را میانه راهی می‌دانم که باید تا انتها بروم! امیدوارم انتهایش ختم به خیر شود.

خنده صداداری کرد و گفت:

– تا قبر دشمن را نکنیم کوتاه نمی‌آییم.

یک هفته با ما تماس نداشت. خودش می‌گفت مشغله کاری داشته است. پدر و مادر خیلی نگران بودند.

 هشتم فروردین که تماس گرفت من قدری ناخوش بودم. پدر و مادرم برای ادای نماز به مسجد رفته بودند که مجتبی تماس گرفت. تلفن‌های آنجا هر نه دقیقه یک بار قطع می‌شد. سه بار تماس گرفت. مجتبی از وضعیت آنجا می‌گفت، من از حال و احوال خودمان. بعد از رفتن مجتبی لابه‌لای صحبت‌هایش حرف‌های جالبی زد:

– شاید از نظر تجهیزات نظامی در مضیقه باشیم، اما قدرت ایمان توانی به آدمی می‌دهد که با ده برابر نیروهای داعش مبارزه کند.

 آن روز هم تمام شد.

******

صدای سرفه‌های محمد در اتاق می‌پیچد. صدای باز شدن در به گوشش می‌رسد و صدای سرفه‌هایی که از او دور می‌شود. ثانیه‌ای نمی‌گذرد که در با صدای جیر جیری کهنه باز می‌شود. صدای قدم‌هایی سنگین در اتاق می پیچد.

صدای قدم‌ها تنها صدای پیچیده در اتاق است که سکوت را می‌شکند. قدم‌هایی که به تخت نزدیک می‌شود، دستی که میان موهایش کشیده می‌شود و ذکری نامعلوم که در روحش رسوخ می‌کند، صدای آشنایی به گوشش می‌رسد.

– پاشو بابا جان، پاشو.خیلی وقته منتظرتم. بیست و دو سال گذشت برگرد.

 آروین دلش به لرز می‌نشیند. صدای پیرمرد خاکستر دلش را روشن می‌کند، دلش برای پدرش تنگ می‌شود. بغضی در گلویش گیر می‌کند، دلش فریاد می‌خواهد.

دستی که روی دستش می‌نشیند او را به خود می‌آورد. «بلندشو رشیدم.» ضربان قلبش بالا می‌رود. صدای بوق دستگاه‌ها سرسام‌آور می‌شود. دست‌هایش گزگز می‌کنند. سنگینی دست‌های مرد کلافه‌اش می‌کند. نفس در گلویش گیر می‌کند. دست‌های مرد که از دستش بلند می‌شود، نفسش به شماره می‌افتد. صدای دور شدن قدم‌هایی به گوش می‌رسد. صدای در که بسته می‌شود، پلک چپش می‌پرد. صدای دستگاه‌ها در سرش شنیده می‌شود. انگشت اشاره‌اش تکان‌های نامحسوسی می‌خورد. باز شدن در، صدای کفش‌های زنانه‌ای که به سمتش می‌دوند. پرستاری که علائم حیاتی را چک می‌کند… زمان به کندی سپری می‌شود.

صدای دورگه و ملتمس محمد به گوشش می‌رسد.

– چی شده خانم؟

پرستار روی پاشنه پا چرخی می‌زند و محمد میله کنار تخت را می‌گیرد.

– این یک معجزه است. چنین چیزی کم سابقه است. در این ۲۰ سال خدمت هم کم سابقه بوده، بیماری که به کما برود یک هفته بعد برگرده. تبریک میگم. من به دکتر خبر میدم.

پرش چشم‌های آروین بیشتر می‌شود. زمانی که چشم باز می‌کند گویا از خواب هزارساله بیدارش کرده باشند، استخوان‌هایش درد می‌کند، دیدش تار است، چند بار پشت سر هم پلک می‌زند تا چشم‌هایش به نور عادت کند. تاری دیدش کمترمی‌شود. نگاهش دور تا دور اتاق به گردش درمی‌آید. مردی به زانو افتاده را می‌بیند که سر به سنگ‌های سرد بیمارستان گذاشته. نگاهش خیره به مرد می‌ماند. قدرت چرخاندن چشم‌هایش را ندارد. همان‌طور که خیره‌خیره مرد را نگاه می‌کند جرقه‌هایی در سرش زده می‌شود.

– مجتبی… مجتبی…

 صدای آخش که در اتاق می‌پیچد، محمد هراسان از زمین سر برمی‌دارد و به سمت آروین می‌دود. آروین چشم‌هایش را به هم فشار می‌دهد.

– مجتبی، اعزام…

دست محمد روی شانه‌اش می‌نشیند؛ «چی شده آروین؟» زیر لب زمزمه می‌کند.

– مجتبی… مجتبی… فریاد مجتبی گفتنش که در اتاق می‌پیچد، محمد شانه‌هایش را تکان می‌دهد.

– تو مجتبی یادته؟

زیر لب زمزمه می‌کند.

– مجتبی از شاگردام بوده؟

 محمد سری تکان می‌دهد.

– خودت رو اذیت نکن، استراحت کن آروین، استراحت کن.

آروین چشم‌هایش را می‌بندد و سعی می‌کند آرام بگیرد. صدایی در سرش می‌پیچد.

– مجتبی که اعزام شد گریه کردم.

سرش را تکان می‌دهد.

برای محمد هم عجیب بود که آروین هوشیار شده و داستان را به خاطر می‌آورد. آروین چشم‌هایش را بسته بود و سعی می‌کرد همه چیز را به یاد بیاورد. بوی نرگس که در اتاق می‌پیچد دلش را برهم می‌زند. خاطره‌ای تیره از پس پرده ذهنش عبور می‌کند. بوی نرگس هر لحظه نزدیک‌ترمی‌شود.

صدایی در سرش می‌پیچد.

– خیابان منتهی به خانه‌شان ورود ممنوع بود.

بوی نرگس هرلحظه نزدیک‌تر می‌شد. آروین نفس نفس می‌زند. محمد خودش را به او می‌رساند و روی صورتش خم می‌شود.

– چیزی یادت آمده؟!

سرش را به طرفین تکان می‌دهد.

– این خاطرات برای من نیست، برای من نیست.  نمی‌دونم این خاطرات برای کیه!

سرم درد می‌کند. محمد چشم‌هایش را می‌بندد و باز می‌کند.

– صبر کن آروین تو یک مدت در کما بودی و این علائم طبیعی است. باید به خودت فرصت بدهی تا ذهنت آرام شود. شاید آن خاطرات که یادت میاد قسمت‌هایی از داستانی باشد که من برایت می‌خواندم، زمانی که به کما رفته بودی. خدا رو شکر که حالا چشم‌هایت را باز کرده‌ای آروین… آروین خیلی خوشحال هستم که به هوش آمدی.

 آروین بی‌حوصله نفسش را به بیرون می فرستند.

– بسه محمد، نکنه نذر و نیاز کردی که من برگردم؟

محمد دهان باز می‌کند که حرفی بزند، آروین دست راستش را بالا می‌آورد.

 – بسه، لطفاً تنهام بذار.

 صدای باز شدن در لب‌های نیمه باز محمد را می‌بندد. نگاه مات آروین همچنان روی صورت محمد ثابت مانده است.

دکتر وارد می‌شود و سؤالاتی می‌پرسد. آروین همچنان خیره صورت محمد است. سؤالات را بی‌اراده پاسخ می‌دهد. دکتر بعد از بررسی از محمد می‌خواهد همراهش به بیرون برود. دقیقه‌ها به کندی می‌گذرند. آروین چشم از جای خالی محمد برنمی‌دارد.

زمزمه‌کنان از خود می‌پرسد:

– مجتبی کیه؟ چرا ذهنم را درگیر کرده؟ کیه که خاطراتش با من نفس می‌کشد؟ آن آدرس، آن آدرس باید کمکم کند! باید از اینجا بروم! تکانی به خودش می‌دهد سرش گیج می‌رود.

صدای محمد در اتاق می‌پیچد.

– داری چیکار می‌کنی مرد؟ باید استراحت کنی، فقط استراحت کن.

آروین چشم‌هایش را می‌دزدد. چقدر شرمنده محمد است. با صدایی که به سختی شنیده می‌شود شروع به صحبت می‌کند.

– دکتر چی گفت محمد؟

 مکثی می‌کند و قدمی جلو می‌آید.

 – دکتر گفت: زمان لازم داری تا همه چیز یادت بیاد. معلوم نیست چقدر طول بکشه، چون مدت زیادی بیهوش نبودی، شاید تا چند ساعت دیگر، شاید هم چند روز دیگر همه چیز یادت بیاید.

آروین سری تکان می‌دهد. آرام دراز می‌کشد، چشم‌هایش را می‌بندد. بوی نم که به مشامش می‌خورد چشم باز می‌کند. تاریکی خیره کننده هوا تنها چیزیست که نظرش را جلب می‌کند.

از روی تخت بلند می‌شود و پشت پنجره می‌ایستد.

– این تومور لعنتی بالأخره کار دستم داد. میدونی صداها را می‌شنیدم. من حالم خیلی خوب بود. خیلی یک جوری بودم. اما نمی‌توانستم بدنم را تکان بدهم. من گریه‌ها و صدای گرفته تو رو می‌فهمیدم. آمدن و رفتن خواهرت را حس می‌کردم. همه چیز برای من شفاف بود؛ زلالِ زلال. حتی قصه‌ای که برام می‌خوندی رو می‌فهمیدم، حالم خیلی بهتر بود.اما حالا خوب نیستم.

 محمد که از صدای پچ پچ آروین هوشیار شده بود و جمله آخر را شنیده بود، هراسان از جا بلند می‌شود. آروین متوجه‌اش می‌شود و دستش را بالا می‌آورد.

– صبر کن محمد، الآن خوب نیستم، چون یک سری خاطرات و صداها در سرم می پیچه که برای من نیست، مطمئنم که نیست. حالم خوش نیست، چون تمام آن داستان را باور کردم و حالا به من میگی آنچه شنیده‌ای یک داستان ساده بوده. حالم خوب نیست، چون صدای کسی در گوشم می‌پیچه که از من می‌خواهد برگردم. به من میگه پسرم، باور می‌کنی نه؟

آروین در حالی که لبه تخت می‌نشیند، پاهایش را روی تخت می‌گذارد. نیم‌نگاهی به محمد می‌کند و می‌پرسد: «کی مرخص می‌شم؟»

سکوت محمد که طولانی می‌شود، به سمتش می‌چرخد و ابرویی بالا می‌اندازد.

– اگر مشکلی پیش نیاید فردا.

 آروین سری تکان می‌دهد و چشم‌هایش را می بندد.

آروین زودتر از محمد بیدار می‌شود. نگاهی به محمد غرق در خواب می‌کند. آرام صدایش می‌زند. محمد پلک‌هایش را به سختی باز می‌کند.

– محمد پاشو برو کارهای ترخیص من رو انجام بده.

محمد گیج از جا بلند می‌شود و همان‌طور که غرغر می‌کند از اتاق خارج می‌شود. عقربه‌های ساعت عدد ۱۰ را به نمایش می‌گذارند که محمد به اتاق برمی‌گردد. آروین با سرعت آماده می‌شود. از فکری که در سرش می‌گذرد ذوق می‌کند.

با خروجشان از بیمارستان آروین نفس عمیقی می‌کشد.

– حس می‌کنم از قفس آزادم کردند.

 محمد خنده صدادار می‌کند و دستی به شانه‌اش می‌گذارد.

– بریم آقای زندانی که باید خوب استراحت کنی.

آروین سری به تأیید حرف محمد تکان می‌دهد و به سمت ماشین می‌رود.

چشمش میان ساعت و خیابان‌های شلوغ تهران در گردش است.

– پس کی می‌رسیم؟

 محمد نیم نگاهی به او می‌کند.

– خسته شدی؟ حالت بد شده؟

– چه خبره محمد؟ خوبم … فقط کلی کار دارم که باید انجامشان بدهم.

محمد نفسی از سر آسودگی می‌کشد. چند دقیقه بعد روبه‌روی خانه آروین ایستاده‌اند که آروین نیم تنه‌اش را به سمت محمد می‌چرخاند.

– تو برو بیمارستان سر کارت، کار داری منم میرم استراحت می‌کنم تا شب!

محمد نگاهی به چهره‌اش می‌اندازد.

– نه باهات میام، درسته مرخص شدی ولی نیاز به مراقبت داری!

آروین عصبی چشم‌هایش را می‌بندد.

– که چی بشه؟ به کارت برس، منم میرم استراحت می‌کنم.خیالت راحت فقط استراحت می‌کنم، انگار بچه دوساله‌ام. با صدای بسته شدن در محمد به خود می‌آید.

محمد مات و مبهوت نگاه به جای خالی آروین و در بسته می‌کند. «دیوانه‌ای» زیر لب می‌گوید و به سمت بیمارستان می‌رود.

آروین که از رفتن محمد مطمئن می‌شود، لبخندی به خانه‌اش می‌زند. حتی در مخیله‌اش هم نمی‌گنجید یک روز دلتنگ خانه‌اش بشود .همان‌طور که به سمت تلفن می‌رفت، لباس‌هایش را هم از تن خارج می‌کرد و روی مبل می‌انداخت.

 

 

منبع: پریشانی و یقیین، جهانیان، سمیه، 1397، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده