بعد از این پیروزی، ناصر به عنوان فرمانده گردان 234 سوار زرهی لشکر 16 قزوین منصوب و به فکه فرستاده شد. می دانست کار سنگینی در پیش دارد. منطقه مملو از درگیری بود و شبی که صدای تیر و گلوله نباشد، هنوز پیش نیامده بود. نیروها تحلیل رفته بودند. برای سه گروهان تنها یک فرمانده گروهان داشت. باید گروهان ها را با درجه دارها کنترل میکرد. به طرح تقسیم نیروها در لشکر معترض شده و فرمانده لشکر را قانع کرده بود تا ستوان حقی و آقامحمدی را به گردان واگذار کنند.

آقامحمدی، حکم پسر افراد گروهانش را داشت. ناصر برای دو ستوان جوان، جلسه های هفتگی گذاشته و قدم به قدم هر دو را توجیه می کرد و کم و کسری ها، معایب و نواقص کارهایشان را در همان جلسات هفتگی حل و فصل می کرد.

ناصر خودش برای انجام شناسایی ها می‌رفت. از همان روزهای اول که به پشت رودخانه «دویرج» زیر ارتفاعات «حمرین» آمد، تپه رزمی نزدیک به جاده فکه نظرش را جلب کرد. از ستوان آقامحمدی خواست برای شناسایی جهت فتح تپه رزمی، یک معبر باز کند. آقامحمدی به ناصر گزارش داد که معبر باز شده است. یکی از شب ها ناصر برای بازدید از معبر ایجاد شده توسط گروهان آقامحمدی، عازم خط مقدم شد و اول صبح برای انجام گشتی شناسایی راه افتاد.

ناصر جلودار بود و ستوان آقامحمدی با بقیه پشت سرش. هوا تاریک و روشن بود. ناصر قدم‌هایش را آرام‌تر بر می‌داشت گوشش برای صداهای اطراف تیز می کرد. پایش را بلند کرد و آرام بر زمین گذاشت که در نور کم سوی ماه، شاخک های مین والمر[1] را دید. مین به اندازه چهار انگشت با پوتین هایش فاصله داشت. افراد پشت سرش را متوقف کرد و همه را قدم به قدم عقب برگرداند و از منطقه مین گذاری شده بیرون رفتند. مسیر را عوض کردند و خودشان را به پشت تپه رزمی رساندند. از تپه رزمی که رد شدند، حدود یک دسته از نیروهای عراقی را دیدند که برای دیدن حرکت نیروهای ایران پنهان شده بودند.

شناسایی را انجام دادند و باید برمی گشتند. به نزدیک گردان خودی که رسیدند، کسی به آنها ایست نداد. ناصر منتظر است نگهبان بود، ولی صدای ایست نیامد. نگران شد. آرام آرام به سمت سرباز بالای خاکریز رفت. سرباز سرش را روی گونی شن گذاشته بود و خواب رفته بود. ناصر افراد همراهش را مرخص کرد و خودش به طرف سرباز نگهبان رفت. سرباز ناصر در پست نگهبانی، زمان جنگ در خط مقدم جبهه بخوابد! از آن چیزهایی که به‌هیچ‌وجه نمی توانست هضمش کند.

تفنگ سرباز را برداشت و سرباز بیدار نشد. گلنگدن را کشید، باز هم بیدار نشد. ناصر اسلحه را روی تیربار گذاشت، گونی شن را هدف گرفت و تیراندازی کرد. نگهبان وحشت زده از خواب پرید، ولی توانست کلامی بگوید. ناصر فریاد زد:

  • اینجا خط مقدمه! توی تیررس عراقیم! گرفتی خوابیدی؟!
  • اگه عراقی بود که تا حالا مرده بودی! بقیه رو هم به کشتن داده بودی!

سرباز نتوانست حرفی بزند. کلاً زبانش بند آمده بود و برای دوا دکتر به اهواز اعزام شد. از این موضوع همه فهمیدند که ناصر از خطای احدی نمی گذرد. اصلاً نمی‌تواند بگذرد و این باعث شده بود گردان هوشیارتر شود و تلفات و دستبرد کمتری به آن وارد شود.

منبع: ایل؛ ارتش؛ ایران، صادق نیا، محسن، 1394، سوره سبز، تهران

 


[1] – مین ضد نفری است که درصورت انفجار، چهارصد ساچمه به اطراف پیدا می کند.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده