پریشانی و یقیین(13)
زن تلخ خنده کرد و گفت: - شهادت افتخار است، همه ما آرزو داریم شهید بشویم. اصلاً شهادت لیاقت می­خواهد، اما حالا نه، زمانی بگذرد ازدواج کنید و خانواده تشکیل بدهید، بچهدار بشوید، بعد برایت آرزوی شهادت میکنم. خندید. ضربه­ای به شانهام زد. آن­طور که همه چیز از دست میرود، باید به موقع وارد عمل شد.

 نمی‌دانستم دیگر چه پاسخی به او بدهم، سری تکان دادم و گفتم هرچه مصلحت الهی باشد همان می‌شود، هرچه خیر و صلاح هست پیش می­آید. دعای کمیل که برگزار شد دیدم خیلی بی‌تابی می‌کند، گریه می‌کرد و ناآرام بود.

گفتم : بسه مامان جان، هرچه خیر است همان می‌شود.

 همان­طور که گریه می­کرد، دست من را هم گرفته بود و پیشانیش را به آن چسبانده بود. زمزمه‌کنان میان گریه می­گفت: دعای مادرها رد خور ندارد، دعا کنید که قسمت رفتن باشد، اگر ماندم چه کار کنم.

 سری تکان دادم و بغضی که بزرگیش برایم قابل تشخیص نبود به گلویم چنگ انداخته بود.

نمی­دانستم گوی صحبت را به کدام بسپارم که پسر همان‌طور که خیره به عکس بود شروع کرد.

– من دانشکده افسری بودم که مجتبی تماس گرفت.

 ذوق خاصی در صدایش بود. کنجکاو شدم و پرسیدم: خوبی؟

مجتبی خنده‌ای از ته دل کرد و گفت: بالأخره به پدر و مادر گفتم، راحت شدم.

– چطور گفتی؟ همه چیز را برای من تعریف کرد و در آخر اضافه کرد که فردا باید وارد تیپ بشود. آن‌قدر خوشحال بود که متوجه حال خراب من  نشد و خداحافظی کرد.

زن پاهایش را به زیر صندلی جمع کرد و روسریش را مرتب کرد.

-جمعه آخر سال بود. مجتبی ۵ صبح رفته بود. هر روز ساعت ۳ بعدازظهر برمی‌گشت، اما دیر کرده بود. خودم را با شستن میوه‌ها مشغول کردم. غذای مجتبی را هم درون یخچال گذاشتم که تلفن خانه به صدا درآمد. دست از کار کشیدم و با عجله به سمت تلفن دویدم. حالا که می‌دانستم بی‌تاب‌تر بودم. تلفن را که برداشتم صدای نفس‌های مجتبی آرامم کرد.

– سلام کجایی مادر؟ خیلی دیر کردی! کی میای؟

بی‌وقفه حرف می‌زدم که صدای معترض مجتبی به گوشم رسید.

– یک لحظه اجازه بدهید مادر.

– به ما گفتند که امشب یا فردا شب اعزام می‌شویم، به همین علت اجازه خروج نداده‌اند. فردا تا قبل از ظهر برای خداحافظی و جمع کردن وسایل به خانه می‌آیم.

 نمی‌دانم خداحافظی کردم یا نه! زمانی به خودم آمدم که تلفن در دست میان خانه ایستاده بودم.

روز بعد قبل از ظهر خانه بود، دور هم نشسته بودیم مجتبی آن‌قدر شوخی کرد که یادمان رفت تا ساعتی دیگر از ما جدا می‌شود. همان‌طور که می‌خندیدیم نگاهش کردم و در دل از خدا خواستم هر آنچه خیر و صلاح است پیش بیاید.

 پسر بی‌تاب از جا بلند شد.

– بعدازظهر بود که تلفن زنگ خورد. اطلاع دادند که ساعت ۱۱ اعزام می‌شود.

صحبتش که تمام شد از ما درخواست کرد تا کمکش کنیم وسایل لازم را جمع کند. چیزی به عید نمانده بود. پدرم همان‌طور که وارد آشپزخانه می‌شد، گفت:

– مجتبی بمانی عید را هم دور هم باشیم.

مادر هم ادامه داد:

– تازه می‌خواستیم برایت به خواستگاری برویم. اگر قدری دیرتر بروی ما هم به وظیفه خود عمل کرده‌ایم. مجتبی خنده صداداری کرد و گفت:

– من نیت کردم که بروم، از خدا خواستم که اگر به صلاح من است راهم را هموار کند نیتم را نشکنید.

مادر هول زده گفت: نه نه، هرچه که خیر است همان می‌شود اما به فامیل چه بگوییم؟ هر سال عید کنارمان بودی!

دست‌های مادر را گرفت و در چشم‌هایش خیره شد.

– شما را قسم به کسی نگویید به خیل عظیم مدافعان حرم پیوسته‌ام. اگر پرسیدند بگویید در ایرانشهر رزمایش است، مجتبی هم در این رزمایش شرکت کرده است.

زن آب دهانش را قورت داد. ساک مجتبی را که می‌بستم، دل در دلم نبود. مقداری آجیل و شکلات برایش گذاشتم.

-مادر من اینها برای چیست؟! خدا بخواهد به منطقه جنگی اعزام می‌شوم.

قشنگ در خاطرم هست اخم‌ریزی کردم و گفتم:

– اینها سهم توست، وقتی نیستی که بخوری پس چاره‌ای نیست، باید سهمت را ببری.

 خنده صداداری کرد و از اتاق بیرون رفت.

یک ساعت بعد همراه مصطفی از خانه خارج شدند، هرچه اصرار کردیم نگذاشت که ما هم همراهشان برویم و راهیَش کنیم.

می‌گفت که زحمت نکشید با مصطفی می‌روم، مسیر طولانی نیست. پیشانی من و صورت پدرش را بوسید و همراه مصطفی رفت.

مرد همان‌طور که زانوهایش را در دست داشت گفت:

– قبل از رفتن دستش را گرفتم و در گوشش گفتم باباجان جایی که می‌روید صحنه های دلخراش زیادی را می‌بینید، آتش و خونریزی است، دوست و همرزمت را از دست می‌دهی، چطور تحمل می‌کنی؟

لبخند معناداری زد و آیه ۱۱ سوره ابراهیم را برایم خواند. خدایی که ما را آفریده و نهایت زندگی را به ما داده، باید به او توکل کرد، توکل بر خدا تحمل می‌کنیم. شما هم در دوری ما متوکل به خدا باشید. دیگر کلامی به زبان نیاوردم. صورتش را بوسیدم و راهیش کردم.

پسر به اینجا که رسید گوشه چشم‌هایش را فشار داد.

– از خانه بیرون که زدیم تا سر خیابان ولیعصر پیاده رفتیم. همان‌طور که قدم می‌زدیم دستم را پشت کمر مجتبی گذاشتم و گفتم دیدی داری میری! اگر تردید و دودلی داری، نرو. هنوز هم دیر نشده.

اخمی مهمان صورتش کرد. نگاهی عاقل اندر سفیه نثارم کرد.

– مگر می‌شود این همه آموزش دیده باشی، حالا که به تو نیاز است، به توانایی‌هایت نیاز است، خود را معاف کنی و در خانه بنشینی. اینجا کربلای ماست، باید برویم و صادقانه و شجاعانه هر آنچه آموخته‌ایم در طبق اخلاص بگذاریم.

ساکی که در دستش بود را به پای چپش کوبید.

– توابین هم تا لحظه آخر گفتند حسین، اما ذره‌ای به کار امام حسین نیامدند. ما که نمی‌خواهیم شبیه آنها باشیم

صحبت‌های مجتبی من را توجیه کرده که باید به هنگام وارد عمل شد. مجتبی کاملاً راست و استوار بود.

وظیفه خودش می‌دانست کلیه آموزش‌های چند ساله نظامی را به هر شیوه و در حد توان به دیگران بیاموزد. اگر اشتباه نکنم ساعت ۸:۳۰ بود که به خیابان ولیعصر رسیدیم. تعداد وسیله نقلیه در آن ساعت شب خیلی کم بود، تکیه‌اش را به پشتی داد و تک سرفه ای کرد. کنار هم ایستاده بودیم. یک ربعی گذشت، ماشینی تردد نکرد.

 نگاهی به من کرد و دست راستش را روی سینه‌ام گذاشت. همان‌طور که می‌خندید، من را به آرامی به عقب هل داد. چون سطح اتکای مناسبی نداشتم چند قدمی به عقب رفتم لبخند عمیقی زد.

همان‌طور که دستش در هوا مانده بود، گفت: بهتر است بروی، معلوم نیست چه زمانی ماشین بیاید.

خنده‌ای کردم، شانه به شانه‌اش ایستادم.

نیم نگاهی به من کرد و گفت: این حجم سیریش بودن را از کی یاد گرفتی نمی‌دانم!؟

دوباره دستش را روی سینه‌ام گذاشت، از من خواست که بروم. در فاصله حدود ۲۰ متر از او درخت توتی بود تکیه به درخت دادم و نگاهش کردم. فاصله‌مان آن‌قدر زیاد نبود که از تیررس نگاه هم دور باشیم. هر بار به سمت من برمی‌گشت چشم در چشم می‌شدیم. همان‌طور که تکیه به درخت نگاهش می‌کردم بیتی از شعر سعدی در ذهنم تکرار می‌شد «خود با دو چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود» همان‌طور که مجتبی را نگاه می‌کردم، زیر لب این تک بیت را هم زمزمه می‌کردم. هرچه که مجتبی اشاره می‌کرد توجه نمی‌کردم.

آن شب حال عجیبی بود برای منی که تا این لحظه ثانیه‌ای از مجتبی جدا نشده بودم. نمی‌توانم توصیف کنم. واژه‌ها کم می‌آیند. عجیب بود آن شب، عجیب و طاقت‌فرسا، ساعت از دستم در رفته بود. خاطرم نیست چه مدت ایستادم و مجتبی را نگاه کردم تا سوار ماشین شد.

لحظه آخر لبخندزنان دستی برایم تکان داد که پاهایم شل شد. لبه جدول نشستم، توان ایستادن نداشتم. توان بازگشت به خانه و دیدن پدر و مادر را هم نداشتم. نیم ساعتی در خیابان‌ها راه رفتم و گریه کردم. آن‌قدر راه رفتم و گریه کردم تا دلم آرام شد. دوست نداشتم با حال ناخوش وارد خانه شوم.

 

 

منبع: پریشانی و یقیین، جهانیان، سمیه، 1397، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده