خاطرات امیر سرتیپ ناصر محمدی فر (3)
نفربرهای عراقی بین گا های کنار جاده گیر کرده و راه عقب گرد نداشتند و نیروی های ناصر وقت داشتند گلوله ها را بر سر تکتک نفربرها بریزند. ستون عراق تار و مار شد، اما انتظار آمدن بالگردهای عراقی را نداشتند. بالگردهای عراق در آسمان پیدا شدند. برای لحظه ای ناصر دید که چیزی از زمین به طرف بالگرد عراق بلند شد و بلافاصله آتش و دود در هوا چرخید و به زمین افتاد. استوار بالاعلی نادری بالگرد را با موشک تاو نشانه گرفت و زد و نیروها روحیه بیشتری گرفتند.

 

اول صبح بود و باز هم بلیزر فرمانده نیرو و بنی صدر آمد و مستقیماً به ناصر دستور رفتن به آن سمت سوسنگرد را ابلاغ کردند. ناصر می دانست که باز هم قرار است گردانی فدا شود تا حرکت عراق به تأخیر بیفتد؛ زمین گل‌آلود و باران خورده، هوای سرد و بلیزری که رفته بود. ناصر مانده بود با گردانی که دوازده نفر را با آن وضعیت تأسف‌بار از دست داده و چیزی از روحیه برایش نماند بود.

از زمین و آسمان صدای شلیک توپخانه می آمد. ناصر گردان را جمع کرد و با صدای بلند گفت هرکس دوست‌ دارد دنبال من بیاید و بدون فوت وقت سوار بر نفربر فرماندهی اش شد و حرکت کرد. صد متری دور شد. فکر کرد اگر بیست نفر هم همراهش بیایند، خوب است. صدای غرش نفربرها و تانک ها را از پشت سرش شنید. سر برگرداند و تمام نیروهایش را پشت سرش دید. خدا را شکر کرد. تا رسیدن به سوسنگرد به شهدای گردانش فکر می کرد. به سوسنگرد رسیدند. ناصر جوانب احتیاط را رعایت کرد. نه نیروی خودی در شهر بود نه دشمن. مخروبه ای از خانه های ویران بر هم تلنبار شده بود. صدای گلوله از سمت راست و رو به روی شهر می آمد. از هر دو سمت، گردان ناصر زیر آتش بود. ستوان احمدی را صدا زد. ستوان روبروی ناصر ایستاده بود و دستورات گوش می داد که ناگهان بر زمین افتاد. خدای من! چه می‌دید! چشم هایش را بست و نتوانست به صورت ستوان نگاه کند. گلوله از دهان ستوان وارد و از پشت سرش خارج شده بود. دلش می خواست فریاد بزند و خودش را بکشد تا شاهد مرگ بچه هایش نباشد، ولی باید خودش را نگه می داشت. باید گردان را حفظ می کرد.

گردان باید از سوسنگرد زودتر خارج می شد و به هویزه می رسید. شب شده بود. هوای سرد و زمین گل آلود سرعتشان را کم می کرد. از سوسنگرد که بیرون آمدند، چشم ناصر به سیل بلندی که محلی ها از قبل برای مهار آب رودخانه ساخته بودند، افتاد. بهترین معجزه ممکن بود. استوار لایقی، سرگروهبان یگان، را خواست و گفت پانچو[1]ی سربازها را بینشان تقسیم کند. حرفش تمام نشده بود که حس کرد لایقی نیست. به اطرافش نگاه کرد. اسمش را صدا زد:

  • لایقی؟
  • لایقی کجاست؟
  • جناب سروان.

صدای لایقی از زیر زمین به گوش ناصر می رسید. ناصر دوباره صدایش زد.

  • جناب سروان اینجام. توی چاه.

 

مه و تاریکی نمی گذاشت هیچ کدام چاه کنارشان را ببینند. لایقی ته چاه بود و طنابی هم برای بیرون آوردنش نداشتند؛ هر دم از این باغ بری می رسید. دستور داد سربازها جمع شوند و ملحفه های کیسه خواب هایشان را بیرون کشیده و گره بزنند. با هزار مصیبت لایقی را با ملحفه ها از چاه بیرون کشیدند. خیس آب بود و سر و صورت و دست و کتفش زخمی و آسیب دیده. ناصر می دانست یک نیروی قوی و کار بلدش را تا چند روز نخواهد داشت. مرتب دستش خالی می شد. نیروهای گرسنه و خسته از عملیات و در حال عقب نشینی را به سوسنگرد اعزام کرده بودند تا از حمله عراق جلوگیری شود و مدام به خودش نهیب می زد که «شدنی» است، «می شود». آن شب با همه سختی هایش به صبح رسید.

برای شناسایی رفت. دوربینی انداخت و منطقه را دید زد. روی جاده، دست کم یک گردان عراق به ستون یک و با خیال راحت به سمت سوسنگرد حرکت می کرد. حدس زد که عراقی ها منتظر مقابله ایران در این نقطه نباشند و برای گرفتن دوباره سوسنگرد می آیند. با بارش باران، دو طرف جاده گل آلود شده و عراقی ها جایی برای گسترش نیروهایشان نداشتند و نمی توانستند با آتش یکدیگر را بپوشانند و مجبور بودند تنها در همان جاده پشت سر هم حرکت کنند. در گردان چهار نفربر موشک انداز تاو داشت. هر چهار نفربرش را پشت سیل بند چید و آماده شلیک نگه داشت و گفت تا دستور او، هیچ حرکتی انجام نشود. همه در اختفا و استتار کامل بودند. با نزدیک تر شدن ادوات جنگی عراق، ناصر دستور آتش داد. با اولین شلیک موشک تاو، لودر عراقی در جلوی ستون منفجر شد ستون عراقی ها بهم ریخت. تانک های عراق را می زدند و انفجار هر تانک فریاد می کشیدند.

نفربرهای عراقی بین گا های کنار جاده گیر کرده و راه عقب گرد نداشتند و نیروی های ناصر وقت داشتند گلوله ها را بر سر تک‌تک نفربرها بریزند. ستون عراق تار و مار شد، اما انتظار آمدن بالگردهای عراقی را نداشتند. بالگردهای عراق در آسمان پیدا شدند. برای لحظه ای ناصر دید که چیزی از زمین به طرف بالگرد عراق بلند شد و بلافاصله آتش و دود در هوا چرخید و به زمین افتاد. استوار بالاعلی نادری بالگرد را با موشک تاو نشانه گرفت و زد و نیروها روحیه بیشتری گرفتند. موشک ها و تانک های گردان ناصر یکی یکی تانک ها و نفربرهای عراق را می‌زدند. جاده پر بود از لاشه تانک ها و نفربر های سوخته و راه عبور عملاً بسته شده بود. کسی به زبان نمی آورد، اما ناصر می دانست بچه ها به یاد قتل عام لشکر 16، همه تانک های عراق را هدف گرفته و نعره تکاوری می کشیدند.

با بسته شدن جاده، راه دیگری برای عبور عراق نبود و عملاً عراقی ها همان جا گیر افتادند. این پیروزی، قطعی بود و بی تردید. با رسیدن خبر شکست عراق در اطراف سوسنگرد، فرماندهان آمدند. بالا علی از دست سرهنگ فلاحی یک درجه تشویقی گرفت و ستوان یار شد. فرماندهان بقیه بچه ها را هم تشویق کردند. ناصر هم هجده ماه ارشدیت گرفت.

منبع: ایل؛ ارتش؛ ایران، صادق نیا، محسن، 1394، سوره سبز، تهران

 


[1] – پالتوی بارانی

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده