پریشانی و یقیین(12)
زن تک خنده­ای زد که نظرم را به خود جلب کرد. - نمیدانید چه بحث و گفتگویی داشتند. من خیال کردم دعوایشان شده، خودم را به آنها رساندم. با این که میدانستم کم پیش میآید که با هم دعوا کنند، معمولاً بحث­هایشان به ثانیه تمام می­شد، اما باز دلهره به جانم افتاده بود.

تازه از زیارت برگشته بودم که دیدم با هم بحث می­کنند. با آخرین توان خودم را به آنها رساندم. دستم را روی شانه مجتبی گذاشتم هراسان پرسیدم:

– چی شده که با هم بحث می‌کنید؟

 مصطفی که طاقت از دست داده بود، تا مجتبی دهان باز کرد میان کلامش پرید و گفت امروز مجتبی حرف‌های عجیبی می‌زند و تمام وقایع را برای من شرح داد. همان­طور نگاهش می­کردم که یک نفس حرف می­زد و به خودش و من رحم نمی‌کرد. حرف‌هایش که تمام شد نفسی از سرآسودگی کشید. نگاهی به مجتبی و بعد به مصطفی کردم. گفتم:

– خوب مامان جان، هر طور دوست دارد عکس بگیر.

مجتبی لبخندی زد و مصطفی معترضانه گفت:

– خوب نمی‌شود، مشخص است که با برنامه درست شده است. هزار بار این را توضیح دادم. هزار را چنان کشید که چند ثانیه‌ای زمان برد.

مجتبی همان­طور که از ما دور می­شد گفت:

– تو چه کار داری، عکست را بگیر. مصطفی هم همان کار را کرد. عکس­ها را گرفت و زیر لب غرولندی هم کرد. پسر نیمچه خنده­ای زد و مادرش را معترضانه صدا کرد.

– عکس را که گرفتم آرام در گوشم گفت:

– این عکس را برای اعلامیه‌ام بگذار، باید عکس قشنگی بشود.

مگر شکستن کمر مرد به وقت مصیبت است! روح و روانم خرد شده بود، اما نمی‌توانستم حرفی بزنم. آن شب به سختی صبح شد.

مرد سرفه‌ای کرد. نگاهم با نگاهش تلاقی کوتاهی داشت. سرش را پایین انداخت.

– اگر اشتباه نکنم فردای همان روز بود که خانم و پسرها برای خرید عید رفتند. من هم به کارهای عقب افتاده­ام رسیدم.

گویی این کلام را فقط برای تغییر مسیر بحث پیش کشیده بود. هنوز درگیر و دار کار پدر  بودم که صدای مادر نگاهم را به سمت او سوق داد.

-روزی که از قم برگشتیم، برای خرید عید همراه پسرها رفتیم. لباس و وسایل لازم را خریده بودیم، که مجتبی دستم را گرفت و به مغازه لباس نوزاد برد، نمی‌دانید با چه شوقی به لباس­ها نگاه می­کرد. یک لحظه خیال کردم برای فرزند خودش لباس انتخاب می‌کند.

زن خنده کوتاهی کرد، صدایش کردم:

– مامان ما که نوزاد نداریم اینجا چه می‌خواهی؟

به خودش آمد. دست من را گرفت و به سمت مغازه هدایتم کرد. در همان حال گفت:

– مامان یک لباس خوشگل انتخاب کنید.

پرسیدم: لباس برای چه کسی؟

چشمانش برق زد.

– یکی از همدوره­ای­هایم چند وقت دیگر پدر می‌شود، می­خواهم کادوی چشم روشنی برایش تهیه کنم که به درد خود بچه بخورد.

لبخندی زدم و مشغول تماشا شدم، تعدادی لباس نشانش دادم، اما همه را رد کرد. می‌گفت:

– مادر من، شما نگاه به قیمتش نکنید، لباس خوب و زیبایی انتخاب کنید.

 دیدم هرچه انتخاب کنم مجتبی سختگیرانه عمل می‌کند. سعی کردم انتخاب را به او بسپارم و به ارائه نظر درباره رنگ و جنس لباس بسنده کنم. خرید را انجام دادیم و عزم رفتن کردیم.

در طول راه می‌دیدم که مجتبی و مصطفی پچ پچ می‌کنند، اما متوجه نمی‌شدم. کنجکاو به سمت پسر چرخیدم:

– در راه برگشت چه چیزی به هم می‌گفتید؟

پسر برای ثانیه­ای چشمانش را بست و باز کرد.

همین که به سمت خانه راه افتادیم مجتبی گفت:

– من فردا اعزام می‌شوم.

 زبانم بند آمده بود که دوباره گفت:

– فقط نمی­دانم چه طور به پدر و مادر بگویم.

 همان­طور که راه می­رفتیم، همه چیز ساکن شد.صدای بال زدن پرنده را هم نمی­شنیدم. با خودم درگیر بودم. زمین زیر پایم خالی شده بود.

مجتبی که دستم را گرفت به خودم آمدم. آرام گفتم:

– عقل من نمی‌کشد این مسائل را حل کنم، از هر راهی که خودت می­دانی بهتر است، اطلاع بده.

نفس کشیدن هم یادم رفته بود. هر بار خودم را دلداری داده بودم که یک ثبت‌نام ساده است. زمان لازم دارد تا اعزام شود، اما به یک­باره باخبر می­شوی. خوشا خوش خیالی که در خواب به سر کرده­ای، آن­روز با احساسات ضد و نقیض گذشت. فردای آن روز باید به دانشگاه افسری می‌رفتم، نمی‌دانستم چطور می‌خواهد به پدر و مادر بگوید، تا با من تماس گرفت.

پسر حرف‌ها را زد و در سکوت به قاب عکس مجتبی که روی دیوار نظاره‌گر بود خیره شد. خوب فهمیده بودم دیگر نمی­توانم کلامی از پسر بیرون بکشم. نگاهی به زن و مرد کردم.

– شب جمعه آخر سال بود مجتبی گفت: مامان شب جمعه است، امامزاده اسماعیل برنامه دعای کمیل دارد. عادتش بود هر زمان از برنامه‌های امامزاده و مسجد مطلع می‌شد به ما هم خبر می‌داد.

به او گفتم اگر مهمان نداشتیم یا جایی دعوت نبودیم می‌رویم.

مراسم دعای کمیل هر شب با اجرای آقای پناهی در امامزاده اسماعیل برگزار می­شد. ما شب آخر فهمیدیم، همان شب مجتبی از آقای پناهی حلالیت طلبیده بود.

مرد دستی به موهایش کشید. مجلس یادواره شهدا به تمثیل شهدای مدافع حرم مزین بود.­ همان‌طوری کنار هم نشسته بودیم. مجتبی به تماثیل اشاره کرد و گفت: نظر شما درباره شهدای مدافع حرم چیست؟

نگاهم که دور تا دور مسجد در گردش بود را روی صورتش ثابت کردم و گفتم: اگر بزرگانی مانند شهدا را نداشتیم که از مرزهای ما دفاع کنند، باید در کردستان و همدان به جنگ برویم.

لبخندی زد و گفت:

– من هم ثبت نام کردم و فردا عازم هستم. آنجا تازه فهمیدم که چه خبر است!

برگشتیم خانه، قدری نشستیم، بنا بود به مادرش ماجرا را بگوییم، از ایشان هم درباره مدافعان حرم پرسیدند، مادرشان هم تقدیر کردند. زمانی که مجتبی گفت من هم ثبت‌نام کردم شوکه شدن حاج خانم را احساس کردم. برای چند ثانیه پلک هم نمی‌زدند.

زن گفت:

– به قدری شوکه بودم که نفس کشیدن هم یادم رفته بود و بهت زده بودم.

مرد خنده کم­جانی کرد. خانم با حالت گریه پرسیدند:

– چرا یکباره؟ چرا به شما گفتند؟ نیروی ارتشی که برون مرزی نمی‌شود و شما باید در کشور خدمت کنید و نگاهی به همسرش کرد. این سؤالات را از مجتبی پرسیده بودم.

به همین خاطر پاسخ حاج خانم را دادم.

– حضرت آقا اجازه دادند که نیروهای ارتشی به صورت داوطلب به عنوان مستشار نظامی به سوریه بروند.

 زن آب دهانش را صدادار قورت داد. دستی به روسریش کشید.

– نام سوریه که آمد دلم آشوب شد. سرم را ناراحت پایین انداختم. مجتبی دستش را دور شانه­ام پیچید و گفت:

– چرا ناراحتید مادر من؟ مگر شما از همان بچگی ما را با روضه‌های حضرت رقیه و سیدالشهدا آشنا نکرده‌اید؟ حالا خواهر سیدالشهدا را مورد هتک حرمت قرار داده‌اند. ما باید برویم که پیش حضرت سربلند شویم، بتوانیم به وقت ظهور امام زمان هم در رکابشان باشیم. نگاهش کردم. چیزی برای گفتن نداشتم. سری تکان دادم و گفتم:

– هرچه خواست خدا باشد همان می‌شود.

زن سکوت کرد. هنوز لب‌‌های زن درست روی هم نشسته بود که مرد به حرف آمد.

– روز قبل از رفتنش در همان مسجد به هیئت امنا سپرده بود، از آنها خواهش کرده بود که اجازه بدهند من اذان بگویم. آن روز من اذان را گفتم. نماز را که خواندیم، با مادرش در صحن امامزاده هادی نشسته بودند. نمی‌دانم چه گفتند که مجتبی به پهنای صورت اشک می‌ریخت و گوشه چادر مادرش در دستش بود. اخم کوچکی بر پیشانیم جا خوش کرد؛ نگاه رمیده‌ام را به سمت زن هدایت کردم. تا چشم‌های خیره مرا منتظر دید، خودش لب باز کرد.

– روبه‌روی صحن امامزاده هادی ایستاده بودیم که مجتبی گفت مامان شما را به حق همین امامزاده قسم دعا کنید هرچه خیر است همان پیش بیاید. نمی‌گویم حتماً شهید بشوم، اما به عنوان مستشار نظامی می­رویم. دعا کنید که هرچه خیر است همان برایم پیش بیاید. شما را قسم دعایی نکنید که گرهی در کارم بیفتد. دعا کنید شهید شوم.

 

 

منبع: پریشانی و یقیین، جهانیان، سمیه، 1397، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده