یک آن صدای سوت خمپاره 120 به گوش رسید. ناصر سربرگرداند و خمپاره را دید که از نفربر خدنگی داخل رفت. چهار موشک مالیوتکا و هفت گلوله 73 میلیمتری همراه خمپاره در نفر بر منفجر شد. توده آتش در آسمان پخش شد و دست و پا و سر بود که بر زمین می افتاد. بارانی از تکه های گوشت بر زمین می ریخت. ناصر 12 نفر را یکجا از دست داد.

 

ماه های اول جنگ می گذشت و عراق در برخی جاها پیشروی کرده و در بعضی مناطق هم مانده بود. دی ماه 1359 بود. ناصر یگانش را منظم، سرحال و آماده به کار نگه داشته بود؛ بی آنکه بگذارد برنامه و تمرینی از کارهای روزانه گردانش حذف شود. خبر داشت که قرار است در 15 دی ماه عملیات نصر در سوسنگرد اجرا شود. به سرهنگ لطفی فرمانده لشکر 16، دستور رسید که همراه با یک تیپ از لشکر 92 در غرب سوسنگرد مستقر شود. ناصر هم با یگانش همراه با لشکر اعزام شد. ساعت 10 صبح عملیات شروع  شد. آفتاب مستقیم در چشم نیروهای عراق بود و دیدشان را کم می کرد. با شروع درگیری پیشروی خوبی کردند و تا رودخانه کرخه پیش رفتند. عراق زود شکست خورد و عقب رفت. از سنگرهای عراق دسته دسته اسیر و تفنگ های کلاشینکف گرفتند. حدود 800 اسیر به اهواز تخلیه کردند. با اسیر شدن فرمانده توپخانه لشکری عراق و آن همه اسیر و تجهیزات غنیمتی که از عراق گرفتند، نیروها به اولین پیروزی وسیع شان بالیده و روحیه گرفتند.

از عراقی ها تنها یک کانتینر کنسرو سهم گردان ناصر شده بود. بچه ها می خندیدند و برای هفته های آینده که انواع غذاهای کنسروی را می توانستند برای هر وعده بخورند، نقشه ها می کشیدند.

ناصر برای هماهنگی ها به نفربر سرهنگ لطفی، فرمانده لشکر، رفت و نماینده حضرت امام (ره) را در آنجا دید. آیت ا… خامنه ای همراه با سرهنگ لطفی روی نقشه خم شده بودند که ناصر رسید. نماینده امام لباس نظامی به تن داشت و تا خط آمده بود. ناصر منتظر بود؛ نماینده حضرت امام (ره) را معمم ببیند. چهره ایشان در ذهن نقش بست.

دومین روز پس گرفتن مناطق اطراف کرخه و شادی نیروها را گذارندند که عراق با لشکرهای 5 زرهی و 6 پیاده مکانیزه، نیروهای تازه نفسش را وارد میدان و همه را غافلگیر کرد. ناصر هم مثل بقیه انتظار پاتک عراق را نداشت. موشک های عراق روی تانک های ایران تنظیم شد و بیشتر از نود تانک را هدف قرار داد. راننده، توپچی و فرمانده داخل هر تانک فرصت بیرون آمدن از برجک را پیدا نکردند و همان جا جزغاله شدند. توپخانه، بالگرد ها و هواپیماهای جنگنده سوخو و میگ عراق بی وقفه شلیک می کردند و امان نمی دادند.

با پایین آمدن هواپیمای سوخو و به تیربار بستن نیروهای ایران، ناصر برای در امان ماندن، خودش را روی ساحل گلی رودخانه پرتاب کرد. جنگنده تیر باران کرد و گذشت. ناصر صورت گلی اش را بلند کرد. تیر به فاصله پنج سانتی متری سرش به زمین خورده و گل را روی صورتش پاشیده بود. بلند شد و اطرافش را نگاه کرد. تلفات زیاد بود. تانک ها طعمه گلوله‌های عراق شده بودند. باید عقب می نشستند. به گردان دستور عقب نشینی داد. ناصر به گروهبان خدنگی، راننده نفربر گفت که سریع تر حرکت کند و نفراتش را برگرداند.خدنگی راه افتاد. از خط فاصله گرفت. یک آن صدای سوت خمپاره 120 به گوش رسید. ناصر سربرگرداند و خمپاره را دید که از نفربر خدنگی داخل رفت. چهار موشک مالیوتکا و هفت گلوله 73 میلیمتری همراه خمپاره در نفر بر منفجر شد. توده آتش در آسمان پخش شد و دست و پا و سر بود که بر زمین می افتاد. بارانی از تکه های گوشت بر زمین می ریخت.

ناصر 12 نفر را یکجا از دست داد. می دانست کسی دل دست زدن به باقیمانده دست و پای رفقایش را ندارد. مجبور بود دستور بدهد و اگر لازم شد خودش قبل از بقیه دست به کار شود. توکل به خدا کرد و شروع به جمع‌کردن تکه های بدن ها کرد. بقیه هم آمدند. هرچه از اجزای بدن که نشانه ای داشت و می‌شد تشخیص داد که از بدن کدام سرباز یا درجه دار است، کنار هم گذاشت و نام و نشانش را روی گونی نوشت. آنچه را هم بی نشان و غیر قابل تشخیص بود، جدا کرد. لیستی از افراد سوار بر نفربر همراه با تکه های اجساد تهیه کرد و با کامیون سریع به عقب فرستاد.

ناصر نیروها را جمع و جور کرد و به حرکتشان ادامه دادند. به پشت جاده حمیدیه رسیدند. هنوز یگان های لشکر سر و سامان نگرفته بود. ناصر گردانش را مستقر کرد و شب را همانجا منتظر دستور ماند.  

 

منبع: ایل؛ ارتش؛ ایران، صادق نیا، محسن، 1394، سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده