خاطرات امیر سرتیپ ناصر محمدی فر(1)
ناصر می دانست؛ گذشتن عراق از ارتفاعات حمرین، چناره و امامزاده عباس با آن زمین های حاصلخیز و رسیدنش به پل نادری مصیبت بزرگی است. اگر عراق می توانست از پل نادری عبور کند، برای بستن جاده اهواز اندیمشک سختی چندانی نداشت. با بسته شدن جاده اهواز- اندیمشک ارتباط یگان های ارتش ایران با تهران عملاً بسته می شد و دیگر نه را پیش بود و نه را راه پس.

با حمله گسترده عراق به ایران، آتش جنگ روشن شد. در دومین روز حمله وسیع عراق به مرزهای مشترک با ایران، سرهنگ سید موسی نامجوی، فرمانده دانشکده افسری و سرهنگ حسین حسنی سعدی، فرمانده تیپ دانشجویان دانشکده چاره ای جز بردن دانشجویان به صحنه جنگ در خوزستان نداشتند.

سه هفته از شروع رسمی جنگ گذشته بود که لشکر 16 مأموریت پیدا کرد که برای مقابله با دشمن به جنوب حرکت کند. از گردان 234 زرهی یک گروهان با تجهیزات کامل به فرماندهی ناصر از کردستان به میانه و از آنجا با قطار به طرف اندیمشک اعزام شد. یک کیلومتر تا شهر فاصله مانده بود که صدای انفجارهای پشت سر هم به گوش می‌رسید. ناصر فکر می کرد؛ هنوز نیامده مورد حمله قرار گرفته اند. فاصله کمتر شد. انفجارها بی هدف بود و به یگان آسیبی نرسید. صدای انفجار بلند تر و بی نظم تر شنیده می شد. زاغه مهمات دوکوهه مورد اصابت جنگنده های عراق قرار گرفته و مهمات آن یکی پس از دیگری درحال انفجار بود.

به شهر رسیدند، چیزی شبیه شهر. نه دیواری برای خانه ای مانده بود و نه سقفی که بشود زیر آن پناه گرفت. دود بود و آتش و کرکره های مچاله شده مغازه ها که با موج انفجار چندین متر دورتر پرت شده بودند. قبل از استقرار گروهان، ناصر در شهر گشتی زد. به جز چند گربه و سگ انگار در خیابان ها و کوچه پس کوچه های شهر جاندار دیگری نبود. از راه آهن شهر هم جز تراورس[1]های سوخته، ریل های کنده شده و واگن های مچاله شده چیزی نمانده بود. سروان جوان فهمید کار به این سادگی ها نیست. بین خیابان ها را گشت و فکرش را جمع کرد.

از خرابه های دیوار خانه می‌توانست اسباب و اثاثیه مردم را که در یکی از اتاق ها روی هم چیده بودند، ببیند. چشمش را تیزتر کرد. روی حجم اثاثیه، پتویی کشیده و قرآن هایشان را روی پتو گذاشته بودند که شاید برادر مسلمانی بین سربازان عراقی پیدا شود و از غارت زندگی فقیرانه شان چشم بپوشد. مردم زندگی را در امان قرآن گذاشته و رفته بودند. ناصر به یاد حرف امام افتاده بود که باید کمرها را محکم بست. این دشمن، دشمنی نبود که دست کم گرفتش.

بد از رسیدن بقیه لشکر، یگانش را سازماندهی و در حدفاصل اندیمشک تا پل کرخه مستقر کرد. اخبار حملات عراق مرتب به گوششان می رسید و ناصر همچنان منتظر دستور بود. انتظار چند روزه همه را خسته کرده بود. باید روحیه نیروها را همچنان بالا نگه می داشت. ناصر هم کم کم داشت کلافه می شد. یکی دو روز پشت هم خبرهای بد از حملات عراق می رسید؛ بی آنکه از پاتک و حمله و پیروزی خبری باشد. ذهن سروان جوان پر بود از چرا و چگونه هایی که نه می شد پرسید و نه وقتی برای پرسیدنش بود. به همه نفرات گروهان سرکشی کرد و به رسم زمان دانشجویی انضباط را اصل اول و لایتغیر قرار داد.

اول صبح بود که صدای نزدیک شدن ماشین بلیزر[2] نظرش را جلب کرد. درهای ماشین باز شد و سرهنگ فلاحی، سرهنگ ظهیرنژاد و بنی صدر پیاده شدند. ناصر احترام گذاشت. سرهنگ ظهیرنژاد، فرمانده نیروی زمینی، ناصر را خواست و دستور داد که در همان ساعت یگانش را به سمت پل نادری حرکت دهد و جلوی پیشروی دشمن را سد کند.

ناصر می دانست؛ گذشتن عراق از ارتفاعات حمرین، چناره و امامزاده عباس با آن زمین های حاصلخیز و رسیدنش به پل نادری مصیبت بزرگی است. اگر عراق می توانست از پل نادری عبور کند، برای بستن جاده اهواز اندیمشک سختی چندانی نداشت. با بسته شدن جاده اهواز- اندیمشک ارتباط یگان های ارتش ایران با تهران عملاً بسته می شد و دیگر نه را پیش بود و نه را راه پس.

ناصر نقشه ها را دوباره مرور کرد. با گذشتن عراق از پل نادری و رسیدن به جاده اندیمشک- دزفول، راهی برای پشتیبانی و رسیدن به خوزستان برای نیروها وجود نداشت. پل نادری باید حفظ می شد. عراق هم می دانست اهمیت این پل چه قدر است و تصور می کرد ایران نیروهای زیادی در این منطقه مستقر کرده است و بی گدار به آب نمی زد. جاده اندیمشک به خرم آباد هم به همان اندازه، برای عراق شمشیر دو لبه بود. با گذشتن عراق رودخانه کرخه این احتمال بود که در حملات ایران، عراقی ها هم در محاصره بیفتند و راه برگشتشان بسته شود.

ناصر نیروهای خودی را دید، با آن حال و روز و عراق را دید با آن تانک ها و نفرات و تجهیزات. معلوم نبود دقیقه با چه تعداد نیرو در پشت کرخه طرف است، ولی می شد حدس زد که دست کم یک لشکر باشند. از محل استقرارشان تا پل نادری بیست کیلومتر فاصله بود. ناصریگانش را حرکت داد. همزمان با حرکت ناصر و گروهانش به شمت پل، گردان 2 چیفتن از تیپ 3 لشکر 16 به فرماندهی سروان اسکویی را هم به طرف پل نادری فرستاند. از فرودگاه قدیمی ای که در نزدیکی جاده آن طرف پل قرار داشت تا پل، نزدیک به دو کیلومتر فاصله بود. گردان چیفتن در فرودگاه قدیمی مستقر شد. با حرکت سروان اسکویی به طرف پل، عراق توانسته بود از آن سوی رودخانه دو تانک چیفتن را با موشک های مالیوتکا بزند. گرچه تانک های اسکورپین ناصر به دلیل کوچکی، چابکی و حرکت سریع می توانست از میان شلیک های موشک های مولیوتکای عراق جهیده و خودشان را به نزدیکی پل برسانند، ولی ناصر می‌دانست که کار به این سادگی ها نیست.

گروهان را حرکت داد و پشت سیل بندهایی که مزرعه داران قدیم منطقه ساخته بودند، مستقر کرد. از آن جا به پل اشراف داشت و هر حرکتی را می توانست به راحتی ببیند. باید موشک های مالیوتکا را راه می انداخت تا بتواند جلوی حرکت عراق را بگیرد. ناصر درخواست کرد از انبار های یگانش در اردبیل یک سیمیلاتور[3] برایشان بفرستند. سمیلاتورها قبلا از روسیه تهیه شده بود.

با رسیدن سمیلاتور، آن را در منطقه مستقر کرد، اما هیچ کدام از نیروها کار کردن با دستگاه را بلد نبودند. باید چه کسی را سرزنش می کرد؟! باید دستور بازداشت کدام نیرو را می داد؟! و از بی تدبیری کدام مسئول گله می‌کرد. می دانست این کم ترین مشکلی است که با کم کردن دوره سربازی به یک سال، آزاد گذاشتن بی رویه نقل و انتقالات و فرستادن نیروهای متخصص از لشکرها به مناطق بومی خودشان، پیش آمده است. آموزش دیده‌های این دستگاه به یگان های غیررزمی و یگان های دلخواه که در آنجا هیچ موشک و موشک اندازی نبودند. وقتی برای نامه زدن و درخواست نیروی متخصص نبود. شاید اصلاً نیروی متخصصی نبود. کسی را هم دوباره برای آموزش نفرستاده بودند. باید راهی پیدا می‌کرد. چند نفر از دیپلم وظیفه های یگان را احضار کرد و زمان داد که تمام وقتشان را برای کار با دستگاه بگذارند. هر لحظه گزارش کارشان را می گرفت و برای سرکشی به وضعشان می رفت.

از فرماندهان دستورات جدید نرسیده بود. ناصر وقت را تلف نکرد. شب های اول را خودش با دو نفر از افسران به آب زد و از رودخانه گذشت. باید می دید عراق در آن طرف چه می کند و چه تجهیزات؛ امکانات و استعدادی دارد. خودش را به نزدیکی نیروهای عراق رساند. درست حدس زده بود. دست کم یک لشکر بودند. ناصر جزئیات بیشتری لازم داشت. شب های بعد هم آمد. با گشتی های شبانه ناصر، بقیه نیروها هم دل و جرات پیدا کردند و با تیم‌هایشان تا آن طرف کرخه رفتند.

خبر شکست و عقب نشینی تیپ 37 زرهی را شنید. تیپ 37 را برای مقابله به فکه اعزام کرده بودند. نزدیک به هفت سال در تیپ 37 خدمت کرده بود و کمتر نیرویی در تیپ بود که از دوستانش نباشد. باید دست به کار می‌شد. تانک های تیپ را پیدا کرد. سه چهار تانک از کار افتاده که بین رودخانه و نیروهای عراق گیر افتاده بود. از تیپ چیزی باقی نمانده بود. تعداد محدودی نیرو که زیر تانک ها گودال کنده و در آن سنگر گرفته بودند. از یک تیپ با آن عظمت و آن همه سازوبرگ که تا همین چند سال پیش خیلی از نیروهایش را خودش آموزش داده بود، همان چند نفر مانده بودند؛ آن هم گرسنه، تشنه و پنجه در پنجه مرگ. سرش داغ شد. افراد را به عقب بردند. ناصر تا صبح به خودش پیچید. دیوانه وار را می رفت و با خودش حرف می زد. نمی دانست چگومه حساب کند؟ چه شده بود که ارتش عراقی که تا همین دیروز تنها با یک رزمایش لشکر 92 خوزستان از ترس، آماده باش کامل اعلام می کرد، حالا جرات کرده و تا دروازه های اهواز آمده بود؟ مگر می شد ارتش ایران باشد و عراق تا اینجا بیاید؟ کجای کار می لنگید ؟! از فکر و خیال به مرز جنون و دیوانگی رسیده بود. وضعیت همکاران قدیمی اش در تیپ 37 جگرش را سوزنده بود.

نیروهای ناصر توانسته بودند با تمرین های شبانه روزی بالاخره چم و خم سمیلاتور را یاد بگیرند و آماده تیراندازی واقعی با موشک ها شوند. حالا می توانستند موشک های مالیوتکا را به خوبی هدایت کنند. باید به هر قیمتی شده حرکت عراق از روی پل نادری را سد می کردند. ناصر از این سمت و اسکویی از سمت دیگر پل را حفظ می کردند.

خبر رسید که تصمیم فرماندهان بر این است که با لشکر 21 حمزه وارد عمل شوند. لشکر 21 به منطقه اعزام شد و به سمت پل نادری حرکت کرد. با شنیدن خبر اعزام و وارد عمل شدن لشکر 21 به طور همزمان و بدون فرصتی برای شناسایی در پل نادری، ناصر هم مثل بقیه هاج و واج ماند. لشکر به محض رسیدن با ساز و برگ به سمت پل نادر حرکت کرد. نفربرها و تانک ها راه افتادند و به طرف پل پیشروی کردند. ماشین ها و تانک ها در تنها جاده‌ای که از پل نادری به سمت امامزاده هاشم، فکه و چنانه به دشت عباس می رسید، به راه افتادند. دو طرف جاده مزرعه بود و زمین ها گل آلود. تانک ها روی جاده بهترین طعمه های متحرکت و سنگین برای موشک های مالیوتکای عراق بودند.

موشک های عراق، دانه دانه تانک ها را هدف می گرفتند و می زدند. وقتی به نفراتی که در تانک ها در میان شعله‌ها می سوختند فکر می‌کرد، دلش آتش می گرفت. لشکر، قتل عام شده بود. به خودش نهیب رد و تک تک راهکارهایی را که می توانست وجود داشته باشد، در ذهن مرور کرد. نمی توانست خودش را قانع کند که فرماندهان، لشکر 21 را بدون انجام شناسایی در میدانی رها کرده اند که نتیجه اش قتل عام بود و بس. به یاد فرمانی که به خودش برای رفتن به پل نادری داده بودند، افتاد. دستور از فرمانده نیروی زمینی مستقیم به فرمانده گروهان ابلاغ شده بود. او هم فرمان را اجرا کرده و یگانش را حرکت داده بود. به آنچه می توانست بر سر تانک ها و تجهیزات و نیروهایش بیاید و نیامد، فکر کرد. باید آرام می شد. باید پل را نگه می داشت.یا موشک تاو و مالیوتکا، با حمله های شبانه و چریکی و با هرچه که می شد.[4]    

 

منبع: ایل؛ ارتش؛ ایران، صادق نیا، محسن، 1394، سوره سبز، تهران

عکس امیر محمدی فر در پایین

 


[1] – قطعه ای ضخیم و بلند از جنس چوب مقاوم که ب طور پی در پی در عرض خط آهن می گذرند تا وزن قطار، ریل ها را فرو نبرد.

[2] – خودرویی شاسی بلند و جادار

[3] – وسیله آموزشی برای شلیک موشک مالیوتکا

[4] – خدا بیامرزد مرحوم ظهیر نژاد را که کار بزرگی کرد روی پل نادری. دروازه خوزستان بود. اگر دزفول را می‌گرفتند، خوزستان تسلیم می شد. امام جمعه دزفول مرحوم قاضی نگذاشت دزفول خالی از سکنه شود. مرحوم ظهیر نژاد جلوی این پل را سد کرد و رفت آن طرف سرپل را گرفت. حضرت آیت ا… خامنه ای، 26/12/92 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده