پریشانی و یقیین(9)
آروین گویی فلج شده بود، ذهنش درست کار نمی­کرد، نمیدانست پیرمرد را کی و کجا ملاقات کرده است. همه چیز در پس پرده ذهنش تاریک بود. پیرمرد حرف­هایش را زد و رفت، درست جایی که بوسیده بود می­سوخت. سعی کرد آرام باشد. ناگهان یادش آمد پیرمرد گفته بود اگر پسرش زنده بود همسن او بود. ضربان قلبش بالا می­رود. احساس میکند خون در رگهایش می­دود.

محمد خمیازه­ای می­کشد.

– وای آروین، چشم­هام باز نمیشه! نمی­دونم چطور از بین این کلمات بهم ریخته متوجه منظورش می‌شود، باور کن ویرایشش خیلی سخته، خمیازه دیگری می­کشد.

– چشم­هام می­سوزه.

زیر لب طوری که آروین نشنوند زمزمه می­کند.

– چقدر خسته­ام امروز!

صدای باز شدن صندلی که به گوشش می­خورد مطمئن می‌شود که دیگر داستان ادامه نخواهد داشت، مگر محمد بخواهد؟

صدای دورگه محمد به گوشش می‌رسد.

– وای مامان جان تمام استخوان­هام درد می­کنه، آن‌قدر که نشستم و متن اصلاح کردم. ساعت یک بعد از نیمه شب است، دیگر جان ندارم. صدای جیرجیر کوتاه صندلی در اتاق می­پیچد. آروین احساس می‌کند گربه­ای به زیر ماشین رفته و حالا مویه کشان تن نیمه جانش را به گوشه­ای می­کشاند. شک ندارد محمد چنان خودش را روی صندلی رها کرده است که فنرهای تخت به ناله افتاده­اند. اتاق در سکوت وهم‌آلودی فرو رفته بود. برای اولین شب در زندگیش از سکوت بیزار بود. صدای نفس­های آرام محمد را می­شمرد. هزار و یک، هزار و دو… تهی شده بود و ترس از جانش بالا می­رفت و خود را به حنجره­اش می­رساند.

در دل از محمد آزرده بود. کمی که می­اندیشید یادش می­آمد که تنها اوست که از لوله­ها نفس می­گیرد و با سرم­ها وعده­های غذائیَش را پر می­کند.

باید به محمد حق می‌داد که جانی در تن برای ادامه شب نداشته باشد، سعی می­کند بخوابد. سعی می­کند وهم شب را به پایان برساند، حالا که سعی می‌کند بخوابد شب بدل به کابوسی بی پایان شده است.

 صدای نفس­های محمد، صدای چرخش لاستیک­ها، آژیر آمبولانس­ها و جیرجیرکی که بی‌وقفه میخواند دلهره­اش را بیشتر می‌کرد. شمارش صدای نفس­های محمد هم کارساز نبود. سعی می­کند ذهنش را جمع کند و جملات آخر داستان را به یاد بیاورد. صحنه­های داستان در ذهنش به راه افتادند.

گرچه­ هیچ وقت تمایلی برای شنیدن داستان نداشت، اما برایش جالب شده بود که بداند مجتبی کیست؟ چرا کنکور سراسری را رها کرده و به دانشکده افسری رفته است؟ اگر به او بود هزارسال چنین کاری نمی‌کرد.

نیشخندی حواله داستان می­کند، باورش نمی‌شود فاطمه دختر تحصیل کرده و اسم و رسم­دار حاج مختار چنین داستانی برای مخاطبانش آماده کند. آن‌قدر با خودش درگیر بود که بالا آمدن آفتاب را نفهمید. صدای شکستن قلنج دست­های محمد هوشیارش می‌کند. آب دهانش را قورت می‌دهد. گوش‌هایش را تیز می­کند صدای جمع شدن صندلی خبر از بیدار شدن محمد می­دهد. نمی­داند چند ساعت خوابیده، یا اصلاً خوابیده یا نه!؟

بدنش کرخت بود و دست و پاهایش گزگز می‌کرد. کشیده شدن دست­های محمد در موهایش دلش را گرم کرد. صدای دورگه از کم‌خوابی و فریادهای دیروز محمد به گوشش می‌رسد.

– صبح بخیر آروین جان، برم صبحانه‌ای بخورم و بیام.

 دقیقه کوتاهی موهایش اسیر پنجه­های محمد ماند و رها شد. صدای قطره‌های سرم تنها صدایی بود که در اتاق شنیده می­شد. حداقل برای آروین این چنین بود. دقیقه­ها به سرحد جنون کش می­آمدند. صدای در عنان افکارش را پاره کرد. بوی عطر ارزان قیمت و عرقی که در اتاق می­پیچد برایش آشنا نیست، زمزمه‌هایی را می­شنود.

– برگرد بابا جان، برگرد دل­خونم، برگرد رشیدم این داغ که به دلم گذاشتی تازه است. برگرد بابا نذار کمرم بشکنه، به راه بیا… هنوز کمر راست نکردم از رفتنت، داغمو بیشتر نکن بابا.

آروین نمی­دانست چند دقیقه است که پیرمرد یک نفس حرف می‌زند. زمانی به خودش آمد که سینه­اش خیس شده بود. پیرمرد هق­هق­ کنان سر از سینه آروین بلند می­کند و بوسه­ای روی پیشانیَش می­گذارد و از اتاق خارج می‌شود.

آروین گویی فلج شده بود، ذهنش درست کار نمی­کرد، نمی‌دانست پیرمرد را کی و کجا ملاقات کرده است. همه چیز در پس پرده ذهنش تاریک بود. پیرمرد حرف­هایش را زد و رفت، درست جایی که بوسیده بود می­سوخت. سعی کرد آرام باشد. ناگهان یادش آمد پیرمرد گفته بود اگر پسرش زنده بود همسن او بود. ضربان قلبش بالا می­رود. احساس می‌کند خون در رگ‌هایش می­دود. صدای تک بوق­های دستگاه را می­شنید. صدای پیرمرد در سرش راه می­رفت، صدای دستگاه، صدای هق هق پیرمرد، صدای تک بوق، صدای پیرمرد… همه چیز به چرخش می­افتد. ساعتی بعد با فشار دست­های محمد آرام می­گیرد. محمد نگاهی به دستگاه می­کند. زیر لب خدا را شکرمی­کند، سطح هوشیاریش بالا می‌آید. اما حال امروز آروین مسئله­ای نبود که سرسری گرفته شود. وضعیت آروین که پایدار می‌شود روی صندلی می­نشیند و برگه­ها را مقابل صورتش می­گیرد، صدای محمد در اتاق می‌پیچد؛ حالا که نفس‌های رفته آروین منظم شده است، گوش‌هایش را با تنالیته صدای محمد هماهنگ می‌کند تا کلمات را به جان بکشد.

 

 

منبع: پریشانی و یقیین، جهانیان، سمیه، 1397، ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده