پریشانی و یقیین(7)
مکث محمد طولانی میشود. صدای جابهجا شدن برگهها را میشنید. صداها را میشمرد، در دل لبخندی به توانایی خود میزند. بیخود نیست که کاندید جایزه جهانی شده است، گوشهایش به تیزی چشم عقاب بود، او قدرت تشخیص هزاران صدا را در دل هم دارد. برگه هفتم صدای برگها میایستد و صدای خندان محمد بلند میشود.

– شاید باورت نشه آروین، چون اینجا فقط نوشته: مجتبی تازه وارد پنج سالگی شده بود که… خب آروین… اینجا چیزی نداریم. باید امیدوار باشیم فاطمه با دست پر برگرده.

تک خنده‌ای می‌کند.

– اینها رو بهش میدیم و برگه‌های جدید رو ازش می‌گیریم. مریض شدن تو حداقل یک حسن داشت، واسه یک بار هم که شده نوشته‌های خواهرم رو کامل می‌خونم.

محمد روی پایش‌ ضرب می‌زد.

– بذار ببینم فاطمه خانم کجاست؟ کی میاد برگه‌ها رو ببره؟

قهقهه‌ای سر می‌دهد. در میان قهقهه­هایش تماس برقرار می‌شود.

– سلام؛ خوبی؟ کجایی؟

 باز هم صدای سکوت تنها صدایست که آروین می‌شنود.

– کی میایی برگه­ها رو ببری؟

خنده کوتاهی می‌کند. اون‌جوری که تو به من گفتی مواظبشون باش و واسم خیلی مهمه با خودم گفتم نیم ساعت دیگه اینجایی.

سکوت می‌شود، آروین کلافه از مکالمه‌ای که نیمی از آن را نمی‌فهمد، ترجیح می‌دهد به ادامه مکالمه گوش نکند. هنوز ثانیه‌ای از این تصمیم نگذشته‌ است که صدای محمد میخکوبش می‌کند. تمام حواس رفته­اش را باز می‌گرداند.

– ماجرای این نوشته‌ها چیه؟ مجتبی کیه؟

هرچه گوش تیز می‌کند پاسخ نمی‌گیرد. این سوالیست که چون خوره از جان آروین بالا می‌رود و حنجره‌اش را نشانه می‌گیرد.

– چرا باید مجتبی برای کسی چون فاطمه مهم باشد که زندگیش را بنویسد. اصلاً فاطمه او را از کجا می‌شناسد؟

و هزار و یک سوال دیگر که جوابی برای هیچ کدامشان نداشت. آن‌قدر با خودش درگیر بود که متوجه پایان تماس محمد نشد. محمد همان‌طور که به سمت تخت می‌آمد گفت:

– آروین می‌دونم دوست نداری داستان بشنوی. از همون بچگی هم همین جوری بودی، از قصه و افسانه بدت می‌آمد. اما الآن بهترین راه واسه اینکه… ]مکث می‌کند[ حوصلمون سر نره، همینه. چی بهتر از اینکه داستانی را بخوانیم که فاطمه نوشته است. محمد مکث می‌کند، کلافه است و این مکث‌ها نشان‌دهنده عمق فاجعه هستند.

– میدونی چیه آروین؟ نمی‌دونم این داستان از کجا آمده. فاطمه حرف نمی‌زنه، درست مثل تو از بچگی عادت نداشت کارهاشو برای کسی توضیح بده. تلاش می‌کرد، تلاش می‌کرد و نتیجه را به همه نشون می‌داد. الآن هم همینه؛ شک ندارم. محمد یک نفس حرف می‌زد. در همان گیرودار، در با صدای اندکی از هم باز شد و پیچیدن بوی نرگس خبر از آمدن فاطمه می‌داد. صدایش را می‌شنید.

– سلام داداش، برگه‌ها رو میدی؟

محمد می‌خندد.

– تو برگه‌ها رو بده!

– فاطمه خنده کوتاهی می‌کند.

– برگه‌هام رو بدم که چی بشه، شما برگه‌ها رو بده برم که خیلی کار دارم؛­ باید صحبت‌های امروز رو ویرایش کنم.

 محمد نوچی می‌کند و به سمت تخت می رود.

این را از گام­های سنگینش می‌فهمد.

– این برگه‌هات، برگه‌های جدید رو بده من برات ویرایش می‌کنم.

– اما…

فاطمه قصد مخالفت دارد که محمد میان کلامش می‌پرد.

– من ویرایش می کنم. دستش را تکان می‌دهد.

– برگه‌ها…

 فاطمه زیر لب چیزی شبیه "زورگو" می‌گوید.

– بفرمایید، فقط گمشون نکنی محمد؛ این برگه‌ها خیلی برای من مهمه. خیلی مراقبشون باش.

زیپ کیفش را باز می‌کند، صدای خش خش آزاردهنده‌ای در اتاق می‌پیچد.

– بذارشون توی این کاور.

صدای خداحافظی فاطمه را می‌شنود و دوباره صدای ورق خوردن برگه‌ها تنها ملودی تراژدی زندگی آروین می‌شود. مدت کمی طول می‌کشد، صدای محمد آرامش حاکم بر اتاق را بر هم می‌زند.

 

 

منبع: پریشانی و یقیین، جهانیان، سمیه، 1397، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده