پریشانی و یقیین(6)
یاد گرفته بود صدای اذان را که شنید، کنار روشویی بایستد؛ ما هم کمکش میکردیم تا وضو بگیرد. حالا هرچند دست و پا شکسته اما وضو میگرفت، یکی از سجادهها را میآورد و کنارم میایستاد، آنقدر قشنگ سجاده را پهن میکرد که چند لحظه خیره میماندی.

 

حاج آقا اون موقع مثل حالا شرایط سخت بود؟ شما راحت ازدواج کردید؟

مرد مدت کوتاهی نگاهم کرد، هر دوره‌ای سختی خودش را دارد.

– زمانی که ما مَحرم شدیم حقوق من ۳۵۰۰ تومان بود. حقیقتش منزل هم نداشتیم، همین که محرم شدیم اسباب و وسایل فراهم شد، گره‌ها و مشکلات رفع شد. همان روزها بود…

نگاهش جزءبه‌جزء صورت همسرش را گشت.

– درسته حاج خانم همون روزها بود که…

زن سرش را بالا و پایین می‌کند.

– سال ۶۷ بود.

 مرد ادامه می‌دهد:

– یک ملکی نبش خیابان خریدیم، در همان زمین دو دهانه مغازه و یک واحد مسکونی حدوداً ۶۰ متر ساختیم و همانجا زندگی می‌کردیم. زن رشته کلام را در دست می‌گیرد.

– سال ۷۰ که فرزند اولم را باردار بودم در منزل خودمان بودیم. در دوران بارداری برخلاف خیلی از خانم‌هایی که باردار می‌شوند، جنین آرامی داشتم و اذیت نمی‌کرد. گاهی آن‌قدر آرام بود که می‌ترسیدم جنین را از دست داده باشم.9 ماه را با دلهره و شادی توأمان گذراندیم.

لبخندی می‌زند. از فرصت پیش آمده استفاده می‌کنم و به میان کلامش می‌دوم.

 – حاج خانم زمانی که فهمیدید باردارید حستون چی بود؟چطوری به حاج آقا گفتید؟

زن نگاه طولانی به من می‌کند، دست‌هایش را در هم قلاب می‌‌کند.

– ما و خانواده حاج آقا در یک ساختمان بودیم. خبر بارداری من را مادرشان به ایشان گفتند. آن روز را خوب یادم است، خیلی خجالت کشیدم. خدا را شکر 9ماه بارداری به سلامتی به پایان رسید و فرزند اولمان به دنیا آمد.

نگاهی به زن کردم. زن دستی به روسریَش کشید تا مرتب شود.

– دوران بارداری معمولاً با دعا، نماز و قرآن گذشت. مربی قرآن هستم. آن روزها هم وظیفه ترویج و ترغیب به قرآن‌خوانی را بر عهده داشتم. تمام طول نه ماه به همین شیوه گذشت. فکر می‌کنم آرامش جنین هم از شنیدن آیه­ها و آموزه­ها بود. فرزند اولم که به دنیا آمد تازه جنسیتش را متوجه شدیم. سرش را تکان می‌دهد. یک پسر سفید با لپ‌های سرخ. تولدش مصادف با ولادت امام حسن مجتبی(ع) بود. همان‌شد که نامش‌ را مجتبی گذاشتیم.

دستم را روی دستش گذاشتم. چشم به لب‌هایش دوخته­ام تا به حرف بیاید، که مرد آرام شروع به صحبت کرد.

– اسمش را با مشورت با خانم انتخاب کردیم. مشورت کردیم دلمان می‌خواست اسمش را از اسم‌های مذهبی بگذاریم، تولدش علاوه بر ولادت امام حسن مجتبی با بزرگداشت استاد شهریار هم مصادف بود. از طرفی دوست داشتیم نام شهریار را برایش انتخاب کنیم، اما با توجه به تعهد مکتبی که داشتیم، ]مکث کرد[ در خانواده ما همه اسامی مذهبی دارند، اصلا بد می‌دانیم اگر کسی غیر از این بگذارد، نامش را مجتبی گذاشتیم، ولی در خانه شهریار صدایش کردیم.

چشم‌هایش را برای مدت کوتاهی بست، نگاهی به زن انداختم.

******

صدای تق در به گوشش می‌رسد و به فاصله خیلی کوتاهی عطری سرد در اتاق می‌پیچد. صدای محمد بر اثر فریادهای روز قبلش دو رگه شده است.

– فاطمه؛ فاطمه جان… بیدار شو!

فاطمه هینی از ترس می کشد.

– پاشو دیگه دختر!

صدای فریاد نسبتاً بلند فاطمه در اتاق می‌پیچد.

– وای دیرم شده محمد؛ دیرم شده… باید برم دانشگاه. امروز آخرین مهلت تمدید پروژه است.

محمد صدایش را پایین می­آورد؛ سعی می‌کند آرامش کند.

– چه خبرته؟! زهرم ترکید.

صدای عقب رفتن صندلی.

– با ماشین من برو زودتر برسی، این هم سوئیچ.

فاطمه تشکری می‌کند و با عجله از اتاق خارج می‌شود. محمد روی صندلی می‌نشیند، ضربه‌ای به پایش می‌زند و می‌گوید:

– خب حالا چه کار کنیم؟

 صداها در سرش زنگ می‌زدند و لبخند را از صورتش پاک می‌کردند. محمد از حال و هوای روزها می‌گوید و نگاهش را به قاب پنجره می‌دوزد، هرچه را می‌دید برای آروین توصیف می‌کرد. محمد به سرفه می‌افتد، فریادها کار خودشان را کرده‌اند. سرفه دیگری می‌کند و از میز کنار تخت پارچ آب را برمی‌دارد که چشمش به برگه‌های دست‌نویس فاطمه می‌افتد. دست‌خط فاطمه را از فرسنگ‌ها دورتر هم تشخیص می‌دهد.

برگه‌ها را جابه‌جا می‌کند صدای خش خششان در اتاق می‌پیچد.

همان‌طور که برگه‌ها را ورق می‌زند، تلفنش را از جیبش بیرون می­آورد و شماره فاطمه را می‌گیرد.

– سلام؛ کجایی؟

سکوت تنها صدایی است که به گوش می‌رسد.

– فاطمه این برگه‌ها چیه؟

سکوت.

– همونا که روی کمد کنار تخت بود؛ اونا رو میگم؟

محمد سکوت می­کند و نمی­داند این سکوت­ها تا چه اندازه برای آروین آزاردهنده است.

– خیلی خوب؛ چرا جیغ می­زنی؟ حواسم هست خواهرمن، باشه برشون می­دارم، ولی قبلش می‌خونمشون. باز هم سکوت. تلفن را قطع می­کند و برگه‌ها را ورق می­زند. در همان حال با خودش صحبت می­کند.

­- میگه داشتم ویرایشش می­کردم، بگذار ببینم تا کجا ویرایشش کرده؟

 نفس عمیقی می‌کشد و شروع به خواندن می‌کند.

******

– حاج خانوم پسرتون که به دنیا آمد چه طور بود؟

 لبخند عمیقی زد، دست‌هایش را پشت و رو کرد، غرق در گذشته لب باز کرد.

– مجتبی که به دنیا آمد، خیلی آرام بود. اولین بار که می‌خواستم شیرش بدهم، مادرم بچه را از بغلم گرفت، دست راستم را کشید و گفت قبل از اینکه به بچه شیر بدهی وضو بگیر، بلند شدم، وضو گرفتم‌، برگشتم. دست‌هایش را تاب داد. خواستم به بچه شیر بدهم. مادرم گفت: بسم الله گفتی؟ تعجب کرده بودم. نمی‌دانستم دلیل این کارها و حرف­ها چیست. مادرم نگاه من را که دید خودش پاسخ داد. این‌طور بچه شیری که می‌خورد به یاد خدا و برای رضای اوست، تأثیرش را در آینده خواهی دید. اما مجتبی من آرام بود، آن‌قدر آرام که باید به زور بیدارش می‌کردم تا شیر بخورد.

مرد دستی به صورتش می‌کشد.

– گاهی آن‌قدر با بچه سر و کله می‌زدیم تا بیدار شود، مقداری شیر بخورد و بخوابد.

مرد سری تکان داد و زن رشته کلام را در دست گرفت.

– همان یک بار گفتن مادر برای من کافی بود. هر بار که شیر می‌خورد وضو می‌گرفتم و بسم الله می‌گفتم. نافش که افتاد آن را روی دیوار مسجد گذاشتیم، آن روزها رسم بود، می‌گفتند ناف بچه را هرکجا بگذاری، بچه علایق و تمایلاتش به آن سو می‌رود. گاهی می‌گویم شاید همین علت علاقه‌اش به مسجد باشد.

مرد خنده کوتاهی کرد، گویی هیچ‌کدام در این دنیا سیر نمی‌کنند.

– آن روزها با پدرم در یک ساختمان زندگی می‌کردیم، ما طبقه بالا بودیم، هر زمان که دلش تنگ می‌شد مجتبی را بیرون می‌برد. اصلاً این پسر از همان ابتدا همه را به سمت خودش جلب می‌کرد.

مرد رو به زن کرد، گویا یادشان رفته بود که من حضور دارم.

– میگم خانم، یادتونه حاجی می‌آمد بالا با مجتبی بازی می‌کرد؟

 زن‌ آهی کشید.

– آره، هر بعدازظهر می­آمد باهاش بازی می‌کرد.

 دستی روی پایش می‌کوبد. بیش از این سکوت را درست نمی‌دانم.

– حاج خانم یک مقدار از بعدش بگید. پسرتون بازیگوش بود؟ به چه چیزی علاقمند بود؟

زن نفسی گرفت.

– گفتم که مجتبی از همان بدو تولدش آرام بود، بزرگ­تر هم که شد آن آرامش را حفظ کرد، انگار جزء جدایی‌ناپذیر مجتبی بود. شنیدید می‌گویند هر کودک روزی و برکت ­خودش را دارد و با وجودش آن را به زندگی وارد می‌کند؟ مجتبی هم همان‌طور بود. از لحظه‌ای که مجتبی را باردار بودم تا به امروز خدا را شکر روزی ما در حال افزایش است.

مرد از جا بلند شد، قدری راه رفت. با نگاهم قدم­هایش را شمردم که به سمتم چرخید.

– سال‌ها تدریس کرده‌ام. ایستاده‌ام، حالا مدت طولانی که می‌نشینم پاهایم خشک می‌شود. همان­طور که راه می­رفت گفت:

– مجتبی یکی دو سال بیشتر نداشت. بعدازظهرها را با پدرم طی می‌کرد، گاهی برایش خوراکی می‌خرید و به خانه می‌آورد. مجتبی بچه باهوشی بود. هر چیزی را که می‌دید یاد می‌گرفت؛ آن زمان نگاه می‌کرد، می‌دید جوراب­هایمان را مرتب می­کنیم، همان کار را انجام می‌داد.

مرد روی صندلی جابه‌جا شد. مرد به چشم‌هایم خیره شد، گویی به دنبال گذشته به اعماق مغزش رفته بود.

‌- آن زمان مجتبی کوچک بود، خیلی کوچک بود. سینه زنی‌ها که همراه خودم می‌بردمش، تلاش می‌کرد همان‌طور رفتار کند، یک هیئت دوستش داشتند.

زن لیوان­ها را درون سینی ‌گذاشت.

– یاد گرفته بود صدای اذان را که شنید، کنار روشویی بایستد؛ ما هم کمکش می‌کردیم تا وضو بگیرد. حالا هرچند دست و پا شکسته اما وضو می‌گرفت، یکی از سجاده‌ها را می‌آورد و کنارم می‌ایستاد، آن‌قدر قشنگ سجاده را پهن می‌کرد که چند لحظه خیره می‌ماندی. مجتبی هم مثل همه بچه ها بزرگ شد. سال ۷۴ خداوند فرزند دیگری نصیبمان کرد و خانم باردار شدند. زن سینی را در دست فشار داد، رنگ از سر انگشتانش رفت. نه ماه بعد که فرزند دوممان به دنیا آمد مجتبی ۴ سالش بود. نگاه به رفتارهای ما می‌‌کرد و آنها را یاد می‌گرفت.

زن چشمی ‌چرخاند و کنار جاکفشی ‌نگاهش تب‌ کرد.

– حاج آقا روزنامه پهن می‌کردند و کفش‌هایشان را واکس می‌زدند، مجتبی هم کنارش می‌نشست تا یاد بگیرد و کفش‌هایش را واکس بزند. خب این کار را نمی‌توانست درست انجام بدهد و خودش را سیاه می‌کرد.

 مرد دست روی زانویَش کوبید.

– خیلی مرتب و منظم بود. در محل ما هیئت هفتگی برگزار می‌شود؛ هیئت محبان علی‌اکبر از هیئت‌های قدیمی محله ماست. آن روزها مجتبی زودتر از ما آماده بود و انتظارمان را می‌کشید. وقت اذان عادت داشتیم به مسجد برویم. مجتبی همراه من می‌آمد و کنار خودم می‌ایستاد. من مکبر مسجد بودم.

البته شیطنت‌های بچگانه هم داشت، ولی یادم نیست که شیطنت‌هایش فراتر از حد رفته باشد. نمی‌گویم شیطنتی نداشت، اما اگر نگاهش می‌کردم خودش می‌فهمید و خودش را جمع می‌کرد. زن در این فاصله سینی شربت را به آشپزخانه برد و سر جای قبلی خود نشست. نگاه کوتاهی میان زن و مرد رد و بدل شد.

 

منبع: پریشانی و یقیین، جهانیان، سمیه، 1397، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده